برند، بازاریابی و مشتری

مدیر ارشد مشتری CCO , نقش CCO در رشد، فروش و تجربه مشتری

مدیر ارشد مشتری CCO , نقش CCO در رشد، فروش و تجربه مشتری

مدیر ارشد مشتری (CCO) چیست؟ نقش CCO در رشد، فروش و تجربه مشتری. یه سؤال ساده: توی کسب‌وکارت چه کسی واقعاً مسئول «مشتری» است؟

احتمالاً جواب اولیه این باشد: واحد فروش. شاید هم بگویی بازاریابی یا پشتیبانی. اما مسئله دقیقاً همین‌جاست؛ مشتری معمولاً بین چند واحد پخش شده. بازاریابی قرار است او را جذب کند، فروش تبدیلش کند، پشتیبانی جوابش را بدهد و محصول هم امیدوار است چیزی ساخته باشد که دوستش داشته باشد!

نتیجه؟ هر واحد یک تکه از مشتری را می‌بیند، اما گاهی هیچ‌کس مسئول کل تجربه مشتری نیست.

اینجاست که نقش مدیر ارشد مشتری یا CCO معنی پیدا می‌کند.

مدیر ارشد مشتری مخفف Chief Customer Officer است؛ مدیری که قرار است صدای مشتری را از یک شعار زیبا به بخشی از تصمیم‌گیری واقعی سازمان تبدیل کند.

اما قبل از اینکه برویم سراغ شرح وظایف و چارت سازمانی، بهتر است یک سوءتفاهم را کنار بگذاریم: مدیر ارشد مشتری همان مدیر فروش با اسم شیک‌تر نیست.

مدیر ارشد مشتری یا CCO دقیقاً چه کاری انجام می‌دهد؟

وظیفه اصلی CCO این است که مطمئن شود شرکت فقط به این فکر نمی‌کند که چطور مشتری جدید بگیریم، بلکه هم‌زمان جواب این سؤال‌ها را هم می‌داند:

چرا مشتری ما را انتخاب می‌کند؟ تجربه‌اش بعد از خرید چیست؟ چرا بعضی مشتری‌ها برمی‌گردند و بعضی‌ها نه؟ کجای مسیر مشتری اصطکاک داریم؟ کدام وعده‌ای که در تبلیغات می‌دهیم در عمل تحویل داده نمی‌شود؟ و مهم‌تر از همه، چه چیزی باعث می‌شود مشتری احساس کند این برند ارزش ماندن دارد؟

به زبان ساده، CCO از لحظه‌ای که مشتری برای اولین بار اسم برند را می‌شنود تا وقتی خرید می‌کند، استفاده می‌کند، اعتراض می‌کند، دوباره برمی‌گردد یا برای همیشه می‌رود، مسیر او را می‌بیند.

پس مدیر ارشد مشتری بیشتر از اینکه مدیر یک واحد باشد، هماهنگ‌کننده نگاه سازمان به مشتری است.

چرا اصلاً چنین سمتی به وجود آمد؟

سال‌ها ساختار بیشتر شرکت‌ها خیلی ساده بود. بازاریابی مشتری می‌آورد، فروش می‌فروخت و پشتیبانی هم اگر مشکلی پیش می‌آمد جواب می‌داد.

اما رفتار مشتری تغییر کرده. امروز مشتری قبل از تماس با فروش، سایت را می‌بیند، گوگل می‌کند، شبکه‌های اجتماعی را بررسی می‌کند، نظر بقیه را می‌خواند و شاید چند بار با برند برخورد داشته باشد. بعد از خرید هم داستان تمام نمی‌شود؛ تجربه استفاده، خدمات پس از فروش، پاسخ‌گویی و حتی نحوه برخورد با یک شکایت روی تصمیم بعدی او اثر می‌گذارد.

یعنی مشتری دیگر متعلق به یک دپارتمان نیست.

مشکل از جایی شروع می‌شود که هر بخش فقط KPI خودش را ببیند. بازاریابی تعداد Lead را زیاد می‌کند، فروش دنبال بستن قرارداد است و پشتیبانی هم سعی می‌کند تیکت‌ها را سریع ببندد؛ اما ممکن است در نهایت مشتری تجربه خوبی نداشته باشد.

مدیر ارشد مشتری قرار است این تکه‌ها را کنار هم بگذارد و بپرسد:

آخر این فرآیند، مشتری چه تجربه‌ای دارد و این تجربه چه اثری روی رشد کسب‌وکار می‌گذارد؟

تفاوت CCO با مدیر بازاریابی چیست؟

این دو سمت به هم نزدیک‌اند، اما یکی نیستند.

مدیر بازاریابی یا CMO بیشتر روی بازار، برند، ارتباطات، تقاضا و جذب مشتری تمرکز دارد. دغدغه‌اش این است که مشتری مناسب ما را ببیند، بشناسد و به خرید نزدیک شود.

اما کار CCO معمولاً از این نقطه فراتر می‌رود. او تمام چرخه ارتباط با مشتری را بررسی می‌کند؛ از آشنایی اولیه تا خرید، استفاده، پشتیبانی، تمدید، خرید مجدد و وفاداری.

مثلاً اگر تبلیغات فوق‌العاده‌ای داشته باشی ولی تجربه بعد از خرید ضعیف باشد، بازاریابی ممکن است وظیفه خودش را درست انجام داده باشد، اما از نگاه CCO هنوز یک مشکل جدی داریم.

می‌شود خیلی ساده گفت:

مدیر مارکتینگ بیشتر کمک می‌کند مشتری وارد شود؛ CCO کمک می‌کند تجربه‌ای داشته باشد که ارزش ماندن و برگشتن داشته باشد.

مدیر ارشد مشتری با مدیر فروش چه فرقی دارد؟

مدیر ارشد مشتری با مدیر فروش چه فرقی دارد؟

مدیر فروش معمولاً مسئول تبدیل فرصت فروش به درآمد است. تیم فروش، تارگت، مذاکره، نرخ تبدیل و درآمد از مهم‌ترین دغدغه‌های او هستند.

مدیر ارشد مشتری نگاه بلندتری دارد. ممکن است فروش امروز انجام شده باشد، ولی مشتری سه ماه بعد قراردادش را تمدید نکند. از نگاه فروش، معامله بسته شده؛ از نگاه مدیر ارشد مشتری، مسئله هنوز حل نشده است.

گاهی حتی CCO باید جلوی یک فروش بد را بگیرد.

مثلاً اگر تیم فروش برای رسیدن به تارگت، محصول را به مشتری‌ای بفروشد که واقعاً برایش مناسب نیست، ممکن است درآمد این ماه بیشتر شود، اما ماه بعد با نارضایتی، لغو قرارداد و تخریب اعتماد روبه‌رو شویم.

یعنی CCO فقط به سؤال «چقدر فروختیم؟» نگاه نمی‌کند؛ می‌پرسد:

به چه کسی فروختیم، چه قولی دادیم و بعدش چه اتفاقی افتاد؟

مهم‌ترین وظایف مدیر ارشد مشتری چیست؟

شرح وظایف CCO از یک شرکت تا شرکت دیگر فرق می‌کند، اما چند مسئولیت تقریباً همیشه در مرکز این نقش قرار دارند.

شناخت واقعی مشتری

اولین کار این است که سازمان واقعاً بداند مشتری‌اش کیست، چه می‌خواهد، چه چیزی آزارش می‌دهد و چرا تصمیم می‌گیرد.

نه براساس حدس مدیرعامل، نه براساس چیزی که تیم فروش فکر می‌کند، بلکه براساس داده، گفتگو، شکایت‌ها، رفتار کاربران، نظرسنجی، مصاحبه و اطلاعات واقعی.

خیلی وقت‌ها چیزی که مدیران فکر می‌کنند مزیت شرکت است، اصلاً دلیل انتخاب مشتری نیست.

طراحی و بررسی مسیر مشتری

مشتری از اولین تماس تا خرید چه مسیری طی می‌کند؟ کجا معطل می‌شود؟ کجا سؤال بی‌جواب دارد؟ چه زمانی اعتماد می‌کند و کجا ممکن است منصرف شود؟

مدیر ارشد مشتری باید Customer Journey را ببیند و نقاط اصطکاک را پیدا کند.

گاهی فقط حذف یک مرحله اضافی از فرم، ساده‌تر کردن پرداخت یا تغییر نحوه پاسخ‌گویی تیم فروش می‌تواند تجربه مشتری را بسیار بهتر کند.

رساندن صدای مشتری به تصمیم‌های مدیریتی

همه شرکت‌ها می‌گویند «مشتری برای ما مهم است». تفاوت از جایی شروع می‌شود که نظر مشتری روی تصمیم‌ها اثر واقعی بگذارد.

اگر مشتری‌ها مدام از یک ویژگی محصول شکایت می‌کنند، آیا تیم محصول متوجه می‌شود؟ اگر مشتریان به خاطر نحوه ارسال ریزش می‌کنند، آیا مدیر عملیات آن را می‌بیند؟ اگر وعده تبلیغات با واقعیت محصول فرق دارد، چه کسی این فاصله را پیگیری می‌کند؟

مدیر ارشد مشتری قرار است این اطلاعات را از گوشه‌های مختلف سازمان جمع کند و وارد اتاق تصمیم‌گیری کند.

افزایش حفظ و وفاداری مشتری

جذب مشتری جدید مهم است، اما کسب‌وکاری که مشتری واردش می‌شود و خیلی زود خارج می‌شود، شبیه سطلی است که کفش سوراخ شده.

یکی از مهم‌ترین حوزه‌های کاری CCO این است که بفهمد چرا مشتری‌ها می‌مانند، چرا می‌روند و چطور می‌شود رابطه بلندمدت‌تری با آن‌ها ساخت.

اینجاست که شاخص‌هایی مثل نرخ حفظ مشتری، خرید مجدد، تمدید و ریزش اهمیت پیدا می‌کنند.

هماهنگ کردن واحدهای مختلف

شاید سخت‌ترین بخش کار CCO همین باشد.

تجربه مشتری نتیجه کار یک نفر نیست. بازاریابی، فروش، محصول، عملیات، پشتیبانی، فناوری و حتی امور مالی می‌توانند روی آن اثر بگذارند.

فرض کن بازاریابی می‌گوید «تحویل فوری»، فروش همین وعده را تکرار می‌کند، اما عملیات واقعاً ظرفیت تحویل فوری ندارد. مشتری کاری به اختلاف داخلی این سه واحد ندارد. او فقط یک برند می‌بیند که به قولش عمل نکرده.

مدیر ارشد مشتری باید کمک کند این قطعات از دید مشتری با هم هماهنگ شوند.

مدیر ارشد مشتری چه KPIهایی را باید دنبال کند؟

اینجا بهتر است وارد دام «یک عدد جادویی» نشویم. هیچ شاخصی به‌تنهایی وضعیت مشتری را توضیح نمی‌دهد.

بسته به مدل کسب‌وکار، CCO می‌تواند ترکیبی از این شاخص‌ها را دنبال کند:

  • نرخ حفظ مشتری یا Customer Retention
  • نرخ ریزش یا Churn
  • خرید مجدد
  • نرخ تمدید قرارداد
  • Customer Lifetime Value یا ارزش طول عمر مشتری
  • زمان پاسخ‌گویی و حل مشکل
  • نرخ تبدیل مراحل مختلف سفر مشتری
  • میزان شکایت و دلایل آن
  • رضایت مشتری
  • تعداد و کیفیت معرفی مشتری جدید توسط مشتریان فعلی

اما از خود عدد مهم‌تر، فهمیدن چرایی عدد است.

مثلاً اگر نرخ ریزش بالا رفته، دانستن درصدش کافی نیست. سؤال واقعی این است که مشتری دقیقاً کجا و چرا تصمیم گرفته ما را ترک کند.

آیا هر کسب‌وکاری به CCO نیاز دارد؟

نه الزاماً.

اگر یک شرکت کوچک پنج‌نفره باشی، شاید استخدام یک مدیر ارشد مشتری تمام‌وقت هیچ معنایی نداشته باشد. حتی در خیلی از شرکت‌های متوسط هم ممکن است هنوز ساختن چنین جایگاهی زود باشد.

اما این به معنی این نیست که وظیفه CCO لازم نیست.

فرق مهمی وجود دارد بین «سمت سازمانی» و «نقش سازمانی».

ممکن است در یک کسب‌وکار کوچک، خود مدیرعامل بخشی از این مسئولیت را بر عهده بگیرد. در یک شرکت دیگر، مدیر بازاریابی یا مدیر تجربه مشتری این کار را انجام دهد.

چیزی که خطرناک است این نیست که عنوان CCO روی کارت ویزیت کسی نباشد؛ مشکل وقتی شروع می‌شود که هیچ‌کس مسئول دیدن کل تجربه مشتری نباشد.

از کجا بفهمیم وقت ایجاد نقش CCO رسیده؟

چند علامت می‌تواند هشدار بدهد که مسئله مشتری در سازمان دارد بزرگ‌تر از یک واحد می‌شود.

مثلاً مشتری زیاد جذب می‌کنی اما خرید مجدد پایین است. شکایت‌ها در واحد پشتیبانی ثبت می‌شوند ولی به محصول منتقل نمی‌شوند. فروش وعده‌هایی می‌دهد که عملیات توان تحویلش را ندارد. هر واحد تعریف متفاوتی از مشتری ایده‌آل دارد. مشتری بین فروش، پشتیبانی و امور مالی مدام پاس داده می‌شود. یا حتی داده زیادی درباره مشتری داری، ولی کسی نیست از آن یک تصویر واحد بسازد.

اگر این نشانه‌ها را می‌بینی، شاید قبل از استخدام فردی با عنوان پرطمطراق CCO، باید مالک مشخص تجربه مشتری را تعیین کنی.

گاهی مشکل رشد اصلاً کمبود مشتری جدید نیست؛ گلوگاه در جایی از مسیر فعلی مشتری قرار گرفته. یکی از چیزهایی که در BGS بررسی می‌کنیم دقیقاً همین است: رشد کسب‌وکار کجا متوقف شده و اول باید کدام مسئله حل شود؟

مدیر ارشد مشتری در کسب‌وکارهای کوچک چه شکلی است؟

فرض کنیم هنوز آن‌قدر بزرگ نیستی که مدیر ارشد مشتری استخدام کنی. چه کار کنیم؟

کار را ساده کن.

یک نفر را مسئول کن که ماهی یک بار فقط به چهار سؤال جواب بدهد:

مشتری‌های جدید از کجا آمدند؟
چرا خرید کردند؟
بیشترین شکایت یا اصطکاک کجا بود؟
چرا بعضی‌ها دوباره خرید نکردند؟

بعد جواب‌ها را در جلسه مدیریت مطرح کنید.

شاید همین کار ساده بیشتر از ساختن یک واحد بزرگ «تجربه مشتری» برایت ارزش ایجاد کند.

گاهی سازمان‌ها عاشق عنوان‌ها می‌شوند و مسئله اصلی را فراموش می‌کنند. هدف داشتن CCO نیست؛ هدف این است که کسی واقعاً مشتری را ببیند.

یک اشتباه رایج: مشتری‌مداری را با «همیشه حق با مشتری است» اشتباه نگیریم

مشتری‌محوری به این معنی نیست که هر چیزی مشتری خواست انجام بدهیم.

گاهی مشتری چیزی می‌خواهد که به نفع خودش یا کسب‌وکار نیست. گاهی یک گروه کوچک از مشتریان صدای بلندی دارند ولی نماینده بازار نیستند. گاهی هم اجرای یک درخواست هزینه‌ای دارد که هیچ منطق اقتصادی ندارد.

کار CCO دفاع بی‌قیدوشرط از مشتری نیست.

کارش این است که کمک کند سازمان مشتری را بفهمد و تصمیم بهتری بگیرد.

ممکن است بعد از تحلیل، تصمیم بگیری خواسته‌ای را انجام ندهی. اتفاقاً این هم می‌تواند یک تصمیم مشتری‌محور و در عین حال اقتصادی باشد.

رابطه CCO با رشد کسب‌وکار چیست؟

اینجا ماجرا جذاب‌تر می‌شود.

خیلی از کسب‌وکارها وقتی رشد کم می‌شود، اولین واکنششان افزایش تبلیغات است. بودجه را بیشتر می‌کنند تا آدم‌های بیشتری وارد قیف شوند.

اما فرض کن مشکل اصلاً جذب نیست.

شاید مشتری وارد می‌شود ولی فروش خوب پیگیری نمی‌کند. شاید خرید انجام می‌شود ولی تجربه استفاده ضعیف است. شاید مشتری راضی است اما هیچ سیستم خرید مجددی وجود ندارد.

در چنین شرایطی، ریختن پول بیشتر روی تبلیغات مثل این است که شیر آب را بیشتر باز کنیم در حالی که مخزن سوراخ است.

یکی از ارزش‌های مهم نگاه CCO این است که رشد را فقط در ورودی قیف نمی‌بیند. گاهی بهترین فرصت رشد، در مشتری‌هایی است که همین الان داری.

اگر فردا CCO کسب‌وکارت شدی، از کجا شروع کنی؟

لازم نیست روز اول ده‌ها داشبورد بسازی.

اول مسیر واقعی یک مشتری را خودت طی کن. از جست‌وجوی گوگل یا اینستاگرام شروع کن، وارد سایت شو، فرم را پر کن، تماس بگیر، خرید کن و ببین واقعاً چه اتفاقی می‌افتد.

بعد با چند مشتری فعلی صحبت کن. نه یک پرسشنامه ۴۰ سؤالی؛ فقط بپرس چرا ما را انتخاب کردی، کجای کار اذیت شدی و اگر دوباره بخواهی انتخاب کنی آیا باز هم سراغ ما می‌آیی؟

بعد داده‌های فروش و پشتیبانی را کنار هم بگذار. مشتری‌هایی را که رفتند بررسی کن. شکایت‌های پرتکرار را دسته‌بندی کن و در نهایت فقط یک گلوگاه اصلی انتخاب کن.

قرار نیست یک‌شبه «تجربه مشتری» را متحول کنی.

اول یک نقطه را بهتر کن، نتیجه‌اش را اندازه بگیر و بعد برو سراغ بعدی.

این همان جایی است که نگاه باهوشانه به کار می‌آید: تحلیل، تصمیم، اجرا، اندازه‌گیری و دوباره اصلاح.

جمع‌بندی؛ مشتری مال کدام واحد است؟

جواب کوتاه؟ هیچ‌کدام.

و در عین حال، همه.

اگر مشتری را فقط به واحد فروش بسپاری، ممکن است تجربه بعد از خرید فراموش شود. اگر فقط به بازاریابی بسپاری، شاید جذب خوب شود ولی حفظ مشتری نادیده بماند. اگر فقط پشتیبانی مسئول باشد، معمولاً زمانی وارد ماجرا می‌شود که مشکلی ایجاد شده است.

وظیفه مدیر ارشد مشتری این است که این تصویر پراکنده را کنار هم قرار دهد و مطمئن شود تصمیم‌های مختلف سازمان در نهایت برای مشتری یک تجربه منسجم می‌سازند.

شاید کسب‌وکار تو هنوز به فردی با عنوان Chief Customer Officer نیاز نداشته باشد، اما تقریباً هر کسب‌وکاری به یک نفر نیاز دارد که هر چند وقت یک بار وسط جلسه بپرسد:

«همه این تصمیم‌هایی که داریم می‌گیریم، آخرش برای مشتری چه معنایی دارد؟»

گاهی همین سؤال ساده می‌تواند مسیر رشد یک کسب‌وکار را عوض کند.

از عبارت «جذب مشتری» به پیلار جذب مشتری لینک بده.

از «تجربه مشتری» یا «مسیر مشتری» اگر مقاله مرتبط در کلاستر داریم به همان صفحه لینک بده.

برای پیگیری درخواست با شما تماس می‌گیریم.

تجربه تو می‌تواند ادامه این مقاله باشد این موضوع را در کسب‌وکارت چطور تجربه کرده‌ای؟

جواب رسمی لازم نیست؛ تجربه، سؤال یا نگاه متفاوتت را بنویس.

مشاوره
تماس تلفنی واتساپ اینستاگرام تلگرام