رادار کسب‌و‌کار

پاساتا چطور تبدیل به موضوع گفتگو شد؟ تحلیل بازاریابی یک رستوران ایرانی

فهرست مطالب
  1. پاساتا چطور تبدیل به موضوع گفتگو شد؟
  2. چکیده مطلب اصلی
  3. چرا بعضی کسب‌وکارها مجبورند برای دیده‌شدن مدام تبلیغ کنند، اما بعضی دیگر کاری می‌کنند که مشتری‌ها درباره‌شان حرف بزنند؟
  4. تحلیل باهوشانه؛ پاساتا فقط پاستا نفروخت
  5. اول مشتری رو انتخاب کن، بعد برو سراغ منو
  6. فقط سه مدل پاستا؟ شاید اتفاقاً تصمیم هوشمندانه همین بوده
  7. یه نکته جذاب‌تر؛ محصول رو بعد از بازار کامل کن
  8. حالا برسیم به صف؛ صف استراتژی نیست!
  9. کمیابی وقتی جواب می‌ده که پشتش چیزی برای خواستن وجود داشته باشه
  10. اصل داستان شاید توی توییتر نبود؛ توی ذهن مشتری بود
  11. Talkability؛ آیا کسب‌وکارت چیزی برای حرف زدن داره؟
  12. ولی یه دام دیگه هم هست؛ وایرال شدن رو با موفق شدن اشتباه نگیریم
  13. مشتری اول رو شاید هیجان بیاره؛ مشتری دوم رو باید به دست بیاری
  14. اگه من صاحب یه رستوران بودم، از پاساتا چی کپی می‌کردم؟
  15. یه نکته مهم درباره خود پاساتا؛ تحلیل با تبلیغ فرق داره
  16. شاید مهم‌ترین چیزی که پاساتا فروخت، «مشارکت در یک تجربه» بود
  17. برداشت باهوشانه
  18. مشتری بعد از پرداخت صورتحساب، چه چیزی از شما با خودش می‌بره که قابل تعریف کردن باشه؟
  19. یک قدم بعدی
پاساتا چطور تبدیل به موضوع گفتگو شد؟

پاساتا چطور تبدیل به موضوع گفتگو شد؟ بعضی رستوران‌ها افتتاح می‌شوند و بعد تازه باید دنبال مشتری بگردند.بعضی‌های دیگر هنوز مدت زیادی از شروع کارشان نگذشته که مردم درباره‌شان حرف می‌زنند، عکس می‌گذارند، تجربه‌شان را تعریف می‌کنند و حتی برای امتحان‌کردنشان صف می‌کشند.

پاساتا از نمونه‌های جالب این اتفاق در تهران است.

اگر فقط از بیرون نگاه کنیم، ممکن است همه‌چیز را به «توییتر»، «اینستاگرام» یا یک موج تبلیغاتی نسبت بدهیم. اما سؤال جالب‌تر برای ما این است:

چه چیزی در یک کسب‌وکار باعث می‌شود مشتری فقط خریدار نباشد و خودش به بخشی از رسانه برند تبدیل شود؟

محصول خاص؟
جامعه هدف مشخص؟
کمیابی؟
منوی محدود؟
فضای متفاوت؟
یا ترکیبی از همه این‌ها؟

در این رادار، قرار نیست درباره خوب یا بد بودن پاستای پاساتا قضاوت کنیم. می‌خواهیم از زاویه استراتژی و بازاریابی نگاه کنیم و ببینیم از شکل‌گیری موج گفتگو پیرامون یک رستوران ایرانی چه چیزی می‌شود یاد گرفت.

پاساتا چطور تبدیل به موضوع گفتگو شد؟

چکیده مطلب اصلی

پاساتا یک رستوران تخصصی پاستا در تهران است که محصولات آن با تمرکز بر پاستای دست‌ساز عرضه می‌شود و نام آن طی دوره‌ای در شبکه‌های اجتماعی و میان مخاطبان جوان مورد توجه قرار گرفت. منابع عمومی مرتبط با رستوران، پاساتا را به‌عنوان یک مجموعه تخصصی پاستا معرفی می‌کنند و به پاستاهای دست‌ساز و منوی آن اشاره دارند.

در برخی نوشته‌ها و گفتگوهای منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی نیز پاساتا به‌عنوان نمونه‌ای از رستوران‌هایی مطرح شده که پیرامون آن‌ها موج قابل‌توجهی از گفت‌وگو، تجربه‌نویسی و توجه آنلاین شکل گرفته است. یکی از این تحلیل‌ها، پاساتا را نمونه‌ای از تأثیر Word of Mouth و شبکه‌های اجتماعی بر دیده‌شدن یک رستوران می‌داند و نوشته دیگری نیز به حجم بالای محتوایی که در مقطعی درباره این مجموعه منتشر می‌شد اشاره کرده است. این مطالب، تحلیل و مشاهده نویسندگان مستقل هستند و نمی‌توان از آن‌ها نتیجه گرفت که پاساتا الزاماً یک کمپین هماهنگ یا تبلیغات سازمان‌یافته در شبکه‌های اجتماعی اجرا کرده است.

آنچه از شواهد عمومی با اطمینان بیشتری می‌توان گفت این است که پاساتا توانسته در مقطعی فراتر از یک محل صرفاً برای خرید غذا، به موضوع گفت‌وگوی بخشی از مخاطبان تبدیل شود.

و دقیقاً از همین‌جا تحلیل باهوشانه ما شروع می‌شود:

چرا بعضی کسب‌وکارها مجبورند برای دیده‌شدن مدام تبلیغ کنند، اما بعضی دیگر کاری می‌کنند که مشتری‌ها درباره‌شان حرف بزنند؟

تحلیل باهوشانه؛ پاساتا فقط پاستا نفروخت

بذار از خود صف و توییتر شروع نکنیم.چون اگه فقط بگیم «پاساتا وایرال شد»، تقریباً هیچ چیز مفیدی از این کیس یاد نگرفتیم.خیلی از کسب‌وکارها وایرال می‌شن. یه ویدئو می‌ترکونه، یه اینفلوئنسر می‌ره، یه اتفاق عجیب می‌افته و چند روز همه درباره‌ش حرف می‌زنن. بعد چی؟

دو هفته بعد کسی حتی اسمشون رو هم یادش نیست.

پس سؤال اصلی برای من این نیست که پاساتا چطور دیده شد؟

سؤال جالب‌تر اینه: چی توی خود کسب‌وکار وجود داشت که مردم اصلاً درباره‌ش حرف برای گفتن پیدا کردن؟ 

اینجاست که داستان جذاب می‌شه.

اول مشتری رو انتخاب کن، بعد برو سراغ منو

یه نکته توی تحلیل مستقلی که درباره پاساتا منتشر شده خیلی توجهم رو جلب کرد. نویسنده می‌گه از اسم برند، لوکیشن، طراحی فضا، نوع محصول، قیمت و حتی تیپ آدم‌هایی که اونجا کار می‌کردن می‌شد تا حدی فهمید مخاطب هدف این کسب‌وکار کیه؛ بخشی از نسل جوان شهری که تجربه‌های تازه و ترندها براش جذابه.

حالا اصلاً کاری نداریم که این تحلیل صددرصد درست هست یا نه. سؤالی که برای کسب‌وکار خودمون می‌سازه خیلی مهمه:

مشتری تو دقیقاً کیه؟

نه اینکه بگی «همه». «همه» مشتری هدف نیست. خیلی از رستوران‌ها دقیقاً از همین‌جا اشتباه می‌کنن. می‌خوان بچه خوشش بیاد، پدر خانواده خوشش بیاد، جلسه کاری برگزار بشه، دیت عاشقانه هم بشه رفت، دانشجو هم بتونه بیاد، آدم لوکس هم احساس خوبی داشته باشه، قیمت هم پایین باشه، کیفیت هم پریمیوم باشه.

آخرش یه منوی ۸۰ قلمی دارن و یه برند که معلوم نیست دقیقاً برای کی ساخته شده. ولی وقتی یه گروه مشخص رو انتخاب می‌کنی، تازه می‌تونی تصمیم بگیری چه غذایی بدی، چه قیمتی بذاری، فضا چه شکلی باشه، چه لحنی داشته باشی و حتی کجا شعبه بزنی. این همون چیزیه که خیلی وقت‌ها فراموش می‌کنیم:

تمرکز فقط یعنی حذف چند گزینه نیست؛ یعنی واضح‌تر کردن دلیل انتخاب شدن.

فقط سه مدل پاستا؟ شاید اتفاقاً تصمیم هوشمندانه همین بوده

یکی از بخش‌های جالب روایت منتشرشده درباره شروع پاساتا اینه که ظاهراً منو در ابتدا خیلی محدود بوده؛ سه مدل پاستای دست‌ساز، بعد هم به‌مرور بعضی گزینه‌های جدید اضافه شده‌اند. بذار خیلی ساده نگاهش کنیم. فرض کن من و تو هر کدوم می‌خوایم یه رستوران باز کنیم.

من از همون روز اول ۴۵ تا غذا می‌ذارم تو منو. برای همه‌ش مواد اولیه می‌خرم، آشپز باید همه رو بلد باشه، انبار باید همه رو نگه داره، کیفیت همه باید کنترل بشه و مشتری هم جلوی منوی سه‌صفحه‌ای بشینه تصمیم بگیره چی بخوره.

تو با چهار تا محصول شروع می‌کنی. مشتری میاد. می‌خوره. نظر می‌ده. می‌بینی چی فروش می‌ره، چی نمی‌ره، کجا ایراد داری، مردم برای چی حاضرن دوباره برگردن و بعد تازه شروع می‌کنی توسعه دادن.

کدوم مدل ریسک کمتری داره؟ این همون چیزیه که تو دنیای استارتاپ‌ها سال‌هاست درباره‌ش حرف می‌زنن:

کمتر حدس بزن، زودتر امتحان کن.

برای یه رستوران این فقط یه حرف شیک مدیریتی نیست. منوی بزرگ یعنی مواد اولیه بیشتر، خواب سرمایه بیشتر، احتمال ضایعات بیشتر، آموزش پیچیده‌تر، کنترل کیفیت سخت‌تر و عملیات شلوغ‌تر. بنابراین گاهی منوی کوچک اصلاً علامت کمبود نیست. ممکنه نشونه تمرکز باشه. حتی می‌تونه به برند شخصیت بده. وقتی می‌گی «ما تقریباً فقط همین کار رو انجام می‌دیم»، یه پیام پنهان هم داری:

این کار تخصص ماست.

یه نکته جذاب‌تر؛ محصول رو بعد از بازار کامل کن

در همون روایت، یه نکته دیگه هم هست که برای من خیلی باارزشه.نویسنده می‌گه بعد از بازخوردهای اولیه، تغییراتی در محصول اتفاق افتاده؛ مثلاً پروتئین‌ها بعداً اضافه شدن، برای مسئله حجم غذا یک برش نان خمیرترش به محصول اضافه شد و لازانیا هم ابتدا محدود عرضه شد و بعد به منو راه پیدا کرد. باز هم تأکید کنیم: این روایت رسمی پاساتا نیست، بلکه تحلیل یک مشاهده‌گره.

ولی مدل فکرکردنش رو ببین.قرار نیست از روز اول همه جواب‌ها رو بدونی. یه چیزی می‌سازی. مشتری واقعی میاد. بعد به جای اینکه بشینی تو اتاق جلسه حدس بزنی مردم چی می‌خوان، رفتار واقعی‌شون رو می‌بینی. این دقیقاً اون جاییه که یه کسب‌وکار از «من فکر می‌کنم…» می‌رسه به «داده داره بهم می‌گه…».

و این دوتا زمین تا آسمون فرق دارن. خیلی از مدیرها عاشق جوابن. ولی یه مدیر باهوش‌تر عاشق آزمایشه. چون می‌دونه جواب واقعی رو بازار می‌ده، نه پاورپوینت جلسه هیئت‌مدیره.

حالا برسیم به صف؛ صف استراتژی نیست!

اینجا ممکنه یه نفر خیلی سریع نتیجه بگیره: «پس پاساتا چون عرضه رو محدود کرده و مردم صف کشیدن معروف شده. ما هم باید صف درست کنیم!»

نه. این دقیقاً همون درس اشتباهی‌یه که ممکنه از یه کیس خوب بگیریم. منابع عمومی درباره پاساتا واقعاً از صف و حتی انتظار طولانی در مقاطعی حرف زده‌اند. یک منبع نوشته که ممکن بوده مشتری حدود یک ساعت منتظر بماند و در عین حال به محدود بودن فضای نشستن اشاره کرده است.

اما از این نمی‌شه نتیجه گرفت که صف عمداً ساخته شده.صف می‌تونه به خاطر تقاضای بالا باشه، ظرفیت کم باشه، عملیات کند باشه یا ترکیبی از چند عامل. پس درس Passata این نیست که:

«کاری کن مشتری رو دم در نگه داری.»

سؤال بهتر اینه: آیا محصول تو اصلاً اون‌قدر خواستنی هست که مشتری حاضر باشه برای به‌دست آوردنش کمی زحمت بکشه؟

این سؤال خیلی سخت‌تره. چون ساختن صف آسونه. ساختن تقاضا سخته.

پاساتا چطور تبدیل به موضوع گفتگو شد؟

کمیابی وقتی جواب می‌ده که پشتش چیزی برای خواستن وجود داشته باشه

عرضه محدود یه اثر روانی جالب داره. وقتی یه محصول همیشه هست، همیشه تخفیف داره و همیشه می‌تونی بعداً بخریش، ذهن خیلی راحت می‌گه: «باشه، بعداً.» ولی وقتی یه محصول محدود، فصلی، آزمایشی یا فقط در زمان مشخصی قابل دسترسه، تصمیم خرید یه کم جدی‌تر می‌شه. همین اتفاق رو تو خیلی از برندهای دنیا می‌بینیم؛ Limited Edition، Drop، منوی فصل، محصول روز یا ظرفیت محدود.

اما یه نکته رو نباید فراموش کنیم:

کمیابی، محصول بد رو جذاب نمی‌کنه.

شاید یه بار آدم رو کنجکاو کنه.ولی بار دوم؟ اون دیگه پای خود محصول وسطه. پس اول خواستنی بودن، بعد کمیابی. نه برعکس.

اصل داستان شاید توی توییتر نبود؛ توی ذهن مشتری بود

اینجا می‌رسیم به جذاب‌ترین قسمت ماجرا. یه نفر در LinkedIn وقتی درباره Word of Mouth و رفتار نسل Z حرف می‌زنه، می‌گه جرقه این موضوع براش زمان معروف شدن پاساتا در توییتر خورده. یعنی برند از محدوده رستوران بیرون اومده و وارد گفتگوهای مردم شده بوده. این اتفاق خیلی مهمه. تبلیغات یعنی: من درباره خودم حرف می‌زنم. Word of Mouth یعنی: مشتری درباره من حرف می‌زنه.

و این دوتا ارزش یکسانی ندارن. فرض کن من بهت بگم: «رستوران من عالیه.» خب معلومه من باید همین رو بگم! ولی دوستت بیاد بگه: «یه پاستافروشی پیدا کردم، یه بار برو امتحانش کن.» داستان عوض می‌شه. چون این بار پیام از طرف برند نیومده؛ از طرف یه آدم واقعی اومده. همین‌جاست که مشتری کم‌کم یه نقش دوم پیدا می‌کنه. دیگه فقط کسی نیست که پول داده و غذا گرفته.

مشتری تبدیل شده به رسانه.

CUSTOMERS BECAME THE MEDIA

اما اینجا یه سؤال مهم داریم. چرا باید یه نفر درباره رستوران تو حرف بزنه؟ این شاید مهم‌ترین سؤال کل این مقاله باشه. مردم هر روز غذا می‌خورن.

هر روز قهوه می‌خورن. هر روز خرید می‌کنن. ولی درباره ۹۹ درصد این تجربه‌ها هیچ‌چیزی نمی‌نویسن. پس یه برند باید چیزی داشته باشه که من اسمش رو می‌ذارم:

قابلیتِ تعریف کردن.

یه چیزی که وقتی مشتری از در بیرون رفت، بتونه درباره‌ش یه جمله بگه. مثلاً درباره یه کسب‌وکار ممکنه بگه: «فقط چهار تا غذا دارن.» «همه پاستاهاشون دست‌سازه.» «یه سس دارن که جای دیگه نخوردم.» «نیم ساعت تو صف بودیم.» «هر روز فقط یه تعداد مشخص می‌فروشن.» «فضاش خیلی کوچیکه ولی عجیب شلوغه.»

حتی دقت کن؛ همه این جمله‌ها الزاماً تعریف نیستن. ولی داستان دارن. قابل نقل‌ان. و این برای بازاریابی خیلی مهمه.

Talkability؛ آیا کسب‌وکارت چیزی برای حرف زدن داره؟

خیلی از مدیرها از من می‌پرسن: «چی کار کنم مردم درباره برندم حرف بزنن؟» معمولاً اولین جواب‌ها می‌ره سمت تبلیغات، اینفلوئنسر، مسابقه اینستاگرامی و کمپین. ولی شاید سؤال باید یه مرحله عقب‌تر بره:

اصلاً چی ساختی که ارزش حرف زدن داشته باشه؟

اگه تجربه مشتری کاملاً معمولیه، محصول شبیه بقیه‌ست، منو شبیه بقیه‌ست، بسته‌بندی شبیه بقیه‌ست، سرویس شبیه بقیه‌ست و تنها تفاوتت لوگوی بالای دره، انتظار Word of Mouth خیلی خوش‌بینانه‌ست.

گاهی قبل از اینکه روی «رسانه» کار کنیم، باید روی موضوعی که رسانه قرار است درباره‌اش حرف بزند کار کنیم.

این تفاوت خیلی مهمیه.

ولی یه دام دیگه هم هست؛ وایرال شدن رو با موفق شدن اشتباه نگیریم

تا اینجا ممکنه پاساتا شبیه یه داستان موفقیت تمام‌عیار به نظر برسه. اما من اصلاً نمی‌خوام مقاله این‌طوری تموم بشه. چون وایرال شدن فقط یه در رو باز می‌کنه. مشتری رو میاره داخل. بعد از اون تازه امتحان اصلی شروع می‌شه. غذا خوبه؟ کیفیت ثابته؟ قیمت با چیزی که دریافت می‌کنی می‌خونه؟ برخورد کارکنان خوبه؟ انتظار اذیت‌کننده نیست؟ تجربه ارزش تکرار داره؟ مشتری دوباره میاد؟

اینجا دیگه توییتر و اینستاگرام نمی‌تونن نجاتت بدن.

مشتری اول رو شاید هیجان بیاره؛ مشتری دوم رو باید به دست بیاری

برای من این شاید مهم‌ترین تفکیک مقاله باشه. یه کسب‌وکار می‌تونه موتور خیلی خوبی برای مشتری اول داشته باشه. ترند. اینفلوئنسر. Word of Mouth. کنجکاوی. صف. تبلیغات. ولی سود واقعی معمولاً وقتی ساخته می‌شه که اون آدم دوباره برگرده.

پس یه مسیر مهم داریم:

توجه → اولین مراجعه → تجربه → مراجعه دوباره → توصیه به دیگران

خیلی از برندها مرحله اول رو عالی بلدن. سر و صدا راه می‌ندازن. مردم میان. ولی وسط مسیر می‌ریزن. این همون جاییه که بازاریابی باید دستش رو بده به عملیات، محصول، تجربه مشتری و استراتژی. چون نمی‌تونی یه تجربه ضعیف رو تا ابد با تبلیغات جبران کنی.

اگر برای جذب مشتری تبلیغ می‌کنید اما دقیق نمی‌دانید مسئله اصلی از محصول، تجربه مشتری، قیمت، بازگشت مشتری، جایگاه برند یا کانال جذب است، قبل از افزایش بودجه تبلیغات بهتر است اول گلوگاه را پیدا کنید.

BGS برای همین طراحی شده؛ برای اینکه قبل از نسخه‌پیچی، بفهمیم مسئله واقعی کسب‌وکار کجاست.

اسکن کسب‌وکار با BGS

اگه من صاحب یه رستوران بودم، از پاساتا چی کپی می‌کردم؟

تقریباً هیچ چیز ظاهریش رو. نه رنگش.  نه منوش. نه مدل صفش. نه حتی لزوماً پاستای دست‌سازش رو. چون کپی کردن خروجی یه استراتژی، لزوماً نتیجه همون استراتژی رو نمی‌ده.

کاری که من می‌کردم این بود که پنج سؤال از خودم می‌پرسیدم:

  1. دقیقاً می‌خوام برای چه گروهی از مشتری‌ها مهم باشم؟
  2. چه چیزی در محصول یا تجربه من واقعاً با بقیه فرق داره؟
  3. اگه مشتری امشب از رستورانم بیرون بره، فردا چه داستانی درباره من برای دوستش تعریف می‌کنه؟
  4. کدوم بخش از محصولم رو می‌تونم کوچک آزمایش کنم و قبل از سرمایه‌گذاری بزرگ از مشتری بازخورد بگیرم؟
  5. مشتری اول رو هر طور شده آوردم؛ برای مشتری دوم چه برنامه‌ای دارم؟

این‌ها به نظرم درس‌های قابل استفاده کیس پاساتاست. نه «برو توی توییتر وایرال شو».

یه نکته مهم درباره خود پاساتا؛ تحلیل با تبلیغ فرق داره

ما اینجا داریم از بیرون به یه کسب‌وکار نگاه می‌کنیم. نه به اطلاعات فروش پاساتا دسترسی داریم، نه نرخ بازگشت مشتریش رو می‌دونیم، نه حاشیه سودش رو، نه دقیقاً می‌دونیم کدوم تصمیم‌ها از اول برنامه‌ریزی‌شده بودن و کدوم‌ها در طول مسیر اتفاق افتادن.

حتی درباره موج شبکه‌های اجتماعی هم شواهدی داریم که نشان می‌دهند مردم درباره پاساتا حرف زده‌اند، اما مدرک قابل اتکایی پیدا نکردیم که بگه خود مجموعه یک کمپین هماهنگ توییتری طراحی کرده بوده.

پس این مقاله قرار نیست بگه:

«فرمول موفقیت پاساتا این بوده.» چنین ادعایی بدون داده‌های داخلی جدی نیست. کاری که رادار کسب‌وکار می‌کنه یه چیز دیگه‌ست: یه اتفاق واقعی رو می‌بینه، نشانه‌ها رو کنار هم می‌ذاره و از دلش سؤال‌هایی درمیاره که به درد تصمیم گرفتن بخوره. 

شاید مهم‌ترین چیزی که پاساتا فروخت، «مشارکت در یک تجربه» بود

بیایید یه قدم عمیق‌تر بریم. گاهی مردم یه محصول رو فقط برای کارکردش نمی‌خرن. برای تجربه‌اش می‌خرن. برای اینکه جزو یه جریان باشن. برای اینکه یه چیز تازه رو زودتر امتحان کرده باشن. برای اینکه بتونن درباره‌ش حرف بزنن. اینجاست که غذا دیگه فقط غذا نیست. رستوران تبدیل می‌شه به بخشی از تجربه اجتماعی مشتری. و وقتی این اتفاق بیفته، هزینه بازاریابی یه شکل دیگه پیدا می‌کنه. چون هر مشتری بالقوه می‌تونه بعداً یه تولیدکننده محتوا، یه توصیه‌کننده یا یه معرفی‌کننده برند باشه. البته به شرطی که چیزی برای تعریف کردن بهش داده باشی.

برداشت باهوشانه

اگه بخوام همه این مقاله رو توی یه جمله جمع کنم، اینه:

بازاریابی خوب همیشه یعنی بلندتر حرف زدن نیست؛ گاهی یعنی کسب‌وکاری بسازی که مردم درباره‌ش حرف داشته باشن.

قبل از اینکه بودجه تبلیغاتت رو بیشتر کنی، قبل از اینکه سراغ اینفلوئنسر بعدی بری و قبل از اینکه دنبال یه کمپین وایرال بگردی، یه بار از بیرون به کسب‌وکارت نگاه کن. اگه مشتری امروز ازت خرید کنه، فردا چه چیزی درباره تو برای دوستش تعریف می‌کنه؟ اگر جواب فقط اینه که: «خوب بود.» شاید هنوز کافی نیست. «خوب بودن» لازمه. ولی برندهایی که وارد گفتگو می‌شن، معمولاً چیزی بیشتر دارن:

یه داستان، یه تفاوت، یه تجربه یا یه امضا که ارزش تعریف کردن داره.

و شاید سؤال اصلی برای رستوران‌ها همین باشه:

مشتری بعد از پرداخت صورتحساب، چه چیزی از شما با خودش می‌بره که قابل تعریف کردن باشه؟

اگر جواب این سؤال رو پیدا کردی، شاید بخشی از بازاریابیت دیگه لازم نباشه توسط خودت انجام بشه. مشتری‌هات انجامش می‌دن. 

یک قدم بعدی

ولی هنوز یه سؤال باقی مونده: فرض کنیم این کار رو عالی انجام دادی. مردم درباره‌ات حرف زدن، مشتری جدید اومد و رستوران شلوغ شد.

حالا چطور کاری می‌کنی همین آدم دوباره برگرده؟ این دقیقاً موضوع رادار بعدیه؛ جایی که می‌ریم سراغ یک داده عجیب از Toast و Resy:

ممکنه بخش بزرگی از سفارش‌های یک رستوران رو فقط درصد کوچکی از مشتری‌های دائمی بسازن. اونجا دیگه درباره «مشتری اول» حرف نمی‌زنیم. درباره آدم‌هایی حرف می‌زنیم که شاید سود واقعی رستوران دست اوناست.

تجربه تو می‌تواند ادامه این مقاله باشد این موضوع را در کسب‌وکارت چطور تجربه کرده‌ای؟

جواب رسمی لازم نیست؛ تجربه، سؤال یا نگاه متفاوتت را بنویس.

برای رشد کسب‌وکارت از کجا باید شروع کنی؟

برای پیگیری درخواست با شما تماس می‌گیریم.

تماس سریع
تماس تلفنی واتساپ اینستاگرام تلگرام