فهرست مطالب

برندینگ چیست؟ برند چطور در ذهن مشتری ساخته می‌شود؟

برندینگ چیست؟ برند چطور در ذهن مشتری ساخته می‌شود؟ فرض کن دو شرکت دقیقاً یک محصول مشابه می‌فروشن. کیفیت تقریباً یکیه، قیمت‌ها هم خیلی با هم فرق ندارن، حتی امکانات محصول هم نزدیکه؛ ولی تو حاضر می‌شی از یکی بخری و برای اون یکی هنوز تردید داری.

برندینگ

چرا؟ ممکنه یکی رو بیشتر بشناسی، قبلاً تجربه خوبی ازش داشته باشی، طراحی سایتش حرفه‌ای‌تر باشه، یکی از دوستانت معرفی‌اش کرده باشه یا وقتی با پشتیبانی‌اش حرف زدی احساس کرده باشی واقعاً می‌دونه داره چی کار می‌کنه. شاید حتی نتونی دقیق توضیح بدی چرا یکی رو بیشتر دوست داری. همین‌جا داریم وارد دنیای برند می‌شیم. برند فقط اسم، لوگو یا رنگ سازمانی نیست. مجموعه برداشت‌ها، خاطره‌ها، انتظارها و احساس‌هاییه که وقتی اسم یه کسب‌وکار میاد تو ذهن آدم شکل می‌گیره.

و برندینگ؟ تلاش آگاهانه ماست برای اینکه این برداشت رو بسازیم، تقویت کنیم و تا جایی که می‌تونیم در مسیر درستی هدایتش کنیم. البته یه نکته مهم وجود داره: تو نمی‌تونی ذهن مشتری رو کنترل کنی. می‌تونی قول بدی، طراحی کنی، محتوا بسازی، تبلیغ کنی و تجربه خلق کنی؛ ولی در نهایت مشتری خودش تصمیم می‌گیره تو رو چطور بفهمه. این تفاوت خیلی مهمه.

پیشنهاد یه مطلب باهوشانه : ردبول یا مانستر بازی انرژی‌زاها

برند، برندینگ و هویت برند یکی نیستن

این سه تا خیلی وقت‌ها جای هم استفاده می‌شن. برند، برداشتیه که از تو شکل گرفته. برندینگ، مجموعه کارهاییه که برای ساختن و تقویت اون برداشت انجام می‌دی. هویت برند هم چیزیه که خودت درباره «اینکه چه کسی هستی» تعریف می‌کنی: ارزش‌ها، شخصیت، جایگاه، پیام، لحن و نشانه‌های بصری. مثلاً ممکنه خودت بگی برند من «حرفه‌ای، صمیمی و قابل اعتماد»ه. این هویت موردنظر توست. ولی اگه مشتری وارد سایت بشه و همه‌چیز شلوغ باشه، قیمت‌ها مبهم باشن، تلفن رو جواب ندی و سه روز بعد به پیامش پاسخ بدی، ممکنه تصویر واقعی که تو ذهنش شکل می‌گیره این باشه:

«بی‌نظم و غیرقابل اعتماد.» اینجاست که فاصله بین هویت برند و تصویر برند خودش رو نشون می‌ده. هرچقدر این فاصله کمتر باشه، برند منسجم‌تره.

پس لوگو کجای برند قرار می‌گیره؟

لوگو مهمه. رنگ مهمه. فونت، عکس، بسته‌بندی و طراحی سایت هم مهمن. ولی این‌ها خود برند نیستن؛ زبان بصری برند هستن. مثل آدمی که لباس می‌پوشه. لباس بخشی از چیزیه که ازش می‌بینی، ولی تمام شخصیتش نیست. ممکنه بهترین کت‌وشلوار دنیا رو پوشیده باشه و بعد از پنج دقیقه گفتگو بفهمی اصلاً دوست نداری باهاش کار کنی. برعکس، ممکنه کسی ظاهر خیلی ساده‌ای داشته باشه ولی رفتارش اون‌قدر درست باشه که بهش اعتماد کنی. هویت بصری هم تقریباً همین کار رو می‌کنه: قبل از اینکه فرصت گفتگو پیدا کنی، یه سری سیگنال درباره برند می‌فرسته.

اما بعد از اولین برخورد، رفتار برند وارد بازی می‌شه.

برندینگ از داخل شروع می‌شه، نه از فتوشاپ

یکی از اشتباه‌های رایج اینه که وقتی می‌خوایم برند بسازیم، اولین سؤال این باشه: «لوگومون چه شکلی باشه؟» من قبلش چند سؤال دیگه دارم. ما دقیقاً برای کی هستیم؟ چه مسئله‌ای رو حل می‌کنیم؟ چرا باید از بین گزینه‌های مختلف ما رو انتخاب کنن؟ قرار چه تجربه‌ای بسازیم؟ چه چیزی درباره ما باید تو ذهن مشتری بمونه؟ و مهم‌تر از همه، چه قولی می‌دیم که واقعاً توان انجامش رو داریم؟ ا جواب این‌ها روشن نشده، طراحی می‌تونه خیلی زیبا دربیاد ولی معلوم نیست چی رو داره طراحی می‌کنه.

من این رو خیلی ساده می‌بینم: اول معنا، بعد تصویر.

استراتژی برند یعنی چه؟

استراتژی برند کمک می‌کنه مشخص کنیم برند قراره چه جایگاهی تو بازار و ذهن مشتری داشته باشه و برای رسیدن به اون جایگاه چه تصمیم‌هایی باید هماهنگ بشن. یعنی فقط جمله‌هایی مثل مأموریت، چشم‌انداز و ارزش‌ها نیست. اون‌ها می‌تونن بخشی از کار باشن، ولی استراتژی وقتی به درد می‌خوره که روی تصمیم واقعی اثر بذاره. مثلاً اگه می‌گی برندت «ساده‌کردن کارهای پیچیده» است، این باید جایی خودش رو نشون بده. در محصول. در سایت. در قرارداد. در قیمت‌گذاری. در متن‌ها. در پشتیبانی. حتی در فرم‌هایی که مشتری پر می‌کنه.

اگه شعار «سادگی» باشه ولی مشتری برای خرید باید هفت مرحله پیچیده رو رد کنه، ما استراتژی برند نداریم؛ یه جمله قشنگ داریم.

جایگاه برند؛ می‌خوای با چه چیزی یادت کنن؟

بازار شلوغه و ذهن آدم‌ها هم ظرفیت نامحدود نداره. نمی‌تونیم ده‌ها ویژگی مختلف رو هم‌زمان به زور داخل ذهن مشتری فرو کنیم. می‌خوای وقتی اسم تو میاد، چه چیزی زودتر از بقیه یادش بیاد؟  ارزان‌ترین؟ قابل اعتمادترین؟ ساده‌ترین؟ سریع‌ترین؟ متخصص در یه مسئله خاص؟ خلاق؟ لوکس؟ یا شاید یه مدل فکری خاص؟

این همون بحث جایگاه‌یابی برنده. ولی جایگاه چیزی نیست که فقط روی کاغذ اعلامش کنی. باید دلیل داشته باشه. اگه بگی «ما سریع‌ترینیم»، مشتری باید سرعت رو تجربه کنه. اگه بگی «ما ساده می‌کنیم»، باید پیچیدگی رو واقعاً کم کنی. اگه بگی «مشتری برای ما مهمه»، اولین تیکت پشتیبانی تبدیل به امتحان برندت می‌شه. برند با ادعا ساخته نمی‌شه؛ با تکرار شواهد ساخته می‌شه.

مطالعه بیشتر: تحول برند با قدرت داستان گویی

یه سؤال باهوشانه: مردم چرا باید تو رو به خاطر بسپارن؟

خیلی از برندها وقتی می‌خوان متفاوت بشن، ظاهرشون رو عوض می‌کنن. لوگوی تازه. رنگ تازه. فونت تازه. اسلوگان تازه. ولی مسئله همچنان سر جاشه: حرف خاصی ندارن. مطمئنی مشکل برندت لوگوه؟ ممکنه مشکل این باشه که هنوز معلوم نیست چرا مشتری باید تو رو به رقیبت ترجیح بده. این فرق بزرگیه.

گاهی چیزی که نیاز به بازطراحی داره هویت بصری نیست؛ پیشنهاد و جایگاه کسب‌وکاره.

شخصیت برند؛ اگر برندت آدم بود چه جور آدمی بود؟

این سؤال شاید در نگاه اول کمی بازی به نظر بیاد، ولی کمک می‌کنه تصمیم‌های زیادی هماهنگ بشن. اگه برند یه آدم بود، چطور حرف می‌زد؟ خیلی رسمی یا صمیمی؟ جدی یا شوخ؟ جسور یا محافظه‌کار؟ مختصر یا توضیح‌دهنده؟ خودش رو مرکز توجه می‌ذاشت یا بیشتر به حرف مشتری گوش می‌داد؟ شخصیت برند روی لحن محتوا، عکس، طراحی، ویدئو، فروش و حتی مدل پاسخ‌دادن به کامنت اثر می‌ذاره. مثلاً نمی‌شه در تبلیغات خیلی صمیمی و شیطون باشی ولی وقتی مشتری تماس گرفت با یه سیستم سرد و اداری روبه‌رو بشه. اونجا مشتری حس می‌کنه با دو برند مختلف طرفه.

ثبات، برند رو قابل‌شناسایی می‌کنه

یه مطلب باهوشانه: کسب و کارت رو جور معرفی کن که مشتری عاشقش بشه

هویت بصری؛ وقتی معنا شکل پیدا می‌کنه

حالا تازه می‌رسیم به چیزی که بیشتر دیده می‌شه: هویت بصری. لوگو، رنگ، تایپوگرافی، سبک عکس، تصویرسازی، آیکون‌ها، فرم‌ها، فضای سفید و حتی شکل حرکت عناصر در ویدئو و سایت می‌تونن بخشی از این هویت باشن. اما انتخاب این عناصر باید از سؤال‌های قبلی بیاد. مثلاً به‌جای اینکه بگی: «آبی اعتماد میاره؛ پس آبی انتخاب کنیم.»

بهتره بپرسی: این رنگ در صنعت من چه برداشتی ایجاد می‌کنه؟ رقبا چطور ازش استفاده کردن؟ کنار فونت، عکس و لحن ما چه حسی می‌سازه؟ آیا باعث تمایز می‌شه یا شبیه همه می‌شیم؟

رنگ‌ها فرهنگ لغت ثابت ندارن. قرمز همیشه هیجان نیست، مشکی همیشه لوکس نیست و آبی هم به‌تنهایی اعتماد نمی‌سازه. معنا از ترکیب عناصر و زمینه‌ای که در اون دیده می‌شن شکل می‌گیره.

لوگوی خوب قرار نیست تمام داستان برند رو تعریف کنه

این انتظار زیادیه که یه لوگو همزمان بگه چه محصولی داریم، چه ارزشی داریم، چقدر حرفه‌ای هستیم، چرا متفاوتیم و چه آینده‌ای می‌سازیم. لوگو بیشتر باید قابل تشخیص و قابل استفاده باشه و با سیستم هویت برند جور دربیاد. بعضی لوگوهای ماندگار بسیار ساده‌ان. معنای اون‌ها طی سال‌ها با تجربه، تبلیغات، محصول و تکرار ساخته شده. پس اگه یه لوگو رو برای اولین بار به کسی نشون دادی و نتونست فلسفه ۲۰ صفحه‌ای پشتش رو حدس بزنه، الزاماً شکست نخورده! لوگو فقط یه مهره است.

فونت هم فقط خوشگل انتخاب نمی‌شه

تایپوگرافی روی حال‌وهوای ارتباط اثر می‌ذاره و از طرف دیگه باید کارکرد هم داشته باشه. فونتی که روی پوستر فوق‌العاده است ممکنه برای خوندن یه مقاله دوهزارکلمه‌ای افتضاح باشه. فونتی که برای تیتر برند خوبه الزاماً مناسب رابط کاربری نیست. پس انتخاب فونت رو با دو سؤال انجام بده: با شخصیت برند جور هست؟ و استفاده ازش راحته؟ زیبایی بدون کارایی خیلی زود دردسر می‌شه.

عکس و تصویر هم بخشی از زبان برند هستن

فرض کن یه برند تو هر پست از یه جنس تصویر استفاده کنه. یه روز عکس استوک شرکتی، روز بعد تصویر کارتونی، فرداش عکس سینمایی تیره و پس‌فردا طرح سه‌بعدی نئونی. هرکدوم ممکنه به‌تنهایی زیبا باشن، ولی کنار هم برند نمی‌سازن. داشتن سبک تصویری یعنی کم‌کم وقتی مخاطب یه تصویر رو می‌بینه، حتی قبل از دیدن لوگو احتمال بده متعلق به توست. این همون چیزیه که از تکرار منظم نشانه‌ها به وجود میاد.

سایت یکی از مهم‌ترین جاهای اثبات برنده

هویت بصری تو سایت دیده می‌شه، ولی کار سایت فقط نمایش رنگ و لوگو نیست. سایت یه نقطه تماس واقعی با برنده. مشتری می‌خواد چیزی پیدا کنه، تصمیم بگیره، اعتماد کنه، فرم پر کنه یا خرید انجام بده. بنابراین معماری، سرعت، متن‌ها، دکمه‌ها، فرم‌ها و مسیر حرکتش هم بخشی از تجربه برند هستن. یه برند می‌تونه ظاهر خیلی لوکسی داشته باشه ولی سایتش اون‌قدر گیج‌کننده باشه که مشتری بعد از دو دقیقه فرار کنه. حالا برندش لوکسه؟ از نگاه طراح شاید. از نگاه مشتری احتمالاً «سخت و اعصاب‌خردکن». برند در ذهن مشتری اتفاق می‌افته.

اینجاست که تجربه مشتری وارد برندینگ می‌شه

به نظرم یکی از مهم‌ترین بخش‌های متن‌های ادغام‌شده همین ایده بود: برند فقط چیزی نیست که می‌گی؛ چیزیه که مشتری در برخورد با تو تجربه می‌کنه. فرض کن همه‌جا نوشته‌ای: «همیشه کنار شماییم.» مشتری خرید می‌کنه و سه روز جوابش رو نمی‌دی.

کدوم پیام قدرتمندتره؟ شعار روی سایت یا اون سه روز سکوت؟ معلومه. هر بار که مشتری با برند روبه‌رو می‌شه، یه تکه جدید به تصویر ذهنیش اضافه می‌شه. تبلیغ، سایت، دایرکت، تماس فروش، بسته‌بندی، پرداخت، تحویل، آموزش، پشتیبانی و حتی نحوه برخورد با اعتراض، همه لحظه‌های برندسازی هستن. به همین خاطر من تجربه مشتری رو بیرون از برند نمی‌بینم.

تجربه، جاییه که وعده برند امتحان می‌شه.

برند از اولین برخورد شروع می‌شه، نه اولین خرید

خیلی وقت‌ها تجربه مشتری رو می‌ذاریم بعد از خرید. ولی مشتری خیلی قبل‌تر داره تجربه جمع می‌کنه. یه سرچ انجام می‌ده و عنوان صفحه‌ات رو می‌بینه. وارد سایت می‌شه. پیجت رو نگاه می‌کنه. یه ویدئو می‌بینه. کامنت‌ها رو می‌خونه. یه سؤال می‌پرسه. قیمت می‌گیره. هرکدوم یه نقطه تماس با برنده. ممکنه هنوز یه ریال هم نداده باشه ولی تو ذهنش یه تصویر جدی ازت ساخته شده باشه.

برای همین سفر مشتری و برندینگ به هم وصلن.

هر برخورد یا وعده رو قوی‌تر می‌کنه یا ضعیف‌تر

فرض کن قول برندت اینه: «کار رو برای مشتری راحت می‌کنیم.» حالا چند نقطه تماس رو ببین. فرم درخواست خدمت ۲۵ سؤال داره. قیمت معلوم نیست. برای تماس باید سه منو انتخاب کنه. پیام تایید سفارش مبهمه. برای پشتیبانی هم نمی‌دونه باید کجا بره. چه اتفاقی افتاد؟ نه لوگو خراب بود، نه رنگ و نه تبلیغ. ولی برند آسیب دید. چون تجربه با قول هماهنگ نبود. این یه تست خوبه:

هر قولی که درباره برند می‌دی، برو دنبال جایی که مشتری باید اون رو تجربه کنه. اگه اونجا خبری ازش نیست، هنوز برند کامل ساخته نشده.

برندینگ کار یه واحد نیست

اگه برند رو فقط بدی دست تیم مارکتینگ، اتفاق عجیبی می‌افته. مارکتینگ یه تصویر می‌سازه و بقیه سازمان ممکنه هر روز اون رو خراب کنن. فروش یه قول دیگه می‌ده. محصول یه چیز دیگه تحویل می‌ده. پشتیبانی یه رفتار دیگه داره. مالی یه ایمیل کاملاً متفاوت می‌فرسته. و سایت انگار متعلق به یه شرکت دیگه است. مشتری این واحدها رو نمی‌شناسه. اون فقط یه برند می‌بینه. پس برندینگ در عمل یه پروژه بین‌بخشی است.

هویت بصری بدون استراتژی می‌تونه تبدیل به تزئین بشه

یکی از جمله‌های خوب متن اولیه رو نگه می‌دارم، چون اصل حرف درسته:طراحی برند بدون استراتژی، خیلی راحت تبدیل به تزئین می‌شه.

فرض کن به یه معمار بگی: «یه خونه مدرن برام بساز.»

و اون بدون اینکه بپرسه چند نفر زندگی می‌کنن، سبک زندگی چیه و چه چیزهایی برات مهمه، فقط یه ساختمان خوشگل طراحی کنه. ممکنه عکسش برای مجله عالی باشه. ولی ممکنه نتونی توش زندگی کنی. در برند هم اول باید مسئله رو بفهمیم. بعد طراحی کنیم.

چطور استراتژی برند رو به طراحی ترجمه کنیم؟

اینجا یه فرایند ساده خیلی کمک می‌کنه. اول چند مفهوم اصلی برند رو استخراج کن. مثلاً: «شفاف، باهوش، انسانی، جسور.» بعد سؤال کن این‌ها در عمل چه معنی‌ای دارن. «شفاف» ممکنه خودش رو در فضای خلوت‌تر، متن قابل‌فهم‌تر و ساختار ساده‌تر نشون بده. «انسانی» شاید در عکس‌های واقعی‌تر، لحن صمیمی‌تر و دوری از تصاویر استوک بیش‌ازحد مصنوعی دیده بشه. «جسور» شاید روی کنتراست، ترکیب‌بندی یا تیترهای قدرتمند اثر بذاره. اما برای این ترجمه جدول جادویی وجود نداره.

این‌طوری نیست که بگیم:

اعتماد = آبی
جسارت = قرمز
لوکس = طلایی

اگه این فرمول‌ها کافی بودن، تمام بانک‌ها یه برند می‌شدن و تمام برندهای لوکس شبیه هم. طراحی خوب نتیجه ترجمه معنا در زمینه مشخصه.

مودبرد قبل از طراحی نهایی به چه درد می‌خوره؟

مودبرد یکی از ابزارهای خوب برای همین ترجمه است. قبل از اینکه ساعت‌ها وقت برای لوگو و سیستم طراحی بذاری، چند جهت بصری رو کنار هم می‌چینی: عکس، رنگ، تایپ، فرم، بافت و نمونه‌هایی که حال‌وهوای موردنظر رو نشون می‌دن. حالا می‌تونی بپرسی: «این همون حسیه که می‌خواستیم؟» خیلی بهتره همین‌جا بفهمی اشتباه رفتی تا بعد از طراحی کامل. مودبرد جواب نهایی نیست.

ابزار هم‌فهم‌شدن تیمه.

قبل از طراحی برند چه چیزهایی باید روشن بشن؟

من قبل از رفتن سراغ لوگو حداقل این موضوع‌ها رو روشن می‌کنم: مشتری اصلی کیه و چه چیزی براش مهمه؛ مسئله‌ای که حل می‌کنیم چیه؛ ارزش پیشنهادی ما چیه؛ رقبا چطور خودشون رو معرفی می‌کنن؛ کجا می‌خوایم متفاوت باشیم؛ شخصیت و لحن برند چیه؛ و مشتری بعد از برخورد با ما باید چه برداشتی داشته باشه. نه اینکه جواب همه این‌ها باید یه کتاب صدصفحه‌ای باشه. گاهی یه صفحه خوب از ده‌ها صفحه حرف کلی ارزشمندتره.

مهم اینه که تصمیم ساخته بشه.

یه مدل ساده: از هسته برند تا ذهن مشتری

در متن قبلی یه استعاره خوب با «طیف نور» داشتیم. من ساده‌ترش می‌کنم تا قابل استفاده‌تر بشه. برند رو مثل یه نور در نظر بگیر. هسته برند منبع نوره: چرا وجود داری، چه ارزشی می‌سازی و چه باوری داری. استراتژی مثل منشوره و مشخص می‌کنه این معنا چطور برای مخاطب قابل‌فهم بشه. هویت کلامی و بصری هم شکل و رنگی هستن که دیده و شنیده می‌شن. بعد این نور به نقاط تماس می‌رسه: سایت، محصول، محتوا، فروش، بسته‌بندی، پشتیبانی و تبلیغات. و در آخر مخاطب اون رو دریافت و تفسیر می‌کنه.

پس می‌تونیم مسیر رو این‌طور ببینیم:

هسته برند → استراتژی → هویت → تجربه → برداشت مشتری

این مدل یه نکته مهم داره: اگه آخر مسیر برداشت مشتری با هسته‌ای که طراحی کردی فرق زیادی داره، یه جای سیستم مشکل داره.

راهنمای برند یا Brand Guide چه کاری انجام می‌ده؟

وقتی برند کمی بزرگ می‌شه، آدم‌های مختلف باهاش کار می‌کنن. طراح. ادمین. تولیدکننده محتوا. آژانس تبلیغاتی. تیم سایت. چاپخانه.

اگه هیچ استاندارد مشترکی وجود نداشته باشه، هرکس برداشت خودش رو اجرا می‌کنه. برای همین Brand Guide می‌تونه مشخص کنه لوگو چطور استفاده بشه، رنگ‌های اصلی و مکمل چی هستن، تایپوگرافی چطوره، سبک عکس و گرافیک چیه، لحن کلی چه ویژگی‌هایی داره و چه چیزهایی نباید انجام بشه. هدف کتاب برند این نیست که خلاقیت رو بکشه. هدفش اینه که برند هر بار از نو اختراع نشه.

ثبات برند با یکنواختی فرق داره

این هم مهمه. ثبات به این معنی نیست که تا ۱۰ سال همه پست‌ها یه قالب داشته باشن. برند باید بتونه رشد کنه. کمپین جدید داشته باشه. با رسانه جدید سازگار بشه. گاهی حتی ظاهرش رو به‌روزرسانی کنه. ولی در تمام این تغییرها باید چیزی از هویت اصلی قابل‌شناسایی باقی بمونه. شبیه آدمی که در ۲۰ و ۴۰ سالگی لباس و ظاهرش فرق کرده، ولی هنوز همون آدمه.

برند زنده تغییر می‌کنه، ولی هر روز تبدیل به یه نفر جدید نمی‌شه.

کی ری‌برند کنیم؟

نه وقتی از لوگوت خسته شدی! ری‌برندینگ وقتی معنی پیدا می‌کنه که یه اتفاق جدی در کسب‌وکار افتاده باشه. مثلاً بازار یا مخاطب اصلی عوض شده، جایگاه قبلی دیگه جواب نمی‌ده، مدل کسب‌وکار تغییر کرده، ادغام یا توسعه جدی اتفاق افتاده یا تصویر فعلی برند با چیزی که واقعاً شده فاصله زیادی پیدا کرده. گاهی هم مسئله فقط یه Refresh بصریه، نه Rebrand کامل. قبل از عوض‌کردن همه‌چیز، سؤال کن:

مطمئنی مسئله برندت ظاهرشه؟

شاید مشکل تجربه است. شاید پیشنهاد. شاید محصول. شاید جایگاه.

توسعه برند؛ هر محصول تازه‌ای رو زیر همون اسم ببریم؟

یکی از بخش‌های متن ادغام‌شده درباره توسعه برند بود. موضوع مهمیه، ولی اینجا فقط اصلش رو نگه می‌دارم. وقتی یه برند اعتماد و شناخت ساخته، وسوسه طبیعی اینه که از همون نام برای محصول یا بازار جدید استفاده کنیم. این کار می‌تونه هزینه معرفی رو کمتر کنه، چون سرمایه ذهنی برند قبلی همراه محصول جدید میاد. اما همین نقطه خطر هم هست. اگه محصول تازه با تصویری که مردم از برند دارن جور نباشه یا کیفیتش پایین باشه، فقط محصول جدید آسیب نمی‌بینه؛ برند اصلی هم ممکنه هزینه بده.

پس سؤال توسعه برند فقط این نیست: «می‌تونیم این محصول رو با همین اسم بفروشیم؟» سؤال بهتر اینه:

«آیا این محصول جدید معنای برند رو تقویت می‌کنه یا مبهم‌ترش می‌کنه؟»

برند شخصی هم از همین منطق پیروی می‌کنه

برند شخصی یعنی نقش بازی کردن یا ساختن یه شخصیت مصنوعی نیست. تو هم مثل یه کسب‌وکار از مجموعه‌ای از نشانه‌ها شناخته می‌شی: چیزهایی که درباره‌شون حرف می‌زنی، نحوه حرف‌زدنت، کیفیت کارت، قول‌هایی که می‌دی، چیزهایی که حاضر نیستی انجام بدی و تجربه‌ای که آدم‌ها از همکاری باهات دارن. یه نفر ممکنه هزار پست درباره «حرفه‌ای بودن» منتشر کنه، ولی وقتی قرار کاری داره نیم ساعت دیر برسه. کدومش برندشه؟ همون نیم ساعت هم بخشی از برنده.

یه مطلب باهوشانه: برندسازی شخصی چیست؟

برندسازی دیجیتال هم برند جداگانه‌ای نیست

سایت، شبکه‌های اجتماعی، گوگل، ایمیل و تبلیغات آنلاین نقاط تماس دیجیتال برند هستن. اگه در اینستاگرام یه شخصیت داری، در سایت یه شخصیت دیگه و در ایمیل‌ها یه شخصیت سوم، مشتری باید هر بار دوباره حدس بزنه با کی طرفه. پس Digital Branding رو بیشتر به‌عنوان اجرای برند در فضای دیجیتال می‌بینم. اصل بازی همونه.

فقط نقاط تماس تغییر کردن.

از کجا بفهمیم برندمون واقعاً چه تصویری داره؟

از خودمون نپرسیم! طبیعیه که ما درباره برند خودمون چیزهای خوبی فکر کنیم. از مشتری بپرس. چرا ما رو انتخاب کردی؟ قبل از خرید چه فکری درباره‌مون می‌کردی؟ چه چیزی باعث اعتماد شد؟ کجا تردید کردی؟ اگه بخوای ما رو به یه دوست معرفی کنی، چی می‌گی؟ اولین کلمه‌ای که با شنیدن اسم ما به ذهنت میاد چیه؟ جواب این سؤال‌ها بعضی وقت‌ها با چیزی که تو جلسه برند نوشته بودیم زمین تا آسمون فرق داره. و همین اختلاف خیلی ارزشمنده.

برند واقعی رو بیرون از اتاق مدیرعامل پیدا می‌کنی.

یه تمرین ساده برای بررسی برند

پنج نقطه تماس اصلی کسب‌وکارت رو بنویس. مثلاً: اینستاگرام، سایت، تماس فروش، خرید، پشتیبانی. جلوی هرکدوم سه چیز بنویس: چه قولی به مشتری می‌دیم؟ مشتری احتمالاً چه تجربه‌ای داره؟ دوست داریم چه حسی از اون مرحله باقی بمونه؟ بعد دنبال فاصله‌ها بگرد. مثلاً می‌گی: «سریع و ساده.» ولی فرم خرید پیچیده است. می‌گی: «صمیمی.» ولی متن پیامک‌ها اداریه. می‌گی: «متخصص.» ولی هیچ نمونه واقعی از دانش و تجربه‌ات تو سایت نیست. همین فاصله‌ها پروژه‌های واقعی برندینگ هستن. نه اینکه دوباره لوگو رو بزرگ‌تر کنیم.

از استراتژی تا اجرا؛ نقشه برند

اگه بخوام تمام فرایند رو تو یه مسیر جمع کنم، این شکلی می‌بینمش: اول کسب‌وکار، بازار و مشتری رو بفهم. بعد مشخص کن چه جایگاهی می‌خوای داشته باشی و چه وعده‌ای واقعاً می‌تونی بدی. شخصیت و زبان برند رو تعریف کن و بعد این معنا رو به هویت کلامی و بصری ترجمه کن.

بعد مهم‌ترین نقاط تماس مشتری رو پیدا کن و کاری کن تجربه واقعی با همون وعده هماهنگ باشه. استانداردها رو ثبت کن تا تیم‌های مختلف برند رو یکدست اجرا کنن و در آخر از مشتری و داده‌های واقعی بازخورد بگیر. بعد اصلاح کن. برند هیچ‌وقت واقعاً «تمام» نمی‌شه.

چند اشتباه رایج در برندینگ

اولین اشتباه اینه که برند رو با لوگو یکی بدونیم. دومین اشتباه اینه که ظاهر رو بر اساس سلیقه شخصی مدیر انتخاب کنیم، نه شخصیت برند و مخاطب. سوم اینکه دنبال ترندها بدویم و هر چند ماه ظاهر رو عوض کنیم. یه اشتباه دیگه هم اینه که درباره برند خیلی حرف بزنیم ولی تجربه واقعی رو فراموش کنیم. و شاید خطرناک‌تر از همه این باشه که بخوایم همه‌چیز باشیم: لوکس، ارزان، صمیمی، رسمی، خاص، عمومی، جسور و محافظه‌کار.

برند قوی معمولاً یه سری انتخاب کرده. و انتخاب یعنی یه سری چیزها رو انتخاب نکرده.

یه مطلب باهوشانه:  تاسیان برندها، حسرتی برای آنچه می توانستیم باشیم.

آیا برند قوی حتماً فروش رو زیاد می‌کنه؟

برند می‌تونه انتخاب رو راحت‌تر کنه، اعتماد بسازه، یادآوری ایجاد کنه و هزینه تصمیم مشتری رو کم کنه. ولی برند هم جادو نیست. اگه محصول بد باشه، بازار اشتباه انتخاب شده باشه یا مدل اقتصادی کسب‌وکار مشکل داشته باشه، عوض‌کردن لوگو نجاتت نمی‌ده. حتی برند خوب هم باید روی یه کسب‌وکار نسبتاً سالم سوار بشه. گاهی کسب‌وکاری می‌گه: «فروش نداریم؛ باید برندینگ کنیم.» مطمئنی؟ شاید مشکل دیده‌نشدنه. شاید قیمت. شاید فروش. شاید بازار. شاید محصول. برندینگ یکی از ابزارهای کسب‌وکاره، نه جواب تمام سؤال‌ها.

یه مطلب باهوشانه : فروش یا برند کدومش مهمتره؟

جمع‌بندی؛ برند چیزی نیست که می‌گی، چیزی است که باقی می‌مونه

تو می‌تونی اسم انتخاب کنی، لوگو بسازی، رنگ مشخص کنی، شعار بنویسی و کمپین اجرا کنی. همه این‌ها مهمن. ولی در نهایت برند تو توی فایل Brand Book زندگی نمی‌کنه. در ذهن مردمه. در تجربه‌ای که ازت داشتن. در حرفی که وقتی حضور نداری درباره‌ات می‌زنن. در انتظاری که وقتی دوباره اسمت رو می‌بینن شکل می‌گیره. برای همین برندینگ رو نمی‌شه فقط سپرد دست یه طراح یا آژانس تبلیغاتی. طراحی می‌تونه برند رو قابل دیدن کنه، محتوا می‌تونه قابل فهمش کنه و تبلیغات می‌تونه قابل دیدنش کنه؛ ولی این تجربه است که مشخص می‌کنه مشتری حرفت رو باور می‌کنه یا نه.

یه مطلب جذاب: باشگاه استقلال تهران، یه هویت و برند محبوب

پس قبل از اینکه بپرسی: «لوگوم رو عوض کنم؟» «چه رنگی برای برندم بهتره؟» «یه اسلوگان جدید چی بنویسم؟» یه سؤال مهم‌تر بپرس:

مطمئنی چیزی که مشتری از برندت تجربه می‌کنه، همون چیزیه که دوست داری درباره‌ات باور کنه؟

اگه نه، دقیقاً همون فاصله جاییه که باید روش کار کنیم.

اول با BGS تصویر واقعی رو ببینیم؛ بعد باهوشانه برند رو بسازیم.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی