رادار رستوران

استراتژی جدید مک‌دونالدز؛ سازگاری با اقتصاد در حال تغییر

استراتژی جدید مک‌دونالدز

مک‌دونالدز از آن برندهایی است که خیلی‌ها فکر می‌کنند دیگر چیزی برای اثبات کردن ندارد. دهه‌ها سابقه، حضور جهانی، یکی از شناخته‌شده‌ترین برندهای دنیا و سیستمی که سال‌هاست در مقیاس عظیم کار می‌کند. اما چیزی که این ماجرا را برای من جذاب کرد، خود بزرگی مک‌دونالدز نبود. این بود که چنین شرکتی هنوز حاضر است از خودش بپرسد:

چیزی که تا امروز جواب داده، برای فردا هم جواب می‌دهد؟

همین سؤال به‌ظاهر ساده، به نظرم یکی از مهم‌ترین سؤال‌هایی است که هر صاحب کسب‌وکاری باید هر چند وقت یک بار از خودش بپرسد!

استراتژی جدید مک‌دونالدز

Harvard Business Review در ۲۶ اوت ۲۰۲۶ گفت‌وگویی با Chris Kempczinski، رئیس هیئت‌مدیره و مدیرعامل McDonald’s منتشر کرده است. موضوع گفت‌وگو، استراتژی جدید مک‌دونالدز در شرایطی است که صنعت رستوران با تغییر انتظارات مشتریان، فشار تورمی، تغییر عادت‌های غذاخوردن و رقابت شدیدتر روبه‌رو شده است.

HBR در معرفی این گفت‌وگو بر این نکته تأکید می‌کند که مک‌دونالدز، با وجود جایگاه تثبیت‌شده‌اش، همچنان در حال تکامل استراتژی خود است؛ در حالی که هم‌زمان باید کسب‌وکار عظیم فعلی و میلیون‌ها مشتری خود را هم مدیریت کند.

برای شناخت دقیق‌تر این جهت‌گیری، می‌توان به برنامه جدید شرکت با عنوان McDonald’s > NEXT رجوع کرد که در ژوئن ۲۰۲۶ معرفی شد.

در این برنامه بازاریابی، مک‌دونالدز می‌گوید فضای رقابت در حال تغییر است؛ رقبای سنتی منوهای خود را ارتقا داده‌اند، برندهای تخصصی تازه‌ای در حوزه‌هایی مثل مرغ، گوشت و نوشیدنی وارد بازار شده‌اند و انتظارات مشتری از کیفیت و طعم بالاتر رفته است.

از طرف دیگر، با خودکار و دیجیتالی‌تر شدن بخش بیشتری از سفر مشتری، فرصت تعامل مستقیم کارکنان با مشتری کمتر شده و همین موضوع اهمیت تجربه انسانی، خوش‌آمدگویی و احساس ارزشمند بودن مشتری را بیشتر کرده است.

مک‌دونالدز همچنین به اهمیت «ارزش خرید» در شرایط تورمی اشاره می‌کند و هدف اصلی برنامه NEXT را این‌طور تعریف کرده است: اینکه انتخاب اول مشتری باشد؛ هر بار.

نتایج مالی سه‌ماهه دوم ۲۰۲۶ هم نشان می‌دهد این بازنگری فقط یک حرف تبلیغاتی نیست. فروش هم‌مقیاس جهانی مک‌دونالدز ۱.۳ درصد رشد کرده، اما این رشد در بازار آمریکا فقط ۰.۸ درصد بوده و خود شرکت هم گفته برای بهبود عملکرد در بزرگ‌ترین بازارش باید سطح اجرا را بالاتر ببرد.

اما چیزی که برای من در این ماجرا مهم‌تره…

راستش برای من جذاب‌ترین بخش این داستان اصلاً این نیست که مک‌دونالدز چه منوی جدیدی می‌خواد بده، چه کمپینی اجرا می‌کنه یا حتی اسم استراتژی جدیدش چیه. چیزی که من رو متوقف کرد اینه که مک‌دونالدز هنوز خودش رو تمام‌شده نمی‌بینه. وقتی یه کسب‌وکار به اندازه مک‌دونالدز بزرگ می‌شه، خیلی راحت می‌تونه به خودش بگه:

ما که برند داریم. مشتری داریم. فروش داریم. سیستم داریم. برنامه وفاداری داریم. شبکه عظیم شعب داریم. پس چرا باید دست به چیزی بزنیم؟

ولی خود شرکت درست در همین نقطه سؤال می‌پرسه:

بعدش چی؟

این سؤال به نظرم خیلی ارزشمنده. چون تجربه من می‌گه یکی از خطرناک‌ترین لحظه‌های یک کسب‌وکار لزوماً وقتی نیست که فروش افت کرده یا مشتری از دست داده. گاهی خطرناک‌ترین لحظه وقتیه که هنوز همه‌چیز خوبه.

موفقیت می‌تونه تبدیل به یک دام بشه

وقتی یه محصول شکست می‌خوره، همه دنبال دلیلش می‌گردن. وقتی تبلیغ جواب نمی‌ده، کمپین رو بررسی می‌کنیم. وقتی فروش پایین میاد، جلسه می‌ذاریم. اما وقتی چیزی سال‌ها جواب داده، معمولاً کمتر کسی جرئت می‌کنه بهش دست بزنه. یک محصول پرفروش کم‌کم تبدیل می‌شه به «محصولی که همیشه باید بفروشیم». یک کانال تبلیغاتی موفق تبدیل می‌شه به «بهترین راه جذب مشتری». یک شیوه قیمت‌گذاری تبدیل می‌شه به «مدلی که بازار ما همین رو می‌خواد». یک مدل مدیریتی هم کم‌کم تبدیل می‌شه به «روشی که همیشه جواب داده».

و دقیقاً همین‌جا مشکل شروع می‌شه.

چیزی که در ابتدا یک تصمیم بوده، بعد از چند سال تبدیل می‌شه به یک باور. دیگه کسی نمی‌پرسه چرا این کار رو می‌کنیم. فقط ادامه می‌دیم. تا بازار یک روز به‌زور مجبورمون کنه دوباره سؤال بپرسیم.

بازار معمولاً قبل از اینکه فریاد بزنه، زمزمه می‌کنه

تغییر بازار معمولاً یک‌شبه اتفاق نمی‌افته. قبل از اینکه فروش سقوط کنه، نشونه‌هایی هست. مشتری روی قیمت حساس‌تر می‌شه. دفعات خریدش کمتر می‌شه. دلیل انتخابش تغییر می‌کنه. انتظارش از سرعت بالاتر می‌ره. دیگه بعضی چیزهایی که قبلاً براش جذاب بود، عادی شده. رقیب جدیدی وارد می‌شه که اصلاً شبیه رقبای قبلی نیست. یا یک فناوری میاد و بخشی از تجربه خرید رو عوض می‌کنه. مشکل اینه که خیلی وقت‌ها ما این نشونه‌ها رو نمی‌بینیم، چون عدد فروش هنوز آن‌قدر بد نشده که بترسیم. به همین دلیله که من همیشه معتقدم اسکن کردن کسب‌وکار فقط برای وقتی نیست که بحران شروع شده. اتفاقاً وقتی اوضاع خوبه، باید بیشتر حواسمون جمع باشه.

ماجرای مک‌دونالدز فقط درباره قیمت نیست

یکی از بخش‌های جالب برنامه NEXT برای من اینه که مک‌دونالدز مسئله رو فقط به «ارزان‌تر فروختن» تقلیل نداده. شرکت صریحاً می‌گه انتظار مشتری بالا رفته. مشتری نمی‌خواد مجبور بشه یکی رو انتخاب کنه:

سرعت یا تجربه خوب؟ طعم یا راحتی؟ قیمت مناسب یا کیفیت؟ از نگاه مک‌دونالدز، مشتری امروز همه این‌ها رو با هم می‌خواد. این نکته برای خیلی از کسب‌وکارهای ما هم مهمه. هنوز بعضی وقت‌ها فکر می‌کنیم مشتری باید محدودیت‌های سیستم ما رو بپذیره.

مثلاً می‌گیم:

اگه کیفیت بالا می‌خواد، باید گرون‌تر بخره. اگه ارزون می‌خواد، نباید انتظار خدمات خوب داشته باشه. اگه سفارش آنلاین می‌ده، یگه تجربه انسانی مهم نیست. اگه سریع می‌خواد، باید از بخشی از کیفیت بگذره. اما رقابت امروز دقیقاً همین فرض‌ها رو داره خراب می‌کنه. مشتری خیلی وقت‌ها نمی‌گه «کدوم یکی رو به من می‌دی؟» می‌گه:

چرا همه‌ش رو نمی‌دی؟

و اگر تو ندی، احتمالاً یک نفر دیگه تلاش می‌کنه بده.

دیجیتالی شدن همیشه به معنی بهتر شدن تجربه نیست

یک بخش دیگه از حرف مک‌دونالدز به نظرم خیلی قابل توجهه. هرچه تجربه خرید دیجیتالی‌تر و خودکارتر می‌شه، تماس انسانی کمتر می‌شه. در نگاه اول ممکنه بگیم عالیه. سرعت بیشتر. هزینه کمتر. خطای کمتر. فرآیند ساده‌تر. اما یک روی دیگه هم داره.

وقتی ارتباط انسانی کمتر می‌شه، همان چند تماس باقی‌مانده مهم‌تر می‌شن. یعنی یک برخورد بد کارمند، یک پاسخ نامناسب، یک سفارش اشتباه یا حتی حس بی‌تفاوتی ممکنه اثر خیلی بیشتری بذاره. این نکته فقط برای رستوران نیست.

برای سایت، فروشگاه اینترنتی، کلینیک، شرکت خدماتی یا حتی کسب‌وکاری که از هوش مصنوعی برای پاسخ‌گویی استفاده می‌کنه هم صدق می‌کنه. هرچه سیستم رو اتوماتیک‌تر می‌کنیم، نباید فراموش کنیم که مشتری هنوز آدمه.

من خودم طرفدار جدی فناوری و هوش مصنوعی‌ام، اما اتوماسیون خوب یعنی کار اضافه رو از دوش آدم‌ها برداره تا برای بخش‌هایی که واقعاً انسانی‌اند وقت بیشتری داشته باشن؛ نه اینکه تجربه مشتری رو تبدیل کنیم به یک صف طولانی از منوها، فرم‌ها و ربات‌ها.

استراتژی قشنگ کافی نیست؛ اجراست که معلوم می‌کنه واقعاً چه خبره

اینجا کیس مک‌دونالدز جذاب‌تر هم می‌شه. چون اگر فقط برنامه NEXT رو بخونیم، همه‌چیز خیلی مرتب و قشنگه. انتخاب اول مشتری باشیم. ارزش بیشتری بدیم. کیفیت رو بالا ببریم. تجربه رو بهتر کنیم. چه کسی با این‌ها مخالفه؟ تقریباً هیچ‌کس.

اما چند ماه بعد که نتایج سه‌ماهه دوم منتشر می‌شه، می‌بینیم رشد فروش هم‌مقیاس آمریکا فقط ۰.۸ درصده و خود شرکت هم می‌گه باید اجرای استراتژی در آمریکا بهتر بشه. رویترز هم گزارش کرده بخشی از مشکل از اجرای ضعیف پیشنهادهای ارزش‌محور و کاهش بعضی پیشنهادهای دیجیتال بوده؛ مسائلی که روی رفت‌وآمد مشتریان وفادار هم اثر گذاشته‌اند. این قسمت برای من خیلی مهمه.

چون مرز بین «استراتژی» و «شعار» دقیقاً همین‌جاست.

اینکه بگی: «می‌خوایم انتخاب اول مشتری باشیم» خیلی راحت‌تر از اینه که مشخص کنی: در قیمت چه تغییری می‌دیم؟ در محصول چی؟ در اپلیکیشن چی؟ در شعبه چی؟ در آموزش کارکنان چی؟ در پیشنهادهای وفاداری چی؟ در تبلیغات چی؟ و در نهایت با چه عددی می‌فهمیم مشتری واقعاً ما رو انتخاب اول خودش می‌دونه؟

استراتژی تا وقتی وارد تصمیم‌های واقعی نشه، هنوز فقط یک جمله قشنگه.

استراتژی جدید مک‌دونالدز

حالا این چه ربطی به کسب‌وکار ما داره؟

فرض کن مک‌دونالدز رو کلاً از این مقاله حذف کنیم. اصلاً رستوران هم نداشته باشیم. یک سؤال باقی می‌مونه:

چه چیزهایی در کسب‌وکار من فقط به این دلیل ادامه پیدا کرده‌اند که قبلاً جواب داده‌اند؟

این سؤال ساده‌ای نیست. مثلاً شاید سال‌هاست فکر می‌کنی اینستاگرام بهترین کانال جذب مشتری توست. از کجا مطمئنی؟ شاید فکر می‌کنی مشتری به خاطر کیفیت محصول برمی‌گرده. اندازه گرفتی؟ شاید می‌گی قیمتت برای مشتری مسئله نیست. آخرین بار کی با مشتری درباره‌اش صحبت کردی؟ شاید محصولی داری که سه ساله پرفروشه.

آیا هنوز آینده رشدته یا فقط داره از اعتبار گذشته‌اش استفاده می‌کنه؟ شاید ساختار تیمت سال‌ها جواب داده. با آمدن ابزارهای جدید و هوش مصنوعی باز هم همین ساختار بهترین انتخابه؟ این‌ها سؤال‌هایی‌اند که معمولاً تا وقتی مجبور نشیم، از خودمون نمی‌پرسیم.

من اگر جای مدیر یک کسب‌وکار بودم، بعد از خواندن این کیس چه کار می‌کردم؟

من نمی‌رفتم فردا صبح استراتژی شرکت رو عوض کنم. هر مطلب جدید مدیریتی هم قرار نیست باعث بشه فوری همه‌چیز رو زیرورو کنیم. این هم خودش یک دام دیگه‌ست. اما یک ساعت برای خودم کنار می‌ذاشتم. روی کاغذ چند جمله می‌نوشتم:

«مشتری من بیشتر به خاطر … از ما خرید می‌کنه.»

«بهترین کانال جذب مشتری ما … است.»

«مهم‌ترین مزیت رقابتی ما … است.»

«مشتری ما حاضر است برای … بیشتر پول بدهد.»

«این محصول در چند سال آینده هم …»

«بزرگ‌ترین رقیب ما … است.»

بعد جلوی تک‌تک‌شون فقط یک سؤال می‌نوشتم: از کجا مطمئنم؟

نه اینکه حس می‌کنم. نه اینکه همیشه این‌طور بوده. نه اینکه تیم فروش می‌گه. چه داده‌ای دارم؟ رفتار مشتری چی می‌گه؟ عددها چی می‌گن؟ بازار چی می‌گه؟

و بعد شاید یک سؤال سخت‌تر:

اگر امروز این کسب‌وکار رو از صفر راه می‌انداختم، باز همین انتخاب‌ها رو می‌کردم؟

اگر جواب بعضی‌ها «نه» باشه، لزوماً نباید همون لحظه تغییرشون بدیم. اما احتمالاً باید جدی‌تر بررسی‌شون کنیم.

موفقیت دیروز، تضمین کننده فردا نیست

در کتاب «استراتژیست» هم درباره همین موضوع حرف زدم. خیلی از شرکت‌ها به خاطر کمبود منابع، نداشتن تکنولوژی یا مدیران ضعیف از بازار حذف نشدن. گاهی مشکل برعکس بوده. مدل قبلی‌شون آن‌قدر خوب جواب داده که دل کندن ازش سخت شده. کداک نمونه معروفشه؛ شرکتی که حتی فناوری دوربین دیجیتال رو هم در اختیار داشت، اما کسب‌وکار موفق فیلم عکاسی باعث شد تغییر برایش ساده نباشه.

در واقع موفقیت قبلی می‌تونه نوعی فیلتر روی چشم مدیر بذاره. به‌جای اینکه بپرسیم «دنیا چه تغییری کرده؟»، مدام دنبال شواهدی می‌گردیم که ثابت کنه هنوز درست فکر می‌کنیم. و این همون جاییه که یک کسب‌وکار باهوش باید رفتارش رو عوض کنه.

استراتژی جدید مک‌دونالدز

چیزی که من از ماجرای مک‌دونالدز برمی‌دارم

من از این کیس این نتیجه رو نمی‌گیرم که کسب‌وکارها باید دائم استراتژی‌شون رو تغییر بدن. اتفاقاً تغییر دائمی خودش نشونه سردرگمیه. برداشت من چیز دیگه‌ایه:

نباید اجازه بدیم موفقیت، قدرت سؤال پرسیدن رو ازمون بگیره.

گاهی بهترین زمان برای بازبینی یک کسب‌وکار، قبل از شروع بحرانه. وقتی هنوز مشتری داری. وقتی هنوز پول درمیاری. وقتی هنوز برندت اعتبار داره. چون اون موقع برای تصمیم گرفتن حق انتخاب داری. اما وقتی تغییر رو آن‌قدر عقب بندازی که بازار مجبورت کنه، دیگه خیلی وقت‌ها اسمش استراتژی نیست؛ اسمش واکنش اضطراریه.

به نظرم تفاوت کسب‌وکار باهوش با خیلی از کسب‌وکارهای دیگه همین‌جاست. منتظر نمی‌مونه مدل قدیمی رسماً شکست بخوره. مدام اطرافش رو رصد می‌کنه، فرض‌های قدیمیش رو دوباره بررسی می‌کنه و از خودش می‌پرسه:

چیزی که امروز جواب می‌ده، هنوز بهترین انتخاب برای فرداست؟

شاید جواب «بله» باشه. عالیه؛ ادامه بده. اما این بار حداقل می‌دونی چرا داری ادامه می‌دی. و همین تفاوت کوچیک، گاهی فرق بین یک کسب‌وکار عادت‌زده و یک کسب‌وکار استراتژیکه.

از حرف مک‌دونالدز تا مسئله واقعی رستوران‌ها

مک‌دونالدز در برنامه جدیدش به دو تغییر مهم اشاره می‌کنه که به نظرم فقط مسئله یک برند بزرگ آمریکایی نیست. هر رستورانی، حتی یک مجموعه کوچک محلی، باید به این دو تغییر خیلی جدی فکر کنه.

اول اینکه رقابت دیگه فقط بین چند رستوران شبیه هم نیست. رقبای سنتی دارن منوهاشون رو بهتر می‌کنن، از اون طرف برندهای تخصصی هم وارد بازار شدن؛ یکی فقط روی مرغ کار می‌کنه، یکی روی برگر، یکی روی نوشیدنی، یکی روی قهوه.

نتیجه چیه؟

اینکه مشتری هر بخش از تجربه تو رو با بهترین متخصص همون بخش مقایسه می‌کنه.

ممکنه غذای تو «بد» نباشه، اما برگر تو رو با برندی مقایسه کنه که تمام تمرکزش فقط روی برگره. قهوه‌ات رو با یک کافه تخصصی مقایسه کنه. سرعت سفارشت رو با اپلیکیشنی مقایسه کنه که خرید ازش چند ثانیه طول می‌کشه. حتی نحوه برخورد کارکنانت رو با جایی مقایسه کنه که مشتری رو واقعاً می‌شناسه و بهش حس خوبی می‌ده.

یعنی استاندارد «بد نیست» کم‌کم داره از بازار حذف می‌شه.

مشتری دیگه فقط دنبال این نیست که غذا قابل‌قبول باشه. انتظارش بالاتر رفته؛ هم از طعم، هم از کیفیت، هم از سرعت، هم از راحتی خرید و هم از تجربه‌ای که از حضور در رستوران می‌گیره. و اینجا به نظرم یک اشتباه رایج خیلی از رستوران‌ها خودش رو نشون می‌ده. خیلی‌ها هنوز فکر می‌کنن محصولشون فقط «غذا»ست.

در حالی که محصول واقعی، کل تجربه‌ایه که مشتری از اولین تماس تا بعد از خرید با تو داره.

از لحظه‌ای که توی گوگل یا اینستاگرام پیدات می‌کنه، منو رو می‌بینه، تصمیم می‌گیره، سفارش می‌ده، منتظر می‌مونه، غذا رو تحویل می‌گیره، با کارکنان برخورد می‌کنه و بعد درباره تجربه‌اش حرف می‌زنه، همه این‌ها جزو محصول توئه. پس وقتی می‌گیم انتظارات مشتری از کیفیت بالاتر رفته، منظور فقط این نیست که غذا باید خوشمزه‌تر بشه. شاید لازم باشه سفارش دادن ساده‌تر بشه. شاید منو باید واضح‌تر بشه. شاید زمان انتظار باید کمتر بشه. شاید مشتری بعد از چند بار خرید، نباید هنوز احساس کنه برای تو یک غریبه‌ست. و شاید مهم‌تر از همه، باید ببینی اون چیزی که در تبلیغات وعده می‌دی، واقعاً داخل شعبه هم اتفاق می‌افته یا نه.

هرچه دیجیتالی‌تر می‌شیم، تجربه انسانی مهم‌تر می‌شه

این بخش از حرف مک‌دونالدز برای من حتی جالب‌تره.

امروز تقریباً همه‌چیز داره دیجیتالی‌تر می‌شه؛ QR Code، سفارش آنلاین، اپلیکیشن، پرداخت دیجیتال، کیوسک، CRM، اتوماسیون و حتی پاسخ‌گویی با هوش مصنوعی. از نظر عملیاتی، این‌ها عالی‌ان. سرعت رو بالا می‌برن، خطا رو کم می‌کنن، هزینه رو پایین میارن و خیلی از کارهای تکراری رو حذف می‌کنن. اما یک خطر هم دارن.

هرچه بخش بیشتری از مسیر خرید ماشینی می‌شه، فرصت تعامل انسانی کمتر می‌شه. و همین باعث می‌شه همون چند لحظه‌ای که هنوز یک آدم وارد تجربه مشتری می‌شه، خیلی باارزش‌تر بشه.

فرض کن مشتری تقریباً تمام مسیر سفارش رو دیجیتال طی کرده. منو رو دیده، سفارش داده، پرداخت کرده و فقط موقع تحویل غذا با یکی از کارکنان تو روبه‌رو می‌شه. اگر همون یک برخورد سرد، بی‌حوصله یا بی‌تفاوت باشه، ممکنه تمام تجربه خوب قبلی رو خراب کنه. برای همین من فکر می‌کنم آینده رستوران‌ها انتخاب بین «دیجیتال» و «انسانی» نیست.

اتفاقاً آینده، ترکیب درست این دو تاست.

کارهای تکراری و بی‌ارزش رو تا جای ممکن دیجیتال کن، اما جاهایی که مشتری نیاز به توجه، همدلی و ارتباط واقعی داره، حضور انسان رو قوی‌تر کن. لازم نیست یک کارمند ده دقیقه وقت بذاره تا یک سفارش ساده رو دستی وارد سیستم کنه؛ تکنولوژی این کار رو بهتر انجام می‌ده. اما وقتی سفارش اشتباه شده، مشتری ناراضیه یا می‌خواد درباره چیزی توضیح بگیره، آخرین چیزی که احتمالاً می‌خواد اینه که با یک منوی خودکار یا ربات سر و کله بزنه.

اونجا انسان ارزش ایجاد می‌کنه.

رستورانت قراره به خاطر چی شناخته بشه؟

ورود برندهای تخصصی یک پیام مهم دیگه هم داره. هرچه رقابت تخصصی‌تر می‌شه، سؤال «برای چی باید تو رو انتخاب کنم؟» مهم‌تر می‌شه. اگر منوی تو همه‌چیز داره، از برگر و پیتزا گرفته تا پاستا و قهوه و صبحانه، الزاماً مشکلی نیست. اما یک سؤال جدی وجود داره:

وقتی اسم رستوران تو میاد، دوست داری مشتری دقیقاً یاد چی بیفته؟

این سؤال خیلی مهم‌تر از تعداد آیتم‌های منو هست. برندهای تخصصی یک مزیت بزرگ دارن؛ توی ذهن مشتری ساده‌تر جا می‌گیرن. برای همین لازم نیست حتماً منوت رو نصف کنی، اما باید بدونی «محصول قهرمان» تو چیه. اون چیزی که اگر مشتری فقط یک بار بیاد، دوست داری حتماً امتحانش کنه. اون چیزی که به خاطرش دوباره برگرده. اون چیزی که درباره‌اش برای دوستش تعریف کنه. اگر جواب این سؤال مشخص نباشه، ممکنه رستوران فروش داشته باشه، اما جایگاه روشنی توی ذهن مشتری نداشته باشه.

اگر من صاحب یک رستوران بودم، از کجا شروع می‌کردم؟

نه از طراحی اپلیکیشن. نه از اضافه کردن ده آیتم جدید به منو. نه حتی از تبلیغات بیشتر. اول مسیر مشتری رو روی کاغذ می‌کشیدم. مشتری از کجا من رو پیدا می‌کنه؟ چطور منو رو می‌بینه؟ کجا تصمیم می‌گیره؟ کجا سفارش می‌ده؟ کجا معطل می‌شه؟ کجا با یک آدم حرف می‌زنه؟ کجا ممکنه کلافه بشه؟ و کجا می‌تونم تجربه‌ای بهتر از انتظارش براش بسازم؟

بعد جلوی هر مرحله یک سؤال می‌نوشتم:

اینجا تکنولوژی باید کار رو ساده‌تر کنه یا انسان باید تجربه رو بهتر کنه؟

به نظرم همین سؤال می‌تونه خیلی از تصمیم‌های اشتباه رو حذف کنه. چون مشکل خیلی از رستوران‌ها کمبود تکنولوژی نیست؛ استفاده اشتباه از تکنولوژیه. و مشکل بعضی‌ها هم کمبود نیروی انسانی نیست؛ اینه که نیروی انسانی وقتش رو جایی مصرف می‌کنه که ماشین بهتر می‌تونه انجامش بده. اگر این دو رو درست از هم جدا کنیم، هم هزینه کمتر می‌شه، هم سرعت بالاتر می‌ره و هم تجربه مشتری انسانی‌تر می‌مونه.

چیزی که من از این بخش ماجرای مک‌دونالدز برمی‌دارم

اگر بخوام حرفش رو برای یک رستوران کوچک‌تر ترجمه کنم، نمی‌گم:

«کیفیتت رو بالا ببر و دیجیتال شو.»

این جمله اون‌قدر کلیه که تقریباً هیچ کمکی نمی‌کنه. می‌گم اول ببین مشتری تو رو واقعاً با چه کسی مقایسه می‌کنه. بعد مشخص کن می‌خوای به خاطر چه چیزی شناخته بشی. و بعد تمام مسیر خرید رو بررسی کن و تصمیم بگیر کجا باید اصطکاک رو با تکنولوژی حذف کنی و کجا باید تجربه رو با آدم‌ها بهتر کنی. به نظرم رستورانی که این سه سؤال رو درست جواب بده، خیلی جلوتر از رستورانیه که فقط دنبال منوی بزرگ‌تر، تخفیف بیشتر یا تبلیغات بیشتره.

و شاید مهم‌ترین نکته همین باشه:

آینده متعلق به رستورانی نیست که فقط غذای خوبی داره یا فقط تکنولوژی خوبی داره؛ برنده جاییه که بفهمه کجا باید سریع و بی‌اصطکاک باشه و کجا باید واقعاً انسانی بمونه.

منبع اولیه این مطلب، گفت‌وگوی Harvard Business Review با Chris Kempczinski با عنوان Inside McDonald’s New Strategy، منتشرشده در ۲۶ اوت ۲۰۲۶ است.
برای تکمیل اطلاعات، از معرفی رسمی برنامه McDonald’s > NEXT در وب‌سایت مک‌دونالدز و گزارش رسمی نتایج سه‌ماهه دوم ۲۰۲۶ این شرکت نیز استفاده شده است. همچنین برای بررسی چالش‌های اجرایی بازار آمریکا، گزارش Reuters در ۴ اوت ۲۰۲۶ مورد استفاده قرار گرفته است

 

برای پیگیری درخواست با شما تماس می‌گیریم.

تجربه تو می‌تواند ادامه این مقاله باشد این موضوع را در کسب‌وکارت چطور تجربه کرده‌ای؟

جواب رسمی لازم نیست؛ تجربه، سؤال یا نگاه متفاوتت را بنویس.

مشاوره
تماس تلفنی واتساپ اینستاگرام تلگرام