کتاب استراتژیست، نقشه تصمیم گیری و رشد باهوشانه در دنیای پرآشوب
کتاب استراتژیست، نقشه تصمیم گیری و رشد باهوشانه در دنیای پرآشوب

فهرست مطالب

استراتژیست برای حل مسئله پول می‌گیره

استراتژیست برای حل مسئله پول می‌گیره،تو برای حل مشکل پول می‌گیری، نه فقط برای کار کردن!

ما آدما، تو هر کاری که باشیم، چه کارمند باشیم چه رئیس، چه فریلنسر، چه هرچیزی، در واقع برای “حل کردن مشکل” پول می‌گیریم، نه فقط برای اینکه از صبح تا شب کار کنیم یا سرمون شلوغ باشه.

 

استراتژیست برای حل مسئله پول می‌گیره

فکر کن، اگه تو یه شرکت باشی، اگه بتونی یه گره‌ای رو باز کنی، یه مشکلی رو حل کنی که بقیه توش موندن، اونجاست که ارزشت می‌ره بالا. یا اگه کسب و کار خودتو داری، هرچی بهتر بتونی مشکل مشتری‌هات رو حل کنی، بیشتر میان سراغت. اصلاً کل بیزینس‌ها همینن دیگه؛ یه مشکلی رو از مردم حل می‌کنن و در ازاش پول می‌گیرن.

برای همینه که می‌گن “حل مسئله” یکی از اون مهارت‌هاییه که اگه توش قوی باشی، دیگه نونت تو روغنه. ولی خب، این حل مسئله فقط این نیست که بشینی تو خلوت خودت فکر کنی. نه! بیشتر وقتا این کار تو دلِ تیم و با همکاری بقیه اتفاق می‌افته. پس اگه می‌خوای تو این بازی حرفه‌ای بشی، باید یاد بگیری چطور تو یه تیم، مشکل‌ها رو از پا دربیاری.

حالا اینجا می‌خوایم با هم ببینیم اونایی که واقعاً تو حل مسئله خفن هستن، چیکار می‌کنن. اونایی که فقط حرف خودشون رو نمی‌زنن، بلکه بلدن چطور بحث رو جوری هدایت کنن که همه با هم به یه نتیجه درست برسن.

فرق فروش زمان با فروش نتیجه

یه چیزی رو خیلی دیر فهمیدم…

سال‌ها فکر می‌کردم هر چی بیشتر کار کنم، باید پول بیشتری هم بگیرم. برای همین ساعت‌های بیشتری کار می‌کردم، پروژه‌های بیشتری قبول می‌کردم و آخر شب هم با افتخار می‌گفتم: «امروز ۱۲ ساعت کار کردم!»

ولی یه روز یه سوال ساده ذهنم رو درگیر کرد:

استراتژیست برای حل مسئله پول می‌گیره. محمد گنجی

 

مشتری واقعاً بابت چی به من پول می‌ده؟

بابت ساعتی که پشت لپ‌تاپ نشستم؟

بابت تعداد جلسه‌هایی که برگزار کردم؟

بابت تعداد فایل‌هایی که تحویل دادم؟

یا بابت مشکلی که براش حل کردم؟

اونجا بود که فهمیدم بازار یه قانون جالب داره:

بازار به میزان زحمت تو پول نمی‌ده؛ به ارزشی که خلق می‌کنی پول می‌ده.

فرض کن یه پزشک در ۵ دقیقه بیماری تو رو تشخیص می‌ده و یه درمان درست پیشنهاد می‌کنه. آیا داری پول ۵ دقیقه زمانش رو می‌دی؟ نه. داری پول سال‌ها تجربه، دانش و توانایی حل مسئله‌ای رو می‌دی که شاید زندگی تو رو تغییر بده.

یا فرض کن یه مشاور کسب‌وکار توی یک جلسه یک ساعته، دلیل اصلی افت فروش شرکتت رو پیدا می‌کنه و راهکاری می‌ده که چند صد میلیون تومان به درآمدت اضافه می‌کنه. آیا اون یک ساعت ارزشش رو تعیین می‌کنه؟ قطعاً نه.

اینجاست که تفاوت بین آدم‌های معمولی و استراتژیست‌ها مشخص میشه.

آدم‌های معمولی زمان می‌فروشن.

استراتژیست‌ها نتیجه می‌فروشن.

آدم‌های معمولی میگن:

«من ۱۰ ساعت روی این پروژه کار کردم.»

استراتژیست‌ها میگن:

«من این مشکل رو حل کردم.»

و راستش رو بخوای، مشتری هم بیشتر دنبال دومی می‌گرده.

فروش زمانفروش نتیجه
درآمد وابسته به تعداد ساعت کاردرآمد وابسته به ارزشی که ایجاد می‌کنی
هر چه بیشتر کار کنی، بیشتر پول می‌گیریهر چه مسئله بزرگ‌تری حل کنی، بیشتر پول می‌گیری
رقابت روی قیمترقابت روی تخصص و اثرگذاری
تمرکز روی انجام کارتمرکز روی حل مشکل
سقف درآمد مشخصامکان رشد درآمد بسیار بیشتر
مشتری می‌پرسد «چند ساعت زمان می‌برد؟»مشتری می‌پرسد «چه نتیجه‌ای می‌گیرم؟»

برای همین هر چقدر در مسیر حرفه‌ای جلوتر می‌ری، باید کمتر روی «کاری که انجام می‌دی» حرف بزنی و بیشتر روی «مشکلی که حل می‌کنی» تمرکز کنی.

چون در نهایت، هیچ مشتری بابت ساعت کاری تو هیجان‌زده نمی‌شه؛ اما برای حل شدن یک مشکل مهم حاضر میشه پول خوبی پرداخت کنه.

چرا بعضی آدم‌ها همیشه ارزان می‌مانند؟

یه سوال جالب… تا حالا دیدی دو نفر تقریباً یک کار مشابه انجام میدن، ولی یکی چند برابر اون یکی درآمد داره؟

مثلاً دو تا طراح سایت. هر دو وردپرس بلدن. هر دو سایت طراحی می‌کنن. هر دو سابقه مشابهی دارن. اما یکی برای یه پروژه ۱۵ میلیون می‌گیره و اون یکی ۱۵۰ میلیون.

واقعاً فرقشون چیه؟

بیشتر وقت‌ها فرق اصلی توی مهارت فنی نیست. فرق توی نحوه نگاه کردن به خودشون و ارزشی که ارائه می‌کنن هست. خیلی از آدم‌ها خودشون رو به عنوان «مجری» معرفی می‌کنن.

میگن:

«من سایت طراحی می‌کنم.» «من تبلیغات اجرا می‌کنم.» «من محتوا تولید می‌کنم.» «من مشاوره می‌دم.» اما مشکل اینجاست که مشتری دنبال هیچ‌کدوم از اینا نیست. هیچ مدیری صبح از خواب بیدار نمی‌شه و بگه:

«خدایا کاش یکی پیدا بشه برام محتوا تولید کنه!» یا: «کاش یکی پیدا بشه که چند تا کمپین تبلیغاتی اجرا کنه!»

مشتری دنبال چیز دیگه‌ایه. دنبال فروش بیشتره. دنبال مشتری بیشتره. دنبال سود بیشتره. دنبال حل شدن یه درد واقعیه. اینجاست که بعضی آدم‌ها همیشه ارزان می‌مونن.

چون به جای اینکه خودشون رو به عنوان حل‌کننده مسئله معرفی کنن، خودشون رو به عنوان انجام‌دهنده کار معرفی می‌کنن.

فرق این دو تا خیلی بیشتر از چیزیه که به نظر میاد.

آدم ارزانآدم ارزشمند
سایت طراحی می‌کنمفروش آنلاین شما را افزایش می‌دهم
تبلیغات اجرا می‌کنمبرای شما مشتری جدید جذب می‌کنم
محتوا تولید می‌کنمبه رشد برند و فروش کمک می‌کنم
مشاوره می‌دهممشکلات کسب‌وکار را حل می‌کنم
ساعت می‌فروشدنتیجه می‌فروشد
روی کار تمرکز داردروی ارزش تمرکز دارد

یه نکته مهم رو هیچ‌وقت فراموش نکن:

بازار برای فعالیت پول نمی‌ده. برای نتیجه پول می‌ده.

برای همین ممکنه یه نفر ۱۰ ساعت کار کنه و ارزش کمی خلق کنه، اما یه نفر دیگه در ۳۰ دقیقه یه تصمیم بگیره که میلیون‌ها یا حتی میلیاردها تومان ارزش داشته باشه.

مشتری هم دقیقاً بابت همون ارزش پول پرداخت می‌کنه. هر چقدر بیشتر روی حل مسائل مهم‌تر تمرکز کنی، کمتر وارد جنگ قیمت میشی. چون دیگه مردم تو رو با ارزان‌ترین گزینه مقایسه نمی‌کنن؛ با مؤثرترین گزینه مقایسه می‌کنن. و این دقیقاً همون نقطه‌ایه که مسیر یک متخصص معمولی از مسیر یک استراتژیست جدا میشه.

قبل از هر راه‌حلی، مشکل را دقیق تعریف کن!

این یه اشتباه رایجه که خیلی از تیم‌ها و حتی خود ماها می‌کنیم.

استراتژیست برای حل مسئله پول می‌گیره

تا یه مشکلی پیش میاد، سریع می‌پریم وسط و شروع می‌کنیم به راه‌حل دادن. انگار یه دکمه تو مغزمون هست که می‌گه: “مشکل؟ اوکی، بیا اینم راه‌حل!”

ولی قضیه اینه که حل‌کننده‌های حرفه‌ای و اونایی که واقعاً کارشون درسته، این کار رو نمی‌کنن. اونا اول مکث می‌کنن. نفس عمیق می‌کشن و چند تا سوال کلیدی از خودشون و بقیه می‌پرسن:

  • “اصلاً مشکل اصلی چیه؟”
  • “اگه این مشکل رو حل کنیم، تهش قراره به چی برسیم؟ موفقیت چه شکلیه؟”
  • “نکنه داریم یه شاخه فرعی رو حل می‌کنیم و از ریشه اصلی غافلیم؟”

فکر کن یه تیم می‌گه: “ما باید ارتباطاتمون رو بهتر کنیم.” خب این جمله خودش یه مشکله، ولی خیلی کلیه. ارتباطات بین کی و کی؟ دقیقاً کجای ارتباطاتمون لنگ می‌زنه؟ اگه همینجوری بخوایم بریم سراغ راه‌حل، ممکنه یه عالمه وقت و انرژی بذاریم ولی آخرش ببینیم اصلاً مشکل اصلی جای دیگه بوده و ما فقط یه گوشه از ماجرا رو چسبیدیم.

پس قبل از اینکه بخوایم مغزمون رو درگیر پیدا کردن راه‌حل‌های پیچیده کنیم، باید مطمئن بشیم که اصلاً صورت مسئله رو درست فهمیدیم. مثل این می‌مونه که بخوای بری یه جایی، ولی ندونی دقیقاً آدرس کجاست. هر چقدر هم که ماشینت خوب باشه و سریع بری، اگه مسیر رو اشتباه بری، به مقصد نمی‌رسی.

پس دفعه بعد که یه مشکلی پیش اومد، قبل از هر چیز، این سوال‌ها رو بپرس. هم خودت رو نجات می‌دی، هم تیمت رو. اینجوری همه یه دید مشترک پیدا می‌کنن و می‌دونن دارن برای چی تلاش می‌کنن.

سرعت را کم کن و به ریشه مشکل برس

حالا فرض کن مشکل رو تعریف کردی، ولی آیا واقعاً اون چیزی که تعریف کردی، ریشه اصلی ماجراست؟ یا فقط یه علامت از یه مشکل بزرگ‌تره؟

اینجا همون جاییه که خیلی‌ها اشتباه می‌کنن. میان و روی علائم یا مشکلات سطحی مانور می‌دن، بدون اینکه برن سراغ اصل قضیه. مثل این می‌مونه که تب کردی، بعد فقط قرص تب‌بر بخوری و دنبال این نباشی که ببینی چرا تب کردی.

استراتژیست ها، اینجا دوباره مکث می‌کنن و چند لایه عمیق‌تر می‌رن. از خودشون می‌پرسن:

  • “آیا این فقط یه نشونه‌ست یا خود مشکل اصلیه؟”
  • “چی باعث شده این مشکل اصلاً به وجود بیاد؟”
  • “اخیراً چه چیزی تغییر کرده که این وضعیت رو ایجاد کرده؟”

یه مثال بزنم: فرض کن تو یه پروژه، مشکل اینه که “ما زمان کافی نداشتیم.” خب این یه مشکله، ولی آیا ریشه‌ست؟ شاید با کمی سوال و جواب بیشتر بفهمیم که مشکل اصلی این بوده که از اول پروژه، مسئولیت‌ها بین اعضای تیم مشخص نبوده. هر کس فکر می‌کرده اون یکی مسئول فلان کاره و در نهایت کارها روی زمین مونده. اگه این مشکل ریشه‌ای رو حل کنیم و از این به بعد مسئولیت‌ها رو واضح کنیم، دیگه “کمبود زمان” به اون شکل مشکل‌ساز نخواهد بود.

اینجا یه تکنیک خیلی معروف و کاربردی هست به اسم “پنج چرا” (Five Whys). این روش رو شرکت تویوتا حدود صد سال پیش ابداع کرده. ایده اینه که هر بار یه مشکلی رو دیدی، پنج بار پشت سر هم از خودت بپرسی “چرا؟” تا برسی به ریشه واقعی.

مثلاً:

  1. چرا این ضرب‌الاجل مهم از دست رفت؟
    • چون قطعات لازم به موقع آماده نشدند.
  2. چرا قطعات به موقع آماده نشدند؟
    • چون چند نفر از اعضای تیم درباره مسئولیت‌های خودشون مطمئن نبودند.
  3. چرا مسئولیت‌ها برای اعضای تیم واضح نبود؟
    • چون برنامه زمانی پروژه و مالکیت وظایف در شروع پروژه به‌خوبی مشخص نشده بود.
  4. چرا برنامه زمانی و مسئولیت‌ها مشخص نشده بود؟
    • چون جلسه شروع پروژه یا یه برنامه مرکزی برای هماهنگی تیم وجود نداشت.
  5. چرا جلسه شروع یا برنامه مرکزی وجود نداشت؟
    • چون هیچ فرد مشخصی مسئولیت کل پروژه رو به عهده نگرفته بود.

با این پنج تا “چرا”، از یه مشکل ظاهری “از دست رفتن ضرب‌الاجل” رسیدیم به ریشه اصلی که “نبود مسئول مشخص برای کل پروژه” بوده. حالا اگه این ریشه رو حل کنیم، جلوی خیلی از مشکلات بعدی رو گرفتیم.

البته همیشه لازم نیست دقیقاً پنج بار “چرا” بپرسی. گاهی با دو سه تا “چرا” هم می‌رسی به اصل ماجرا. مهم اینه که عادت کنی عمیق بشی و به همین راحتی از کنار مشکلات سطحی رد نشی. اینجوری واقعاً یه مشکل رو حل می‌کنی، نه اینکه فقط یه مسکن براش پیدا کنی.

به گفتگو ساختار بده، جلوی آشفتگیرو بگیر

حالا فرض کن همه نشستیم دور هم که این مشکل رو حل کنیم. چی میشه؟ معمولاً تو جلسات گروهی، بحث‌ها خیلی سریع می‌تونه شلوغ و آشفته بشه. یکی از این شاخه می‌پره اون شاخه، حرف‌ها تکرار می‌شن، بحث از موضوع اصلی خارج میشه و آخرش هم می‌بینی به هیچ نتیجه مشخصی نرسیدیم.

شاید یه گفتگوی آزاد و بدون ساختار در لحظه برای بعضی‌ها جذاب باشه، ولی تحقیقات نشون داده که اینجور بحث‌ها معمولاً به راه‌حل‌های مؤثر و واقعی نمی‌رسن. آخرش فقط کلی حرف زدیم و انرژی سوزوندیم.

استراتژیست های قوی در حل مسئله اینجا چیکار می‌کنن؟ اونا یه ساختار مشخص برای گفتگو ایجاد می‌کنن. یه فرآیند مرحله به مرحله پیشنهاد می‌دن که گروه بتونه دنبالش کنه. اینجوری همه می‌دونن الان تو کدوم مرحله از حل مسئله هستیم و قرار نیست از مسیر خارج بشیم.

مثلاً، یه شروع ضعیف برای یه جلسه حل مسئله می‌تونه این باشه: “خب، بیاید هر کس نظرش رو بگه.” این جمله شاید خوب به نظر برسه، ولی معمولاً ساختار کافی برای رسیدن به یه نتیجه رو نداره.

به جای این، می‌تونی بگی:

“بچه‌ها، بیاید این موضوع رو به سه بخش تقسیم کنیم و مرحله به مرحله بریم جلو:”

  1. “اول، بریم سراغ پیدا کردن علت‌های اصلی مشکل.” (همون پنج چرا و عمیق شدن)
  2. “بعد، شروع کنیم به ایده‌پردازی و ایجاد گزینه‌های مختلف برای راه‌حل.”
  3. “و در نهایت، مزایا و معایب بهترین گزینه‌ها رو بررسی کنیم و یه تصمیم بگیریم.”

البته، پیشنهاد دادن یه فرآیند مشخص، یه جورایی نقش رهبریه. اگه تو رهبر جلسه نیستی، بهتره اول فرصت بدی که رهبر خودش تمرکز لازم رو ایجاد کنه. ولی اگه دیدی بحث داره از مسیر اصلی خارج میشه و شلوغ شده، می‌تونی این ساختار رو پیشنهاد بدی.

اگه فکر می‌کنی ممکنه پیشنهادت رو قبول نکنن، می‌تونی به شکل سوال مطرحش کنی. مثلاً بگی:

“به نظرتون بهتر نیست گفتگو رو به سه بخش تقسیم کنیم: اول علت‌ها، بعد راه‌حل‌ها و بعد بررسی مزایا و معایب؟” اینجوری ریسکش کمتره و احتمال اینکه بقیه هم باهات همراه بشن بیشتره.

وقتی این کار رو می‌کنی و گاهی فرآیند فکری خودت رو برای حل مسئله بیان می‌کنی، بقیه خیلی سریع متوجه میشن که تو یکی از نقاط قوتت همینه. اینجوری کم‌کم به عنوان یه فرد ماهر تو حل مسئله شناخته میشی.

ایده پردازی و کار تیمی

هیچ‌کس به تنهایی نمی‌تونه بهترین راه‌حل رو پیدا کنه. حل مسئله تیمی فقط وقتی جواب میده که همه احساس کنن جاشون امنه، می‌تونن حرفشون رو بزنن، به حرفشون گوش داده میشه و از همه مهم‌تر، ایده‌هاشون جدی گرفته میشه.

استراتژیست، مثل آهن‌ربا عمل می‌کنن؛ اونا دیدگاه‌های مختلف رو می‌کشن وسط بحث. اونا به جای اینکه فقط حرف خودشون رو بزنن، مدام می‌پرسن:

  • “از دیدگاه شما این موضوع چطور به نظر می‌رسه؟”
  • “چه چیزی رو ممکنه از دست داده باشیم؟”
  • “کسی نظر متفاوتی داره؟”
  • “چه ریسک‌هایی رو هنوز در نظر نگرفتیم؟”

اما یه نکته خیلی مهم که خیلی ها توش اشتباه می‌کنن: “کشتنِ زودهنگام ایده‌ها”. شاید دیده باشی که توی یه جلسه، یکی یه پیشنهاد میده و نفر بعدی بلافاصله میگه: “نه، این کار نمی‌کنه” یا “این خیلی گرونه”. این یعنی “قاتلِ ایده”. وقتی این الگو تکرار بشه، تیم دیگه ترجیح میده سکوت کنه تا اینکه پیشنهاد بده و ضایع بشه. اینجوری عملاً موتور تولید ایده تیم خاموش میشه.

در عوض، استراتژیست حرفه‌ای وقتی ایده‌ای رو می‌شنون، اول اون رو تأیید می‌کنن و بعد سعی می‌کنن روش بسازن. مثلاً می‌گن: “آره، این ایده جالبیه، اگه بتونیم فلان بخشش رو با این یکی ترکیب کنیم، فکر کنم خیلی خفن‌تر بشه.”

اینطوری به جای اینکه ایده‌ها رو بکشی، داری بهشون شاخ و برگ میدی. این کار باعث میشه بیشترین تعداد دیدگاه ممکن وارد فرآیند بشه و احتمال اینکه به یه راه‌حل طلایی برسی، خیلی بیشتر بشه.

تصمیم‌های بد و راه‌حل‌های ضعیف

شاید فکر کنی حل مسئله یعنی فقط «ایده دادن» و «راه‌حل ساختن». ولی تحقیقات نشون داده که ارزشمندترین کاری که می‌تونی برای تیمت انجام بدی، اینه که نگذاری تصمیم‌های بد و راه‌حل‌های ضعیف به مرحله اجرا برسن.

خیلی از تیم‌ها وقتی می‌خوان مشکل رو حل کنن، بیش از حد روی «هماهنگی» و «حفظ آرامش» تمرکز می‌کنن. یعنی چی؟ یعنی همه می‌خوان با هم خوب باشن، کسی دلخور نشه و بحثی پیش نیاد. در نتیجه، محبوب‌ترین ایده (نه لزوماً بهترین ایده) رو انتخاب می‌کنن و می‌رن جلو.

ولی تیم‌های موفق یه فرق بزرگ دارن: اونا از اختلاف‌نظر سازنده نمی‌ترسن.

اونا ایده‌ها رو به‌طور جدی آزمایش می‌کنن. اونا همیشه یه نفر رو دارن که نقش «مخالف سازنده» رو بازی می‌کنه. یعنی کسی که بدون اینکه بخواد لج‌بازی کنه، می‌پرسه: «بچه‌ها، مطمئنیم این جواب میده؟ اگه فلان اتفاق بیفته چی؟ نقاط ضعف این راه‌حل چیه؟»

این کار باعث میشه راه‌حل‌های نصفه‌نیمه و تصمیم‌های عجولانه، قبل از اینکه هزینه سنگینی روی دست تیم بذارن، غربال بشن.

قرار نیست همه چیز رو رد کنی یا مته به خشخاش بذاری. قرار نیست نقش «آدم منفی» رو بازی کنی. قرار اینه که با هم راه‌حل‌ها رو نقد کنیم و به چالش بکشیم. یادت باشه، هدف تیم «محبوب بودنِ یک ایده» نیست، هدف «درست بودنِ اون ایده» برای حل مشکله.

پس لازمه 5 نکته رو رعایت کنی:

۱. مشکل رو دقیق تعریف کنی،

۲. به جای سطح، به ریشه بزنی،

۳. گفتگو رو ساختارمند کنی،

۴. از بقیه دعوت کنی که مشارکت کنن،

۵. و اجازه ندی تصمیم‌های ضعیف اجرا بشن…

دیگه لازم نیست نگران جایگاهت باشی. خیلی زود همه بهت به چشم کسی نگاه می‌کنن که نه تنها کارش رو بلده، بلکه بلده چطور تیم رو به سمت نتیجه درست هدایت کنه. حل مسئله یه ورزش تیمیه؛ هرچی تو این ورزش بهتر بشی، ارزشت برای تیم و سازمانت بیشتر میشه.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها