فهرست مطالب

جذب مشتری چیست؟ راهنمای ساخت سیستم جذب مشتری

جذب مشتری چیست؟ راهنمای ساخت سیستم جذب مشتری برای کسب‌وکار.«مشتری ندارم؛ چیکار کنم؟» یکی می‌گه تبلیغ کن. یکی می‌گه بیشتر محتوا تولید کن. یکی پیشنهاد می‌ده Instagram رو جدی‌تر بگیری، یکی SEO، یکی همکاری با Influencer و یکی هم می‌گه تخفیف بده تا مشتری بیاد.

جذب مشتری چیست؟ راهنمای ساخت سیستم جذب مشتری

ممکنه همه این پیشنهادها در شرایطی درست باشن، ولی هنوز یه سؤال بی‌جواب مونده:

مطمئنی می‌دونی کسب‌وکارت دقیقاً از چه مسیری باید مشتری جذب کنه؟

خیلی از کسب‌وکارها مجموعه‌ای از فعالیت‌های جذب دارن، اما سیستم جذب مشتری ندارن. امروز Reel می‌سازن، فردا تبلیغ می‌رن، هفته بعد مقاله منتشر می‌کنن، بعد برای یه مدت پیام مستقیم می‌دن و در نهایت هم نمی‌دونن مشتری‌هایی که خرید کردن دقیقاً از کجا اومدن و کدوم فعالیت واقعاً ارزش ادامه‌دادن داره. جذب مشتری وقتی از یه مجموعه کار پراکنده تبدیل به سیستم می‌شه که بتونی این مسیر رو ببینی:

بازار هدف → کانال جذب → پیام → پیشنهاد اولیه → اقدام مخاطب → Lead → Lead مناسب → تحویل به سیستم فروش

Salesforce هم در راهنمای Customer Acquisition خودش روی همین منطق کلی تأکید می‌کنه: شناخت مشتری هدف، تعیین هدف‌های قابل‌اندازه‌گیری و انتخاب کانال‌های جذب، اجزای اصلی ساخت استراتژی جذب مشتری‌اند. (Salesforce) هدف این مقاله هم پیدا کردن «بهترین تکنیک جذب مشتری» نیست. هدف اینه بفهمیم چطور برای کسب‌وکار خودمون یه سیستم جذب مشتری بسازیم.

جذب مشتری یعنی چی؟

اگه خیلی ساده بگیم، جذب مشتری یعنی کاری کنیم آدم‌هایی که احتمال مناسبی برای خرید از ما دارن، کسب‌وکارمون رو پیدا کنن، دلیل کافی برای توجه‌کردن داشته باشن و یه قدم واقعی برای شروع ارتباط بردارن. این تعریف یه تفاوت مهم داره. جذب مشتری یعنی آدم بیشتر بیاریم؟ نه لزوماً. هدف باید آوردن آدم‌های درست‌تر باشه.

فرض کن ماهانه ۱۰ هزار نفر وارد سایتت می‌شن ولی تقریباً هیچ‌کدوم مشتری احتمالی خدماتت نیستن. کسب‌وکار دیگه‌ای فقط هزار بازدید داره ولی از بین اون‌ها ده‌ها نفر درباره خدمتش سؤال می‌کنن. کدوم سیستم جذب بهتری داره؟ ترافیک بیشتر همیشه به معنی جذب بهتر نیست. برای همین اولین شاخص یه سیستم سالم، فقط تعداد ورودی نیست؛ کیفیت ورودی هم هست.

جذب مشتری با بازاریابی و فروش چه فرقی داره؟

این مرز رو از همین ابتدا روشن کنیم، چون برای معماری سایت هم خیلی مهمه. بازاریابی مفهوم بزرگ‌تریه و درباره شناخت بازار، مشتری، ارزش، پیام، کانال، ارتباط و خلق تقاضا صحبت می‌کنه. جذب مشتری روی آوردن آدم مناسب به داخل مسیر کسب‌وکار تمرکز داره. فروش از جایی جدی‌تر می‌شه که یه Lead یا Opportunity وارد مسیر شده و باید نیازش فهمیده بشه، پیشنهاد مناسب دریافت کنه، ابهام‌هاش برطرف بشه و به تصمیم خرید نزدیک بشه. بعد از خرید هم وارد بحث تجربه مشتری، حفظ مشتری و خرید مجدد می‌شیم.

برای معماری خودمون می‌تونیم مسیر رو این‌طور ببینیم:

بازار → جذب → Lead → فروش → مشتری → حفظ و بازگشت

این مرزبندی مطلق نیست؛ بخش‌هایی هم‌پوشانی دارن. ولی کمک می‌کنه وقتی عددی خراب شد بدونیم اول کجای سیستم رو بررسی کنیم.

«افزایش ورودی» با «جذب مشتری» هم یکی نیست

ممکنه مسئله کسب‌وکارت واقعاً این باشه که افراد خیلی کمی تو رو می‌بینن. در این حالت باید روی تعداد و کیفیت Traffic، Audience و Lead کار کنی. اما جذب مشتری مفهوم وسیع‌تریه. مثلاً ممکنه Instagram تو Reach خوبی داشته باشه، سایت هم Traffic بگیره و افراد زیادی محتوات رو ببینن، ولی هیچ مسیر مشخصی برای تبدیل این توجه به Lead وجود نداشته باشه. در این حالت ورودی داری، اما سیستم جذب ناقصه. برعکس، ممکنه Funnel خوبی داشته باشی ولی تعداد آدم‌هایی که واردش می‌شن خیلی کم باشه. اونجا باید روی افزایش ورودی کار کنی.

برای همین این دو سؤال رو جدا نگه می‌داریم:

«چطور آدم‌های درست بیشتری رو وارد کسب‌وکار کنم؟» موضوع افزایش ورودی است.

«چطور از بازار هدف تا Lead مناسب یه مسیر قابل‌تکرار بسازم؟» موضوع سیستم جذب مشتریه.

پیشنهاد باهوشانه مطلب: افزایش ورودی کسب‌و‌کار

قبل از انتخاب کانال، مشخص کن دنبال چه کسی هستی

یکی از رایج‌ترین اشتباه‌ها اینه که درباره کانال خیلی زود تصمیم می‌گیریم. «بریم Instagram.» «SEO کنیم.» «تبلیغ Google بریم.» «یه Influencer پیدا کنیم.»

ولی هنوز دقیق نمی‌دونیم چه کسی رو می‌خوایم جذب کنیم. قبل از کانال باید حداقل بتونی توضیح بدی مشتری مناسب تو کیه، در چه موقعیتی مسئله‌اش جدی می‌شه، الان برای حلش چه کاری انجام می‌ده و چه چیزی ممکنه باعث بشه دنبال گزینه‌ای مثل تو بگرده. لازم نیست از روز اول یه سند ۵۰ صفحه‌ای Persona درست کنی.

مثلاً برای یه مشاور کسب‌وکار، این جمله از «صاحبان کسب‌وکار ۲۵ تا ۵۵ ساله» مفیدتره:

«صاحب کسب‌وکاری که فروش داره ولی چند ماهه رشدش متوقف شده و بین تبلیغ بیشتر، تغییر محصول و کاهش قیمت مردده.» حالا می‌تونی دنبال این آدم بگردی.

می‌دونی چه سؤال‌هایی احتمالاً Search می‌کنه، چه محتوایی براش جذابه، کجا حضور داره و چه پیشنهادی می‌تونه واردش کنه.

کانال بدون مشتری مشخص، خیلی راحت تبدیل به فعالیت پراکنده می‌شه.

مسئله‌ای رو انتخاب کن که مشتری حاضر باشه برای حلش حرکت کنه

شناخت مشتری فقط مشخصات فرد نیست. باید بفهمی چه مسئله‌ای اون رو به حرکت درمیاره. ممکنه یه صاحب آنلاین‌شاپ ده‌ها مسئله داشته باشه، اما امروز مهم‌ترین مسئله‌اش این باشه که بازدید داره و فروش نداره. یه آموزشگاه ممکنه صد مشکل داشته باشه، ولی الان ظرفیت کلاس‌هاش پر نمی‌شه.یه شرکت B2B شاید Branding ضعیفی داشته باشه، اما مسئله فوری‌اش اینه که Leadهای قبلی تبدیل به قرارداد نمی‌شن. وقتی مسئله مشخص شد، جذب هم دقیق‌تر می‌شه.

به‌جای اینکه بگی: «ما خدمات رشد کسب‌وکار ارائه می‌کنیم.» می‌تونی با یه سؤال وارد بشی: «فروشت کم شده؛ ولی مطمئنی می‌دونی مشکل از کمبود مشتریه؟»

پیام دوم یه مسئله رو باز می‌کنه. و آدمی که اون مسئله رو داره احتمال بیشتری داره توقف کنه.

مشتری الان کجا جمع شده؟

بعد از مشخص‌کردن مشتری و مسئله، تازه می‌رسیم به کانال. سؤال خیلی ساده‌ای که می‌تونه تصمیم‌های زیادی رو روشن کنه اینه:

Audience من همین الان کجا جمع شده؟

ممکنه جواب Google باشه، چون وقتی مسئله ایجاد می‌شه Search می‌کنن. ممکنه Instagram یا LinkedIn باشه، چون اونجا افراد و محتواهای حوزه خودشون رو دنبال می‌کنن. ممکنه یه Association، گروه تخصصی، Event یا Community باشه. ممکنه مخاطب یه کسب‌وکار دیگه دقیقاً همون آدمی باشه که تو هم می‌خوای. یا شاید اصلاً بهترین روش، ارتباط مستقیم با تعداد محدودی شرکت مشخص باشه. این نگاه باعث می‌شه کانال رو از روی مد انتخاب نکنیم.

مشتری رو پیدا کن؛ بعد کانال رو انتخاب کن.

پنج خانواده اصلی کانال جذب مشتری

تقریباً بیشتر کانال‌هایی که استفاده می‌کنیم رو می‌شه در چند خانواده دید. یکی جست‌وجوست؛ یعنی مشتری خودش مسئله‌ای داره و در Google یا موتورهای جست‌وجوی دیگه دنبال پاسخ یا راه‌حل می‌گرده. اینجا SEO و Content می‌تونن وارد بازی بشن.

دومی محتوا و شبکه‌های اجتماعیه؛ جایی که قبل از اینکه مخاطب الزاماً قصد خرید داشته باشه، با موضوع، دیدگاه یا برند تو آشنا می‌شه.

سومی ارتباط مستقیمه؛ Email، LinkedIn، تماس یا Outreach هدفمند به آدم‌هایی که از قبل می‌دونی احتمال مناسبی برای همکاری دارن.

چهارمی تبلیغاته؛ یعنی برای دسترسی به Audience مشخص پول پرداخت می‌کنی.

و پنجمی چیزیه که می‌شه بهش اعتماد قرضی گفت: معرفی مشتری، Partnership، حضور در Community، همکاری با Brand یا فردی که مخاطب تو از قبل بهش اعتماد داره.

هیچ‌کدوم ذاتاً بهترین نیست.

سؤال اینه که برای مشتری، محصول، قیمت، بازار و مرحله فعلی کسب‌وکار تو کدوم ترکیب منطقی‌تره.

پیشنهاد باهوشانه مطلب: استراتژی جذب مشتری بدون تبلیغات

تبلیغات مشتری نمی‌خره

یکی از مهم‌ترین تصحیح‌ها در ذهنیت جذب مشتری همینه. وقتی تبلیغ می‌خری، معمولاً دسترسی، نمایش، بازدید یا کلیک می‌خری. مشتری نمی‌خری. بعد از کلیک هنوز سؤال‌های زیادی وجود داره: آدم درستی رو آوردی؟ پیام با چیزی که تبلیغ کرده بودی هماهنگه؟ Landing Page مناسبه؟ Offer واضحه؟ اعتماد وجود داره؟ قدم بعدی روشنه؟ اگه این مسیر خراب باشه، افزایش Budget فقط افراد بیشتری رو وارد یه مسیر خراب می‌کنه. پس وقتی تبلیغ نتیجه نمی‌ده، اولین سؤال نباید همیشه این باشه:

«Creative رو عوض کنیم یا بودجه رو بیشتر کنیم؟»

اول باید ببینی:

مشتری بعد از تبلیغ کجا از مسیر خارج می‌شه؟

مطالعه بیشتر: تبلیغات تاثیر گذار چیست؟

محتوا می‌تونه مشتری جذب کنه، اما نه هر محتوایی

تولید محتوا فقط وقتی وارد سیستم جذب می‌شه که بدونیم برای چه کسی، درباره چه مسئله‌ای و با چه Next Stepی تولیدش می‌کنیم. مثلاً مقاله‌ای که سؤال واقعی مشتری رو جواب می‌ده می‌تونه از Search ورودی بگیره. یه Case می‌تونه Trust بسازه. یه Video ممکنه مسئله‌ای رو برای مخاطب آشکار کنه و یه Guide می‌تونه Lead بسازه. اما محتوایی که فقط دیده و Like می‌شه و هیچ ارتباطی با مسیر کسب‌وکار نداره ممکنه از نظر Media موفق باشه و از نظر جذب مشتری تقریباً هیچ کاری نکنه. برای همین بعد از تولید هر محتوا سؤال کن:

اگه این محتوا برای مخاطب مهم بود، منطقی‌ترین قدم بعدی چیه؟

مخاطب باید یه راه ساده برای ورود داشته باشه

فرض کن بهترین محتوای ممکن رو منتشر کردی. مخاطب می‌خونه. خوشش میاد. بعد چی؟ هیچی. این اتفاق بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم رخ می‌ده.

یه سیستم جذب باید نقطه ورود داشته باشه. چیزی که به مخاطب اجازه بده از «آدمی که تو رو دیده» تبدیل بشه به «کسی که ارتباطی با کسب‌وکار برقرار کرده». بسته به مدل کسب‌وکار، این نقطه می‌تونه دانلود یه راهنما، درخواست قیمت، Demo، مشاوره اولیه، تست، ثبت‌نام، Webinar، عضویت، پاسخ به یه سؤال یا حتی شروع گفت‌وگو باشه. این چیز گاهی Lead Magnet نامیده می‌شه. اما Magnet خوب چیزی نیست که فقط تعداد Download رو بالا ببره. باید آدم مناسبی رو جذب کنه.

یه فایل «۱۰۰ کپشن رایگان Instagram» ممکنه هزار دانلود بگیره، ولی اگه محصول اصلی تو مشاوره استراتژی B2B باشه، باید بپرسی چند نفر از این Downloadها واقعاً به مشتری موردنظر تو نزدیک بودن. «چه کسانی وارد شدن؟» از «چند نفر وارد شدن؟» مهم‌تره.

پیشنهاد ورودی باید به محصول اصلی وصل باشه

یکی از دلایلی که Lead Magnetها به فروش وصل نمی‌شن اینه که Offer اولیه یه مسئله رو حل می‌کنه و محصول اصلی یه مسئله کاملاً متفاوت. مثلاً یه شرکت حسابداری برای جذب Lead یه فایل درباره «ترفندهای Instagram» منتشر می‌کنه، چون Download زیادی می‌گیره. Lead میاد. اما چرا باید خدمات حسابداری بخره؟ مسیر منطقی نیست.

Offer اولیه بهتره بخشی از همون Problem Space محصول اصلی باشه. مثلاً اگه خدماتت تحلیل کسب‌وکاره، یه ارزیابی اولیه یا Checklist تشخیصی می‌تونه ورودی مناسب‌تری ایجاد کنه. این هم Lead می‌سازه و هم اطلاعاتی درباره مسئله مخاطب می‌ده.

اصطکاک رو کم کن؛ اما بی‌دلیل نه

گاهی می‌گیم: «فرم رو تا جای ممکن کوتاه کن.» ولی همیشه درست نیست. فرم یه Newsletter ممکنه فقط Email بخواد، اما برای درخواست طراحی سایت شاید اطلاعات بیشتری برای Qualification لازم باشه. هدف کوتاه‌ترین مسیر ممکن نیست. هدف: کمترین اصطکاک غیرضروری.

هر چیزی که از مخاطب می‌خوای باید دلیل داشته باشه. اگه برای دانلود یه PDF رایگان نام شرکت، تعداد کارمند، موبایل، کدملی، شهر، Budget و ده مورد دیگه می‌خوای، احتمالاً بخشی از افراد رو بدون دلیل از دست می‌دی. از طرف دیگه اگه برای یه خدمت چندصدمیلیونی فقط شماره موبایل بگیری و هیچ اطلاعاتی درباره پروژه ندونی، ممکنه تیم فروش کلی Lead بی‌کیفیت دریافت کنه. طراحی نقطه ورود باید بین Conversion و Qualification تعادل ایجاد کنه.

Lead با مشتری بالقوه مناسب یکی نیست

این یکی از مهم‌ترین عددهای سیستم جذب مشتریه. ممکنه Campaign هزار Lead ایجاد کنه. خیلی خوب به نظر می‌رسه. ولی Sales Team می‌گه: «۹۵ درصدشون اصلاً به درد ما نمی‌خورن.»

پس آیا Campaign موفق بوده؟ اگه فقط Cost per Lead رو اندازه گرفته باشی، شاید بگی بله. ولی کسب‌وکار به Lead نیاز نداره. به Opportunity مناسب نیاز داره. برای همین باید تعریف مشخصی از Qualified Lead داشته باشی. برای بعضی کسب‌وکارها Budget مهمه. برای بعضی Location، نوع مسئله، سمت فرد تصمیم‌گیرنده، اندازه شرکت یا زمان موردنیاز اهمیت بیشتری داره. تعریف ثابت جهانی وجود نداره. اما تعریف نکردنش یه مشکل بزرگه.

چون Marketing ممکنه با افتخار بگه «۵۰۰ Lead آوردیم» و Sales بگه «فقط ۱۰ تاشون ارزش تماس داشتن.» هر دو هم ممکنه درست بگن.

ارتباط مستقیم هنوز زنده است

گاهی آن‌قدر درباره Inbound Marketing حرف می‌زنیم که فراموش می‌کنیم لازم نیست همیشه منتظر بمونیم مشتری ما رو پیدا کنه. اگه دقیقاً می‌دونی چه شرکت یا فردی می‌تونه مشتری مناسبی باشه، ارتباط مستقیم می‌تونه کانال جذب بسیار خوبی باشه. ولی Outreach با Spam فرق داره.

پیام: «سلام، ما خدمات طراحی سایت ارائه می‌دیم، در صورت نیاز در خدمتیم.» دلیل خاصی برای پاسخ ایجاد نمی‌کنه. در مقابل، ارتباط هدفمند ممکنه از یه مشاهده واقعی شروع بشه: «صفحه خدمات سایتتون رو دیدم. به نظر می‌رسه برای سه گروه مشتری متفاوت یه CTA مشترک دارید و احتمالاً تشخیص مسیر مناسب برای کاربر سخت شده. اگه براتون مهمه، می‌تونم توضیح بدم چه تغییری مدنظرمه.»

اینجا هنوز Sale اتفاق نیفتاده. اما دلیلی برای گفت‌وگو ساخته شده.

اعتماد قرضی؛ لازم نیست همیشه Audience رو از صفر بسازی

یکی از سؤال‌های باارزش در جذب مشتری اینه: «مخاطب من همین الان به چه کسی اعتماد داره؟» ممکنه مشتری یه Accountant، Consultant، فروشنده مکمل، Association، Media تخصصی، Community یا Creator رو دنبال کنه. شاید همکاری با یکی از این‌ها خیلی مؤثرتر از ساخت Audience از صفر باشه. Referral هم یکی از قوی‌ترین شکل‌های همین سازوکار است: مشتری فعلی بخشی از Trust خودش رو به تو منتقل می‌کنه.

ولی همکاری خوب فقط این نیست که بگی: «مشتری به من معرفی کن.» باید ببینی برای دو طرف چه Value مشترکی وجود داره. مثلاً طراح سایت و متخصص Branding ممکنه مشتری مشترک داشته باشن بدون اینکه رقیب مستقیم باشن. اینجا Partnership بخشی از Strategy جذب مشتری می‌شه.

یه کانال اصلی، یه پشتیبان، یه آزمایش

یکی از خطرناک‌ترین وضعیت‌ها برای کسب‌وکار کوچیک اینه که هم‌زمان بخواد در همه‌جا حضور جدی داشته باشه. SEO. Instagram. LinkedIn. YouTube. Telegram. Email. Ads.

Podcast. Webinar. Event.

و آخرش هیچ‌کدوم به اندازه کافی خوب اجرا نمی‌شن. در مرحله‌ای که هنوز دنبال Channel–Market Fit می‌گردی، مدل ساده‌تری مفیده:

یه کانال اصلی + یه کانال پشتیبان + یه کانال آزمایشی.

مثلاً Search کانال اصلی، LinkedIn پشتیبان و Partnership کانال آزمایشی. یا Instagram اصلی، Website پشتیبان و تبلیغات آزمایشی. بعد براساس Data تصمیم می‌گیری. اگه Channel جواب داد، Resource بیشتری می‌گیره. اگه نه، علت رو بررسی می‌کنی و شاید حذفش کنی.

فعالیت، واکنش و نتیجه رو قاطی نکن

یکی از مفیدترین تفکیک‌ها برای سیستم جذب همینه:

فعالیت → واکنش → نتیجه

فعالیت یعنی چه کاری کردیم: مثلاً ۱۰ مقاله منتشر کردیم، ۲۰ Outreach فرستادیم یا یه Campaign اجرا کردیم. واکنش یعنی بازار چه رفتاری نشون داد: Impression، Visit، Reply، Download، Lead. نتیجه یعنی چه چیزی برای کسب‌وکار اتفاق افتاد: Qualified Lead، Opportunity، Sale و Revenue. خیلی از گزارش‌های Marketing در سطح اول یا دوم متوقف می‌شن. «این ماه یک میلیون Impression داشتیم.» خب که چی؟ اگه هدف Awareness بوده شاید مهم باشه. ولی اگه Campaign برای جذب Lead اجرا شده باید مرحله بعد رو هم ببینیم.

عدد وقتی ارزش داره که به تصمیم وصل بشه.

چه چیزهایی رو در جذب مشتری اندازه بگیریم؟

حداقل باید بفهمی چه تعداد ورودی از هر Source داری، چند نفر یه Action جدی انجام می‌دن، چند Lead ایجاد می‌شه، چند Lead واقعاً مناسبن و در نهایت هر Source چه تعداد Opportunity و Customer می‌سازه. یکی از شاخص‌های مهم هم Customer Acquisition Cost یا CACه؛ یعنی هزینه‌ای که برای به‌دست‌آوردن مشتری جدید صرف شده. HubSpot هم CAC رو به‌عنوان سرمایه‌گذاری لازم برای تبدیل Prospect به Customer توضیح می‌ده. (HubSpot)

اما CAC هم به‌تنهایی کافی نیست. فرض کن جذب هر مشتری برای محصول A دو میلیون هزینه داره و برای محصول B چهار میلیون. آیا A بهتره؟ اگه مشتری B به‌طور متوسط چند برابر ارزش بیشتری برای کسب‌وکار ایجاد کنه، نه لزوماً. پس Measurement باید با Economics واقعی کسب‌وکار دیده بشه.

کانالی که مشتری می‌آره الزاماً بهترین کانال نیست

فرض کن از Instagram ماهانه ۲۰ مشتری می‌گیری و از Search فقط ۱۰ مشتری. پس Instagram بهتره؟ هنوز نمی‌دونیم. شاید برای Instagram ماهانه ۱۰۰ ساعت کار و ۵۰ میلیون هزینه می‌کنی و Search با هزینه بسیار کمتر اون ۱۰ مشتری رو ساخته. شاید مشتری Search ارزش خرید بیشتری داشته باشه. یا برعکس، Search زمان زیادی برای نتیجه‌دادن بخواد و Instagram سریع‌تر Cash Flow ایجاد کنه. برای همین Channel رو باید حداقل از چند زاویه ببینی:

حجم + کیفیت + هزینه + سرعت + پایداری

و حتی بعد از اون هم وابستگی مهمه. کانالی که امروز عالی کار می‌کنه ممکنه فردا تغییر کنه. پس سیستم جذب سالم معمولاً با گذر زمان تنوع کنترل‌شده پیدا می‌کنه.

وقتی مشتری نمیاد، سریع کانال رو عوض نکن

فرض کن یه Campaign اجرا کردی و نتیجه کم بوده. ممکنه Channel اشتباه باشه. اما شاید مشکل جای دیگه است. Audience درست انتخاب نشده. پیام ضعیفه. Offer جذاب نیست. Landing Page مشکل داره. CTA مبهمه. اعتماد کافی وجود نداره. یا فرآیند پیگیری خرابه. اگه بلافاصله بگی: «Instagram جواب نمی‌ده؛ بریم Google Ads.»

ممکنه همون مشکل رو به کانال دوم منتقل کنی. روش بهتر این چرخه است:

فرضیه → اجرا → واکنش بازار → تشخیص → اصلاح → آزمایش دوباره

این همون نقطه‌ایه که جذب مشتری از مجموعه‌ای از Tacticها تبدیل به سیستم یادگیری می‌شه.

پیشنهاد باهوشانه مطلب: چرا مشتری ندارم؟

بعضی وقت‌ها اصلاً مشتری بیشتری لازم نداری

فرض کن ماهانه ۲۰۰ Lead می‌گیری ولی فقط پنج خرید داری. آیا واقعاً اولین اولویتت آوردن Lead بیشتره؟ شاید نه.

ممکنه ۲۰۰ نفر کافی باشن و مسئله در Conversion، Offer، Price، Trust یا Follow-up باشه. یا ممکنه فروش اولیه خوب باشه اما مشتری بعد از یه بار خرید برنگرده. آوردن Customer جدید وقتی Retention خیلی ضعیفه شبیه پرکردن سطلیه که تهش سوراخه.  برای همین قبل از افزایش Budget جذب، مسیر رو باز کن.

ورودی → Lead → Qualified Lead → فرصت فروش → خرید → خرید مجدد

ببین بیشترین افت کجاست. و اگه Lead و Opportunity داری ولی خرید شکل نمی‌گیره، باید وارد Pillar فروش بشی، نه اینکه Acquisition رو بیشتر کنی.

سیستم جذب مشتری برای یه کسب‌وکار کوچک چه شکلیه؟

لازم نیست Technology پیچیده یا تیم بزرگ داشته باشی. حتی یه سیستم ساده می‌تونه این‌طور کار کنه:

مشتری مشخصه. مسئله اصلیش رو می‌دونی. یه Channel اصلی برای دسترسی بهش انتخاب کردی. پیام مشخصی داری. یه Offer یا نقطه ورود وجود داره. Leadها در یه جای مشخص ثبت می‌شن. تعریف Lead مناسب داری. Source هر Lead مشخصه. بعد از Qualification، Opportunity به فرآیند فروش منتقل می‌شه و آخر ماه می‌تونی ببینی کدوم Channel واقعاً نتیجه ساخته.

همین یه سیستم ساده خیلی با این وضعیت فرق داره: «یه مقدار Instagram کار می‌کنیم، بعضی وقت‌ها تبلیغ می‌ریم و چند مقاله هم تو سایت داریم.» در حالت دوم Activity داری. در حالت اول سیستم داری.

از کجا شروع کنیم؟

اگه الان بخوای جذب مشتری رو بهتر کنی، لازم نیست ده کانال جدید راه بندازی.

اول مشتری مناسب رو در یه جمله تعریف کن. بعد مهم‌ترین مسئله‌ای که باعث می‌شه حرکت کنه مشخص کن. ببین این آدم کجا قابل‌دسترسیه. یه Channel اصلی انتخاب کن و یه پیشنهاد ساده برای ورود طراحی کن. Leadها رو ثبت کن و منبع‌شون رو مشخص کن. بعد ببین چند نفر از اون‌ها واقعاً Qualified هستن و چندتاشون وارد فرآیند فروش می‌شن.

بعد از یه بازه مناسب، به‌جای اینکه فقط بپرسی:

«چقدر دیده شدیم؟» بپرس: «کدوم کانال آدم درست‌تری وارد کسب‌وکار کرد؟» همین سؤال کیفیت تصمیم بعدی رو خیلی تغییر می‌ده.

جذب مشتری یه کمپین نیست؛ یه سیستم در حال یادگیریه

ممکنه امروز بهترین Channel تو Instagram باشه و دو سال دیگه Search. ممکنه یه Partnership ناگهان از Ads بهتر جواب بده. ممکنه Offerی که شش ماه عالی کار کرده دیگه واکنش قبلی رو نگیره. بازار تغییر می‌کنه. Customer تغییر می‌کنه. رقبا تغییر می‌کنن. کانال‌ها و Algorithmها هم تغییر می‌کنن. پس Strategy جذب مشتری یه سندی نیست که یه بار نوشته بشه و بذاریم تو کشو.

باید دائماً از Data یاد بگیره:

وضعیت فعلی → فرضیه → اقدام → واکنش بازار → یادگیری → اصلاح

این چرخه از پیدا کردن «ترفند جدید جذب مشتری» خیلی پایدارتره.

جمع‌بندی؛ جذب مشتری از تبلیغ شروع نمی‌شه

جذب مشتری نه مساوی تبلیغه، نه مساوی Content، نه SEO، نه Instagram و نه Lead Magnet. همه این‌ها ابزار و کانالن. سیستم جذب از چند انتخاب مهم ساخته می‌شه:

چه کسی؟ چه مسئله‌ای؟ کجا پیداش کنیم؟ چه پیامی براش مهمه؟ با چه پیشنهادی واردش کنیم؟ چطور بفهمیم Lead مناسبه؟ و از کجا بفهمیم این Channel ارزش ادامه‌دادن داره؟

وقتی این‌ها به هم وصل بشن، می‌تونی به‌جای یه سری حرکت پراکنده، یه سیستم بسازی که دائماً بهتر می‌شه. و قبل از اینکه برای Campaign بعدی Budget بیشتری خرج کنی، یه سؤال آخر از خودت بپرس: مطمئنی مشکل کسب‌وکارت کمبود مشتریه؟

شاید آدم‌های کافی همین حالا تو رو می‌بینن ولی وارد مسیر نمی‌شن. شاید وارد می‌شن ولی Lead مناسبی نیستن. شاید Lead مناسب داری ولی فروش شکل نمی‌گیره.

اگه مطمئن نیستی، حدس نزن.

اول بفهم مشتری دقیقاً کجای مسیر از دست می‌ره؛ بعد باهوشانه همون‌جا رو درست کن.

برای اجرای عملی این منطق هم مقاله «پروتکل ۷+۳ روزه BGS برای افزایش مشتری» ادامه طبیعی همین Pillarه؛ و اگه هنوز نمی‌دونی گلوگاه اصلی جذب یا فروش کجاست، مسیر منطقی‌تر اینه که اول وضعیت کسب‌وکار رو در اسکن BGS بررسی کنی.

چند نمونه اجرایی در جذب مشتری:

بازاریابی کلینیک زیبایی

بازاریابی سالن زیبایی

بازاریابی موسسات آموزشی

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی