برند، بازاریابی و مشتری

رزونانس برند چیست؟ چرا بعضی برندها در ذهن مشتری ماندگار می‌شوند؟

رزونانس برند چیست؟ چرا بعضی برندها در ذهن مشتری ماندگار می‌شوند؟

رزونانس برند چیست؟ چرا بعضی برندها در ذهن مشتری ماندگار می‌شوند؟ بعضی برندها را فقط می‌شناسیم. بعضی‌ها را دوست داریم. اما تعداد کمی از برندها به جایی می‌رسند که مشتری احساس می‌کند «این برند، برند منه».

این اتفاق فقط با لوگوی خوب، تبلیغات زیاد یا تعداد فالوئر بالا ساخته نمی‌شود. ممکن است یک برند خیلی معروف باشد، اما مشتری هیچ رابطه خاصی با آن نداشته باشد. در مقابل، برندی کوچک‌تر می‌تواند گروهی از مشتریان داشته باشد که مرتب از آن خرید می‌کنند، درباره‌اش حرف می‌زنند و حتی حاضرند از انتخابشان دفاع کنند.

در ادبیات برند، به چنین رابطه عمیقی Brand Resonance یا رزونانس برند می‌گویند.

اگر بخواهیم خیلی ساده ترجمه‌اش کنیم، رزونانس برند یعنی برند آن‌قدر با مشتری «هم‌فرکانس» شده که رابطه از شناخت و خرید عبور کرده و به ارتباط، وفاداری و مشارکت واقعی رسیده است.

اما سؤال اصلی برای مدیر این نیست که تعریف رزونانس برند چیست. سؤال جذاب‌تر این است:

چطور یک برند از «منو می‌شناسن» به «منو انتخاب می‌کنن و دوباره برمی‌گردن» می‌رسه؟

رزونانس برند دقیقاً یعنی چه؟

مفهوم Brand Resonance بیشتر با مدل ارزش ویژه برند مبتنی بر مشتری یا CBBE که توسط Kevin Lane Keller مطرح شده شناخته می‌شود. ایده اصلی مدل ساده است: رابطه قوی مشتری با برند یک‌شبه ایجاد نمی‌شود؛ چند لایه قبل از آن باید شکل بگیرند.

اول مشتری باید بداند شما وجود دارید. بعد باید بفهمد چه کاری انجام می‌دهید و چه تصویری از شما دارد. سپس درباره برند قضاوت و احساس پیدا می‌کند و اگر همه این مراحل خوب پیش بروند، ممکن است در نهایت رابطه عمیق‌تری شکل بگیرد.

یعنی رزونانس نقطه شروع برند نیست؛ قله رابطه برند و مشتری است.

برای همین اگر مشتری هنوز دقیق نمی‌داند چه کاری انجام می‌دهید، صحبت کردن درباره «جامعه هواداران برند» کمی زود است.

مرحله اول؛ اصلاً من را می‌شناسی؟

پایه مدل برند، Brand Salience یا برجستگی برند است. یعنی وقتی مشتری با یک مسئله یا نیاز روبه‌رو می‌شود، آیا برند شما اصلاً به ذهنش می‌آید؟ فرض کن یک مدیر تصمیم گرفته سایت جدیدی برای کسب‌وکارش راه‌اندازی کند. ده‌ها شرکت طراحی سایت وجود دارند. اگر اسم برند شما حتی در مجموعه گزینه‌هایی که به ذهنش می‌آیند نباشد، بقیه تلاش‌های برند هنوز فرصت اثرگذاری پیدا نکرده‌اند.

اما شناخته‌شدن فقط تعداد دفعات دیده‌شدن نیست. مهم است مشتری در موقعیت درست شما را به یاد بیاورد.

اینکه هزاران نفر اسم برند را بدانند ولی هیچ‌کس هنگام تصمیم خرید به آن فکر نکند، آگاهی از برند هست اما الزاماً آگاهی مفید نیست.

مرحله دوم؛ وقتی اسممان آمد، مشتری درباره ما چه می‌داند؟

بعد از شناخت، سؤال بعدی این است که مشتری چه تصویری از برند دارد.

اینجا دو موضوع وارد بازی می‌شوند: عملکرد برند و تصویر ذهنی برند.

عملکرد یعنی محصول یا خدمت در عمل چه چیزی تحویل می‌دهد. کیفیت چطور است؟ قابل اعتماد هست؟ نیاز مشتری را حل می‌کند؟ نسبت قیمت و ارزش منطقی است؟

تصویر ذهنی کمی متفاوت است. برند چه جور آدمی است؟ برای چه نوع مشتری‌ای ساخته شده؟ چه سبک زندگی، شخصیت یا معنایی همراه خودش دارد؟

مثلاً دو کافه ممکن است تقریباً یک قهوه بفروشند، ولی یکی در ذهن مشتری «جای جلسات کاری» باشد و دیگری «جای وقت‌گذرانی با دوستان».

محصول مشابه است، اما معنای برند متفاوت است.

برند چیزی نیست که روی سایت درباره خودمان نوشته‌ایم

اینجا همان بحثی که در مقاله هوش برند داشتیم دوباره خودش را نشان می‌دهد.

ممکن است داخل شرکت ساعت‌ها درباره ارزش‌های برند حرف بزنیم و در صفحه درباره ما بنویسیم «نوآور، حرفه‌ای و مشتری‌محور». اما برند واقعی جایی ساخته می‌شود که مشتری این ادعاها را با تجربه خودش مقایسه می‌کند.

اگر می‌گویی سریع هستی ولی مشتری سه روز منتظر پاسخ می‌ماند، تبلیغات یک چیز می‌گوید و تجربه چیز دیگری.

اگر می‌گویی ساده‌سازی می‌کنی اما فرآیند خرید پیچیده است، باز هم مشتری نسخه خودش از برند را می‌سازد.

برند در نهایت چیزی نیست که ما درباره خودمان اعلام می‌کنیم؛ چیزی است که مشتری بعد از تعامل با ما به آن نتیجه می‌رسد.

مرحله سوم؛ مشتری درباره برند چه قضاوتی دارد؟

وقتی مشتری برند را شناخت و تجربه‌ای از آن پیدا کرد، شروع به قضاوت می‌کند.

آیا این برند کیفیت دارد؟ قابل اعتماد است؟ در حوزه خودش متخصص است؟ نسبت به رقبا انتخاب خوبی محسوب می‌شود؟

این قضاوت‌ها فقط با تبلیغات ساخته نمی‌شوند. تجربه محصول، رفتار فروشنده، نظرات مشتریان دیگر، محتوای سایت، قیمت، پشتیبانی و حتی نحوه برخورد با یک اشتباه روی آن‌ها اثر می‌گذارند.

گاهی یک برند ماه‌ها روی تصویر حرفه‌ای خودش کار می‌کند و بعد یک پاسخ نامناسب پشتیبانی در چند دقیقه همان تصویر را تخریب می‌کند.

چون برای مشتری، همه این نقاط تماس یک چیزند:

برند.

او معمولاً نمی‌گوید «واحد پشتیبانی خوب نبود ولی استراتژی برندشان عالی است»!

احساس مشتری نسبت به برند چه اهمیتی دارد؟

تصمیم‌های خرید کاملاً منطقی نیستند. حتی در بازار B2B هم احساس نقش دارد.

اعتماد، آرامش، امنیت، هیجان، افتخار یا حس تعلق می‌توانند روی انتخاب مشتری اثر بگذارند. به همین دلیل در مدل رزونانس برند، فقط قضاوت منطقی مهم نیست؛ احساس مشتری هم بخشی از مسیر است.

مثلاً مدیر ممکن است از نظر فنی بداند دو شرکت تقریباً خدمات مشابهی ارائه می‌کنند، اما با یکی از آن‌ها احساس اطمینان بیشتری داشته باشد.

این اطمینان ممکن است از محتوای خوب، پاسخ‌گویی، نمونه‌کار، توصیه دیگران یا حتی نحوه گفت‌وگوی اولین جلسه شکل گرفته باشد.

یعنی قبل از اینکه مشتری به رزونانس برسد، باید بتوانیم در کنار «دلیل خرید» یک احساس مناسب هم بسازیم.

و حالا می‌رسیم به رزونانس برند

وقتی شناخت، تجربه، قضاوت و احساس در کنار هم شکل می‌گیرند، ممکن است رابطه مشتری با برند عمیق‌تر شود.

اینجاست که Brand Resonance خودش را نشان می‌دهد.

نشانه‌اش فقط این نیست که مشتری دوباره خرید کند. خرید مجدد مهم است، اما شاید مشتری فقط به دلیل تخفیف یا نبودن گزینه دیگر برگشته باشد.

رزونانس واقعی وقتی قوی‌تر می‌شود که مشتری ترجیح فعال نسبت به برند داشته باشد.

یعنی اگر گزینه دیگری هم وجود دارد، باز شما را انتخاب کند. درباره برند با دیگران حرف بزند. محتوا را دنبال کند. در رویدادها شرکت کند. بازخورد بدهد یا حتی احساس کند بخشی از یک جامعه است.

در این نقطه برند دیگر فقط «فروشنده» نیست.

بخشی از رابطه مشتری شده است.

چهار نشانه یک برند با رزونانس بالا

کلر برای رزونانس برند چند جنبه را مطرح می‌کند که اگر با زبان مدیریتی‌تر نگاه کنیم، چهار نشانه مهم می‌بینیم.

اول وفاداری رفتاری است. مشتری برمی‌گردد و دوباره خرید می‌کند.

دوم دلبستگی نگرشی است. فقط خرید نمی‌کند؛ واقعاً برند را دوست دارد یا آن را انتخاب خودش می‌داند.

سوم احساس اجتماع است. مشتری می‌بیند آدم‌های دیگری هم هستند که با این برند ارتباط دارند و نوعی حس تعلق شکل می‌گیرد.

و چهارم مشارکت فعال است. رابطه دیگر محدود به پرداخت پول نیست. مشتری محتوا را دنبال می‌کند، درباره برند حرف می‌زند، بازخورد می‌دهد، معرفی می‌کند یا داوطلبانه زمان بیشتری برای ارتباط با برند می‌گذارد.

هرچه این چهار بخش قوی‌تر باشند، رابطه برند و مشتری عمیق‌تر شده است.

آیا مشتری وفادار همان مشتری دارای رزونانس است؟

نه همیشه. فرض کن هر روز از یک فروشگاه نزدیک خانه خرید می‌کنی. شاید سال‌ها هم همین کار را ادامه بدهی.

آیا عاشق برند آن فروشگاهی؟

احتمالاً نه. فقط نزدیک است. این نوع خرید تکراری با رابطه عاطفی قوی فرق دارد. از طرف دیگر ممکن است کسی یک برند خودرو را بسیار دوست داشته باشد، محتوا و اخبارش را دنبال کند و حتی خودش را طرفدار آن بداند، اما هنوز توان خرید محصولش را نداشته باشد.

پس رزونانس را نمی‌شود فقط با عدد فروش اندازه گرفت.

رفتار و نگرش مشتری را باید کنار هم دید.

آیا همه کسب‌وکارها باید دنبال هوادار دوآتشه باشند؟

نه. اینجا هم نباید مدل‌های برند را تبدیل به نسخه‌ای کنیم که برای همه یکسان است. ممکن است یک برند مصرفی واقعاً بتواند جامعه هواداری بزرگی بسازد. اما برای یک شرکت خدمات حسابداری یا تأمین‌کننده صنعتی، شکل رابطه متفاوت خواهد بود.

در بازار B2B شاید رزونانس خودش را با چیزهای دیگری نشان دهد: تمدید قرارداد، معرفی به شرکت دیگر، اعتماد بالا، مشارکت مشتری در توسعه خدمت یا مقاومت در برابر پیشنهاد ارزان‌تر رقیب.

پس قرار نیست همه برندها شبیه برندهای بزرگ مصرفی شوند.

سؤال این است:

رابطه عمیق مشتری در صنعت من چه شکلی دارد؟

چرا بعضی برندها هیچ‌وقت به این مرحله نمی‌رسند؟

یکی از دلایل مهم این است که مستقیم می‌خواهند از تبلیغ به وفاداری بپرند. تبلیغ می‌کنند، تخفیف می‌دهند، کمپین وفاداری راه می‌اندازند و انتظار دارند مشتری عاشق برند شود. اما اگر محصول خوب نباشد، وعده برند واضح نباشد یا تجربه مشتری مشکل داشته باشد، کارت امتیاز و باشگاه مشتریان معجزه نمی‌کند.

رزونانس نتیجه مجموعه‌ای از تجربه‌هاست.

اگر لایه‌های پایین هرم ضعیف باشند، لایه بالایی را نمی‌شود با تبلیغات ساخت.

رزونانس برند چیست؟ چرا بعضی برندها در ذهن مشتری ماندگار می‌شوند؟

باشگاه مشتریان مساوی وفاداری نیست

خیلی از کسب‌وکارها وقتی بحث وفاداری مطرح می‌شود سریع سراغ باشگاه مشتریان، امتیاز و تخفیف می‌روند. این ابزارها می‌توانند مفید باشند، اما خودشان وفاداری نیستند. اگر مشتری فقط به خاطر تخفیف برگردد، با اولین پیشنهاد بهتر رقیب ممکن است برود. وفاداری قدرتمندتر زمانی شکل می‌گیرد که مشتری احساس کند ارزشی فراتر از قیمت دریافت می‌کند.

این ارزش ممکن است کیفیت، راحتی، اعتماد، تجربه خوب، هویت، جامعه یا ترکیبی از این‌ها باشد.

رزونانس برند را چطور اندازه بگیریم؟

یک عدد واحد وجود ندارد که بگوید «رزونانس برند شما ۷۳ درصد است» و تمام!

بهتر است چند نشانه را کنار هم ببینیم. خرید مجدد چقدر است؟ مشتری‌ها چقدر برند را به دیگران معرفی می‌کنند؟ آیا بدون مشوق مالی درباره‌مان صحبت می‌کنند؟ نرخ حفظ مشتری چطور است؟ مشتریانی داریم که به‌طور فعال محتوا و فعالیت‌های برند را دنبال کنند؟

اما همان‌طور که در بحث هوش برند گفتیم، فقط اعداد کافی نیستند.

با مشتری‌های وفادار صحبت کن و بپرس:

چرا هنوز ما را انتخاب می‌کنی؟

جواب این سؤال گاهی اطلاعات بیشتری از چند داشبورد می‌دهد.

یک تمرین ساده برای سنجش رابطه برند و مشتری

فرض کن فردا برند تو از بازار حذف شود. مشتری چه واکنشی نشان می‌دهد؟ اگر بگوید «خب از یکی دیگه می‌خرم»، احتمالاً هنوز تمایز یا رابطه عمیقی ساخته نشده.

اگر بگوید «حیف شد، کارشون خوب بود»، یک سطح بالاتریم.

اما اگر واقعاً دنبال جایگزینی بگردد که همان تجربه را بدهد، درباره حذف برند ناراحت شود یا احساس کند چیزی را از دست داده، رابطه قوی‌تری ساخته شده است.

این سؤال شاید علمی‌ترین شاخص دنیا نباشد، اما مدیر را وادار می‌کند به مسئله مهمی فکر کند:

اگر ما نباشیم، مشتری دقیقاً چه چیزی را از دست می‌دهد؟

اگر جواب مشخصی نداریم، احتمالاً هنوز برندمان آن‌قدر که فکر می‌کنیم متمایز نشده است.

چطور رزونانس برند بسازیم؟

اولین قدم این نیست که کمپین «وفاداری» طراحی کنیم.

اول باید دلیل انتخاب را روشن کنیم. مشتری چرا باید ما را انتخاب کند؟ چه تجربه‌ای را قرار است همیشه تحویل بدهیم؟ کدام وعده را می‌توانیم واقعاً حفظ کنیم؟

بعد باید مطمئن شویم نقاط تماس مختلف همان وعده را تقویت می‌کنند. تبلیغ، سایت، فروش، محصول و پشتیبانی نباید پنج شخصیت متفاوت از برند نشان دهند.

مرحله بعد گوش دادن است. مشتری چه چیزی دوست دارد؟ چه چیزی اذیتش می‌کند؟ چه چیزی باعث می‌شود بماند؟

و در نهایت باید به رابطه فرصت بدهیم.

اعتماد و وفاداری با یک کمپین سه‌روزه ساخته نمی‌شوند.

یک نکته باهوشانه: قبل از اینکه دنبال عشق مشتری باشی، دلیل انتخاب بساز

گاهی ادبیات برند خیلی رمانتیک می‌شود.

می‌خواهیم مشتری عاشق برند شود، هوادار شود و درباره‌مان حرف بزند.

اما مشتری اول یک سؤال ساده دارد:

چرا باید تو را انتخاب کنم؟

اگر جواب روشنی برای این سؤال نداریم، بحث جامعه برند و Brand Love کمی زود است.

اول باید ارزش واقعی ایجاد کنیم. بعد تجربه‌ای بسازیم که با آن ارزش هماهنگ باشد. بعد اعتماد شکل می‌گیرد و اگر این رابطه به‌طور مستمر تقویت شود، ممکن است به وفاداری و رزونانس برسد.

یعنی مسیر معمولاً این است:

ارزش → تجربه → اعتماد → رابطه

نه برعکس.

جمع‌بندی؛

برندی که همه اسمش را شنیده‌اند الزاماً برند قدرتمندی نیست. قدرت واقعی وقتی بیشتر می‌شود که مشتری علاوه بر شناخت، دلیل مشخصی برای انتخاب داشته باشد، تجربه خوبی دریافت کند و رابطه‌ای بسازد که به‌راحتی با اولین پیشنهاد رقیب قطع نشود. این همان نقطه‌ای است که مفهوم Brand Resonance مهم می‌شود. سؤال نهایی برای مدیر شاید این باشد:

مشتری فقط از ما خرید می‌کند، یا واقعاً دلیلی برای ماندن با ما دارد؟

فاصله بین این دو جمله، بخش بزرگی از کاری است که باید در مدیریت برند انجام بدهیم.

برای پیگیری درخواست با شما تماس می‌گیریم.

تجربه تو می‌تواند ادامه این مقاله باشد این موضوع را در کسب‌وکارت چطور تجربه کرده‌ای؟

جواب رسمی لازم نیست؛ تجربه، سؤال یا نگاه متفاوتت را بنویس.

مشاوره
تماس تلفنی واتساپ اینستاگرام تلگرام