فهرست مطالب

بازاریابی محتوا یعنی چی؟ استراتژی محتوا، توزیع و کاربردی بودن مهمه

بازاریابی محتوا چیست؟ چطور محتوا را به جذب مخاطب و مشتری وصل کنیم؟ حتماً این جمله رو شنیدی که «محتوا پادشاه است». ولی بذار یه سؤال ساده بپرسم: اگه ساعت‌ها وقت بذاری، یه مقاله عالی بنویسی یا یه ویدئوی فوق‌العاده بسازی، بعد کسی نبینتش یا ببینه و هیچ اتفاقی نیفته، این پادشاه دقیقاً به چه دردی خورده؟

ماتریس محتوا و تولید محتوای کاربردی

این اتفاق برای خیلی از کسب‌وکارها می‌افته. مرتب محتوا تولید می‌کنن، تقویم دارن، ریلز می‌سازن، مقاله منتشر می‌کنن و آخر ماه هم یه عالمه عدد دارن؛ ویو، لایک، فالوور، کامنت و بازدید سایت. اما یه سؤال هنوز بی‌جواب مونده: این همه محتوا دقیقاً چه کاری برای کسب‌وکار انجام داده؟

مخاطب درست آورده؟ اعتماد ساخته؟ درخواست ایجاد کرده؟ فروش رو راحت‌تر کرده؟ مشتری قبلی رو برگردونده؟ یا فقط باعث شده تیم محتوا سرش شلوغ‌تر باشه؟اینجاست که فرق «تولید محتوا» با بازاریابی محتوا معلوم می‌شه.

بازاریابی محتوا یعنی چی؟

بازاریابی محتوا یعنی محتوایی بسازی که برای یه مخاطب مشخص ارزش داشته باشه و در عین حال به یه هدف واقعی کسب‌وکار هم وصل بشه. این محتوا ممکنه مقاله باشه، ویدئو، پادکست، ایمیل، ریلز، کتاب، گزارش، Case یا حتی یه ابزار ساده که به مخاطب کمک می‌کنه مسئله‌اش رو بهتر بفهمه. پس هر محتوایی Content Marketing نیست.

اگه هر روز یه پست منتشر می‌کنی فقط برای اینکه «پیج نخوابه»، داری محتوا تولید می‌کنی. اما اگه می‌دونی این پست برای کی ساخته شده، چه سؤالی رو جواب می‌ده، کجای مسیر مشتری قرار گرفته و بعد از دیدنش دوست داری چه اتفاقی بیفته، داری بازاریابی محتوا انجام می‌دی.

تفاوتش کوچیک به نظر می‌رسه، ولی خیلی مهمه: تولید محتوا از محتوا شروع می‌شه؛ بازاریابی محتوا از مسئله شروع می‌شه.

قبل از اینکه بپرسی «چی پست کنیم؟»، بپرس «چه مشکلی داریم؟»

فرض کن فروش کم شده و اولین تصمیم اینه که «باید محتوای بیشتری تولید کنیم».

مطمئنی؟

شاید واقعاً مشکل دیده‌نشدنه و محتوا بتونه ورودی بیشتری ایجاد کنه. ولی شاید ورودی داری و اعتماد کمه. شاید اعتماد هم هست اما پیشنهادت جذاب نیست. شاید مشتری تا صفحه محصول میاد و اونجا منصرف می‌شه. شاید هم محتوا آدم‌های زیادی جذب می‌کنه، ولی آدم‌هایی که اصلاً مشتری تو نیستن. در همه این حالت‌ها «محتوای بیشتر» نسخه درستی نیست.

برای همین قبل از طراحی تقویم محتوا بهتره یه سؤال بالاتر داشته باشیم: محتوا الان قراره کدوم گلوگاه کسب‌وکار رو بهتر کنه؟ گاهی جواب، جذب آدم جدیده. گاهی اعتماد. گاهی توضیح محصول. گاهی پاسخ به اعتراض قبل از خرید و گاهی حفظ مشتری قبلی. وقتی این روشن بشه، تازه می‌فهمی باید چه چیزی تولید کنی.

مخاطب محتوا کیه؟

یه جواب خطرناک داریم: «همه.»

وقتی برای همه حرف می‌زنی، معمولاً حرفت برای هیچ‌کس خیلی دقیق نیست. محتوا وقتی اثر بیشتری می‌ذاره که مخاطب احساس کنه کسی مسئله خودش رو داره توضیح می‌ده. برای این کار فقط سن و جنسیت و محل زندگی کافی نیست. باید بدونی مخاطب چه مشکلی داره، چه چیزی نگرانش می‌کنه، چطور مسئله خودش رو بیان می‌کنه، قبل از خرید چه سؤال‌هایی می‌پرسه و چه چیزی باعث می‌شه تصمیمش رو عقب بندازه. برای پیدا کردن این‌ها هم همیشه لازم نیست سراغ ابزارهای عجیب بری. بخش بزرگی از طلا جلوی خودته: دایرکت‌ها، تماس‌های فروش، سؤال‌های مشتری، فرم‌ها، کامنت‌ها، پیام‌های پشتیبانی و حتی دلیل‌هایی که آدم‌ها برای نخریدن می‌گن.

گاهی یه جمله واقعی مشتری می‌تونه تیتر یه مقاله یا کمپین کامل باشه.

مردم دنبال محتوا نیستن؛ دنبال جوابن

آدم‌ها صبح از خواب بیدار نمی‌شن که بگن «امروز واقعاً دلم یه کاروسل خوب می‌خواد!» یه سؤال دارن. یه مسئله. یه خواسته.

مثلاً سرچ می‌کنن «چرا مشتری ندارم؟»، «چرا فروش کم شده؟»، «این محصول برای من خوبه؟»، «فرق این دو مدل چیه؟» یا «چطور این مشکل رو حل کنم؟» تو می‌تونی جواب رو به شکل مقاله بدی، ویدئو بسازی، پادکست منتشر کنی یا با یه نمودار توضیحش بدی. فرمت، ظرف جوابه. برای همین قبل از اینکه بگی «بریم ریلز بسازیم»، بپرس:

دقیقاً چه جوابی داریم که ارزش شنیدن داره؟

محتوا در هر مرحله کار متفاوتی دارد

همه مخاطب‌ها در یه نقطه نیستن. یکی هنوز اسم تو رو نشنیده. یکی چند بار محتوای تو رو دیده ولی هنوز اعتماد نکرده. یکی محصول رو بررسی کرده و بین تو و رقیبت مردده. یکی هم قبلاً مشتری شده. طبیعیه که این آدم‌ها به محتوای یکسان نیاز ندارن.

من این مسیر رو ساده می‌بینم: جذب → اعتماد → تصمیم → ادامه رابطه.

محتوای جذب کمک می‌کنه آدم مناسب تو رو پیدا کنه. محتوای اعتماد نشون می‌ده حرفت فقط ادعا نیست. محتوای تصمیم به سؤال‌ها و تردیدهای نزدیک خرید جواب می‌ده و محتوای بعد از خرید کمک می‌کنه مشتری نتیجه بهتری بگیره، دوباره برگرده و حتی تو رو معرفی کنه. وقتی این چهار نقش رو ببینی، دیگه تقویم محتوات فقط یه جدول پر از تاریخ نیست؛ تبدیل می‌شه به بخشی از مسیر مشتری.

محتوای جذب قرار نیست همه رو جذب کنه

یه ریل ۵۰۰ هزار ویو گرفته. عالیه؟ هنوز نمی‌دونیم. چه کسانی دیدنش؟ چه تعدادشون مخاطب مناسب بودن؟ بعد از دیدنش چه اتفاقی افتاد؟ مثلاً یه شرکت B2B می‌تونه یه ویدئوی سرگرم‌کننده منتشر کنه که هزاران نفر ببیننش، ولی هیچ‌کدوم تصمیم‌گیرنده بازار هدفش نباشن. از نظر Reach موفق بوده، ولی ممکنه از نظر کسب‌وکار تقریباً اتفاقی نیفتاده باشه.

پس فقط نپرس: «چند نفر دیدن؟» بپرس: «چه کسی دید و بعدش چی شد؟»

پیشنهاد مطلب باهوشانه: راهنمای جامع بازاریابی ویدئویی از ایده و استراتژی تا افزایش فروش

برای اعتمادسازی، کمتر تعریف کن؛ بیشتر نشان بده

این جملات رو همه می‌نویسن: «ما حرفه‌ای هستیم.» «کیفیت برای ما مهمه.» «رضایت مشتری اولویت ماست.» مشکل اینه که رقیبت هم می‌تونه دقیقاً همین‌ها رو بنویسه. محتوای اعتمادساز بهتره شاهد ارائه بده. یه پروژه واقعی رو باز کن. نشون بده چه مسئله‌ای وجود داشت، اول چه فرضی داشتید، چه چیزی بررسی کردید، چه تصمیمی گرفتید و چه نتیجه‌ای به دست اومد. حتی لازم نیست همه Caseها موفقیت رویایی باشن. گاهی توضیح یه اشتباه و چیزی که ازش یاد گرفتی اعتماد بیشتری می‌سازه.

چون مخاطب می‌فهمه پشت حرف‌ها یه تجربه واقعی وجود داره.

بازاریابی محتوا یعنی چی؟ استراتژی محتوا، توزیع و کاربردی بودن مهمه

داستان‌گویی یعنی اطلاعات رو داخل حرکت قرار بدی

داستان‌سرایی به این معنی نیست که هر محتوا رو با «یکی بود یکی نبود» شروع کنی. یه داستان خوب معمولاً یه وضعیت داره، یه مسئله پیش میاد، یه تصمیم گرفته می‌شه و بعد چیزی تغییر می‌کنه. مثلاً: «یه صاحب کسب‌وکار اومد و گفت مشتری ندارم. فکر می‌کرد باید تبلیغاتش رو بیشتر کنه. وقتی مسیر فروش رو باز کردیم، دیدیم مشکل اصلاً تعداد ورودی نیست؛ بیشتر آدم‌ها بعد از شنیدن قیمت حذف می‌شن.»

حالا مخاطب می‌خواد بدونه چرا. چون قصه حرکت ایجاد کرده. این جنس محتوا هم آموزش می‌ده، هم تخصص رو نشون می‌ده و هم باعث می‌شه مخاطبی که مسئله مشابه داره خودش رو داخل داستان پیدا کنه.

مشتری قهرمان قصه است، نه برند

خیلی از محتواهای کسب‌وکارها یه مشکل ساده دارن: همه‌ش درباره خودشونه. ما ۲۰ سال سابقه داریم. ما این جایزه رو گرفتیم. ما فلان دستگاه رو داریم. ما بهترین خدمات رو ارائه می‌دیم. مخاطب چند ثانیه گوش می‌ده و بعد یه سؤال ساده تو ذهنش شکل می‌گیره: «خب، این چه کمکی به من می‌کنه؟»

این یعنی باید توانایی خودت رو به مسئله مشتری ترجمه کنی. مثلاً «۲۰ سال سابقه» به‌تنهایی یه عدد تاریخی‌ه. اما وقتی می‌گی «این تجربه کمک می‌کنه خطاهایی که بارها در پروژه‌های مشابه دیدیم برای شما تکرار نشه»، عدد تبدیل به ارزش می‌شه.

محتوای خوب بین چیزی که تو بلدی و چیزی که مشتری لازم داره پل می‌زنه.

هر محتوا باید بدونه قدم بعدی چیه

Call to Action همیشه «همین حالا بخرید» نیست. اگه مخاطب تازه مسئله خودش رو شناخته، شاید قدم بعدی یه مقاله مرتبط باشه. اگه در مرحله مقایسه است، نمونه کار یا Case مناسب‌تره. اگه آماده اقدام شده، فرم، تماس یا خرید می‌تونه منطقی باشه. یعنی CTA باید از مرحله مخاطب بیاد، نه از عجله فروشنده.

یه سؤال ساده قبل از انتشار:

وقتی مخاطب این محتوا رو تموم کرد، دوست دارم منطقی‌ترین قدم بعدیش چی باشه؟ اگه هیچ جوابی نداری، ممکنه محتوای خوبی ساخته باشی که وسط مسیر مشتری رها شده.

محتوا فقط تولید نمی‌شود؛ باید توزیع شود

یکی از قوی‌ترین ایده‌های متن اولیه همین بود: محتوای عالی اگه به آدم مناسب نرسه، بخش بزرگی از ارزشش از بین می‌ره. اما از اینجا نباید به نسخه‌ای مثل «تلگرام همیشه بهتر از اینستاگرامه» برسیم. کانال مناسب به مخاطب، موضوع و رفتار مشتری بستگی داره. یه مقاله ممکنه از گوگل مخاطب بگیره. یه Case در لینکدین بهتر دیده بشه. یه ویدئو در اینستاگرام آدم تازه بیاره و یه ایمیل بتونه کسی رو که قبلاً تو رو شناخته دوباره برگردونه.

پس توزیع یعنی بپرسی:

این محتوا کجا بیشترین شانس رسیدن به آدم درست رو داره؟ نه اینکه هر محتوایی رو توی ده کانال کپی کنیم.

یه ایده خوب رو ده بار از صفر نساز

یه محتوای عمیق می‌تونه ماده اولیه چندین محتوای دیگه باشه. فرض کن یه گفت‌وگوی ۴۵ دقیقه‌ای با یه مشتری داری. از دلش ممکنه یه مقاله دربیاد، سه ریلز، یه پست لینکدین، چند استوری، یه ایمیل و یه FAQ. ولی این با Copy/Paste فرق داره. ایده یکیه، اجرای هر رسانه فرق می‌کنه. برای سایت جزئیات بیشتر لازم داری. اینستاگرام شاید Hook سریع‌تری بخواد. لینکدین ممکنه زاویه مدیریتی داشته باشه و تلگرام لحن محاوره‌ای‌تری.

این یعنی بازتولید محتوا، نه تکثیر محتوا.

برند می‌تونه کم‌کم تبدیل به رسانه بشه

یکی از اتفاق‌های ارزشمند در بازاریابی محتوا اینه که مخاطب کم‌کم فقط برای محصول سراغت نیاد؛ برای اطلاعات و نگاهت هم برگرده. مثلاً یه فروشگاه تجهیزات آشپزخانه فقط درباره محصول خودش حرف نزنه. درباره انتخاب ابزار مناسب، نگهداری، اشتباه‌های رایج و آموزش استفاده هم محتوا بسازه. بعد از مدتی ممکنه مخاطب وقتی یه سؤال مرتبط داره، قبل از اینکه حتی قصد خرید داشته باشه یاد این برند بیفته. این جایگاه ارزشمنده. اما برای رسیدن بهش لازم نیست درباره همه‌چیز حرف بزنی. اتفاقاً باید معلوم باشه قلمرو محتوایی تو چیه.

برای چه موضوعی دوست داری تبدیل به منبع بشی؟

تقویم محتوا استراتژی نیست

این یکی رو بهتره کاملاً شفاف کنیم. تقویم محتوا فقط کمک می‌کنه اجرای محتوا منظم بشه. مشخص می‌کنه چه چیزی، چه زمانی، کجا و توسط چه کسی منتشر بشه. اما نمی‌گه اصلاً چرا باید اون محتوا تولید بشه. یه تقویم ساده می‌تونه این ستون‌ها رو داشته باشه:

تاریخموضوعمخاطبهدف محتوافرمتکانالCTAمسئولنتیجه

وجود ستون «هدف محتوا» خیلی مهمه. چون باعث می‌شه تقویم فقط یه برنامه انتشار نباشه. مثلاً به‌جای اینکه بنویسی «سه‌شنبه: ریلز»، بنویسی «ریلز برای صاحبان فروشگاه‌هایی که فکر می‌کنن مشکلشون کمبود تبلیغاته؛ هدف: ایجاد تردید در تشخیص اولیه؛ CTA: مقاله کاهش فروش.» این تازه معنی پیدا می‌کنه.

مطلب باهوشانه: ماتریس محتوا برای ایجاد یک محتوای جذاب و کاربردی

روزی چند پست منتشر کنیم؟

نسخه قطعی نداریم. یه کسب‌وکار ممکنه با یه مقاله خوب در هفته نتیجه بگیره. یه رسانه خبری شاید روزانه ده‌ها محتوا لازم داشته باشه. یه پیج سرگرمی هم شرایط کاملاً متفاوتی داره. کیفیت، منابع، رفتار مخاطب، فرمت و هدف روی تعداد اثر می‌ذارن. پس به‌جای اینکه بپرسیم «روزی چند پست لازمه؟» بهتره بپرسیم:

چه ریتمی رو می‌تونیم با کیفیت خوب و به‌صورت پایدار ادامه بدیم؟ استمرار مهمه، ولی استمرار محتوای بی‌فایده فقط یعنی مرتب‌تر وقت خودمون و مخاطب رو تلف کنیم.

نقشه محتوا با تقویم محتوا فرق دارد

در متن ادغام‌شده این دو مفهوم خیلی بزرگ شده بودن، در حالی که تفاوتشون ساده است. تقویم محتوا می‌گه چه زمانی چه چیزی منتشر می‌کنیم. نقشه محتوا می‌گه برای کدوم مسئله‌ها و مراحل مشتری چه محتواهایی داریم و چه چیزهایی هنوز نداریم. مثلاً ممکنه صد مقاله برای جذب آدم جدید داشته باشی ولی برای کسی که نزدیک خرید شده هیچ محتوایی نداشته باشی. یا کلی پست محصول داشته باشی ولی کسی درباره اعتراض‌های اصلی مشتری محتوا نساخته باشه.

نقشه محتوا همین سوراخ‌ها رو نشون می‌ده.

ایده محتوا رو از مشتری بگیر

وقتی ایده نداری، قبل از جست‌وجوی «۱۰۰ ایده وایرال» یه کار ساده‌تر انجام بده: سؤال‌های مشتری رو جمع کن. دایرکت. تماس فروش. پشتیبانی. کامنت. جلسه مشاوره. Search Console. عبارت‌هایی که مردم سرچ می‌کنن. سؤال‌هایی که قبل از خرید می‌پرسن. اعتراض‌ها و دلایل نخریدن. اگه فروشنده شرکت هر روز جواب یه سؤال رو می‌ده و هنوز براش محتوایی ساخته نشده، یه فرصت داری.

من این‌ها رو بدهی محتوایی می‌بینم؛ سؤال‌هایی که بازار بارها پرسیده ولی ما هنوز جواب استانداردی براش نساختیم.

سئو و محتوا؛ دو همکار، نه دو رقیب

سئو و بازاریابی محتوا یکی نیستن، اما خیلی خوب می‌تونن کنار هم کار کنن. سئو کمک می‌کنه بفهمی مردم چه چیزهایی رو جست‌وجو می‌کنن و چطور محتوای تو قابلیت پیدا شدن داشته باشه. بازاریابی محتوا کمک می‌کنه تصمیم بگیری این موضوع اصلاً برای مخاطب و کسب‌وکارت ارزش داره یا نه و بعد از پیدا شدن چه نقشی بازی می‌کنه.

ممکنه یه Keyword حجم جست‌وجوی بالایی داشته باشه ولی هیچ ارتباطی با مشتری بالقوه تو نداشته باشه. پس فرمول بهتری داریم:

مسئله مشتری + تقاضای واقعی + هدف کسب‌وکار

وقتی هر سه روی هم می‌افتن، معمولاً یه فرصت محتوایی خوب داریم.

اندازه‌گیری؛ محتوا منتشر شد، حالا چی؟

اینجا خیلی از تیم‌ها کار رو تموم‌شده می‌بینن. منتشر شد. تیک خورد. بریم محتوای بعدی. ولی بخش مهم بازاریابی محتوا بعد از انتشار شروع می‌شه. ببین چه اتفاقی افتاد.

آدم‌های درست دیدن؟ کلیک کردن؟ تا کجا خوندن؟ Share کردن؟ سؤال پرسیدن؟ وارد صفحه بعدی شدن؟ فرم پر کردن؟ خرید کردن؟

قرار نیست برای همه محتواها همه این عددها رو بررسی کنیم. باید براساس وظیفه محتوا شاخص انتخاب کنیم. محتوای Reach رو با فروش مستقیم قضاوت نکن و صفحه فروش رو هم با تعداد Save نسنج.

لایک و ویو خوب‌اند، ولی کافی نیستند

مشکل Vanity Metrics این نیست که بی‌ارزشن. Reach بهت می‌گه چند نفر در معرض محتوا بودن. View اطلاعات می‌ده. Like یه واکنش محسوب می‌شه و Save یا Share هم می‌تونن نشانه‌های مهمی باشن. مشکل وقتی شروع می‌شه که گزارش اونجا تموم بشه. مثلاً:

۲۰۰ هزار ویو. خوبه. بعدش چی؟ چند نفر وارد پروفایل شدن؟ چند نفر سایت رو دیدن؟ چند نفر درخواست دادن؟ و مهم‌تر از همه، آیا اصلاً قرار بود این محتوا چنین کاری بکنه؟ عددها وقتی ارزشمند می‌شن که به هدف وصل باشن.

تعامل رو فقط نشمار؛ بخونش

صد کامنت «عالی بود » با پنج کامنتی که توش آدم‌ها مسئله واقعی‌شون رو توضیح دادن یکی نیست. تعامل یه معدن تحقیق بازاره. ببین مردم کجا مخالفت کردن، چه چیزی رو نفهمیدن، چه سؤالی پرسیدن و کدوم جمله رو برای بقیه فرستادن. بعضی وقت‌ها کامنت‌های یه پست، ایده سه محتوای بعدی رو بهت می‌دن. پس مخاطب فقط مصرف‌کننده محتوا نیست. داره بهت داده هم می‌ده.

مطلب باهوشانه: UGC یعنی وقتی مشتری میفروشه نه تبلیغ

هوش محتوا یعنی همین

توی متن اولیه «هوش محتوا» ایده خیلی خوبی داشت، ولی لازم نیست با «موج» و «فرکانس ذهنی» تعریفش کنیم. تعریف ساده‌تر و کاربردی‌تر:

هوش محتوا یعنی استفاده از داده، رفتار و بازخورد مخاطب برای اینکه محتوای بعدی رو بهتر انتخاب، تولید، توزیع و اصلاح کنیم.

یعنی فقط تولید نکنی. یاد بگیری. مثلاً سه ویدئو ساختی. یکی ویوی کمتری گرفته ولی آدم‌های بیشتری بعدش وارد سایت شدن. حالا یه چیزی یاد گرفتی. پنج مقاله منتشر کردی و می‌بینی یه سؤال خاص از گوگل مرتب ورودی میاره. یه نشونه پیدا کردی. مخاطب زیر یه پست سؤال‌هایی می‌پرسه که اصلاً انتظار نداشتی. دوباره داده داری. وش محتوا همین چرخه است:

انتشار → مشاهده → تحلیل → یادگیری → محتوای بهتر

داده همه حقیقت نیست

یه اشتباه دیگه هم اینه که به‌محض داشتن داشبورد فکر کنیم دیگه همه‌چیز رو می‌فهمیم. مثلاً زمان ماندن روی مقاله پایینه. چرا؟

شاید مقاله بده. شاید کاربر جوابش رو خیلی سریع گرفته. شاید صفحه کند بوده. شاید از یه Query اشتباه وارد شده. داده می‌گه چه اتفاقی افتاده. برای فهمیدن چرا باید چند داده رو کنار هم بذاری و گاهی هم با آدم واقعی حرف بزنی. پس نه فقط حس. نه فقط عدد.

عدد + مشاهده + صدای مشتری.

حتی سکوت هم اطلاعات دارد

یه پست منتشر کردی و تقریباً هیچ واکنشی نگرفت. اولین واکنش خیلی‌ها: «الگوریتم خراب شده.» ممکنه. ولی قبلش چند احتمال دیگه رو هم ببین. موضوع مناسب نبود؟ Hook ضعیف بود؟ مخاطب اشتباه بود؟ فرمت مناسب نبود؟ زمان بد بود؟ یا شاید حرف تازه‌ای نداشتی؟

هوش محتوا یعنی حتی وقتی بازار چیزی نمی‌گه، از خودت بپرسی: این سکوت چی داره بهم می‌گه؟

آزمایش کن، ولی بفهم چی را آزمایش می‌کنی

اگه می‌خوای بفهمی یه تیتر بهتر کار می‌کنه یا نه، فقط تیتر رو تغییر بده. اگه همزمان تیتر، عکس، متن، CTA و مخاطب رو عوض کردی و نتیجه بهتر شد، چیزی یاد نگرفتی؛ چون نمی‌دونی علت تغییر چی بوده. برای همین تست خوب با یه سؤال شروع می‌شه. «آیا این Hook باعث می‌شه افراد بیشتری ویدئو رو ادامه بدن؟» یا:

«آیا این CTA باعث کلیک بیشتری می‌شه؟» بعد اجرا کن. اندازه بگیر. و تصمیم بگیر.

اول یادگیری، بعد مقیاس.

هوش مصنوعی تولید محتوا را آسان کرده؛ متفاوت بودن را نه

امروز می‌شه در چند دقیقه ده‌ها عنوان، مقاله، تصویر و ایده تولید کرد. این عالیه. ولی یه نتیجه جانبی هم داره: محتوای متوسط خیلی زیاد شده.

اگه AI کمک کنه مقاله‌ای بسازی که همون اطلاعات ده سایت دیگه رو دوباره کنار هم چیده، چرا مخاطب باید نسخه تو رو بخونه؟ اینجاست که تجربه واقعی، داده اختصاصی، Case، داستان، زاویه دید و روش خودت مهم‌تر می‌شن. هوش مصنوعی می‌تونه دستیار خیلی خوبی باشه، ولی هنوز باید یه چیزی از خودت وارد محتوا کنی.

یه تست برای محتوای برند

اسم خودت و برندت رو از یه مقاله بردار. حالا بخونش. آیا یه رقیب می‌تونه همین متن رو روی سایت خودش منتشر کنه و هیچ‌کس متوجه نشه؟ اگه بله، احتمالاً محتوا هنوز زیادی عمومیه. ممکنه اطلاعات درست باشه، ولی برند نمی‌سازه. یه محتوای قوی باید یه ردپا داشته باشه: لحن، تجربه، مدل، داستان یا زاویه‌ای که باعث بشه کم‌کم مخاطب بفهمه این محتوا مال کیه.

بازاریابی محتوا از نگاه مارکتینگ کوانتومی

اینجا لازم نیست از «فرکانس مغز مشتری» یا «اثر اندازه‌گیری کوانتومی» حرف بزنیم. اتصال منطقی ساده‌تره. رفتار مشتری همیشه خطی و قابل پیش‌بینی نیست. یه محتوا ممکنه برای یه گروه عالی کار کنه و برای گروه دیگه نه. یه پیام امروز اثرگذار باشه و چند ماه بعد کمتر جواب بده. مخاطب ممکنه چند بار محتوا ببینه، برگرده، شک کنه، مقایسه کنه و تازه بعد تصمیم بگیره.

پس به‌جای اینکه بگیم: «این مدل محتوا جواب می‌ده.» بهتره بگیم:

«فرضیه ما اینه که این پیام برای این مخاطب، در این مرحله و این کانال بهتر جواب می‌ده؛ امتحانش کنیم.»

اینجاست که بازاریابی محتوا تبدیل به یه سیستم یادگیری می‌شه، نه کارخانه تولید پست.

یه مدل ساده برای بازاریابی محتوا

اگه بخوام کل این مقاله رو تبدیل به یه مسیر اجرایی کنم، این شکلیه:

مسئله → مخاطب → پیام → محتوا → توزیع → اقدام → اندازه‌گیری → یادگیری

اول بفهم چه مسئله‌ای داری. بعد مشخص کن برای چه کسی حرف می‌زنی. پیام اصلی رو پیدا کن و فرم مناسبش رو بساز. تصمیم بگیر کجا به مخاطب برسه و بعد از دیدنش چه قدمی منطقیه.

نتیجه رو ببین. یاد بگیر. و دفعه بعد کمی بهتر اجرا کن. بازاریابی محتوا همین چرخه است.

قبل از انتشار محتوای بعدی این هشت سؤال رو جواب بده

این محتوا برای کیه؟ چه مسئله‌ای رو حل می‌کنه؟ کجای سفر مشتری قرار گرفته؟ چرا مخاطب باید براش توقف کنه؟ چه چیز متفاوت یا واقعی توش هست؟ کجا باید منتشر بشه؟ قدم بعدی مخاطب چیه؟ و از کجا می‌فهمیم کار خودش رو انجام داده؟ اگه جواب چندتا از این سؤال‌ها رو نداری، شاید هنوز لازم نیست بری سراغ دکمه Publish. اول کمی بیشتر فکر کن.

جمع‌بندی؛ محتوا پادشاه نیست، مگر اینکه کاری انجام بده

محتوای خوب فقط محتوایی نیست که قشنگ نوشته شده یا ادیت حرفه‌ای داره. محتواییه که برای آدم مشخصی ساخته شده، مسئله‌ای رو لمس می‌کنه، بهش کمک می‌کنه یه قدم جلوتر بره و در جای مناسبی از سیستم کسب‌وکار قرار گرفته. گاهی مشتری میاره. گاهی اعتماد می‌سازه. گاهی یه اعتراض رو برطرف می‌کنه. گاهی حتی باعث می‌شه بفهمی فرضیه خودت درباره مشتری اشتباه بوده. و همین آخری خیلی مهمه.

چون محتوا فقط وسیله حرف‌زدن با بازار نیست؛ وسیله شنیدن بازار هم هست.

پس دفعه بعد که از خودت پرسیدی: «این هفته چی پست کنیم؟»

یه سؤال بهتر قبلش بپرس: «این محتوا قراره دقیقاً چه تغییری ایجاد کنه؟»

اگه جوابش فقط اینه که «یه چیزی منتشر کنیم»، شاید بهتره فعلاً چیزی منتشر نکنی. کمتر تولید کن، بهتر انتخاب کن، هوشمندانه‌تر توزیع کن و از هر محتوا چیزی یاد بگیر.

اول با bgs مسئله رو درست بفهمیم؛ بعد باهوشانه محتوا بسازیم.

 

۲ پاسخ

  1. از خوندن مقاله دیگه محتوا پادشاه نیست، استراتژی محتوا، توزیع و کاربردی بودن مهمه لذت بردم گفتم منم یه چیزی بگم بدرد شما بخوره. ظاهراً برای جواب دادن به کامنت‌های سایت از هوش مصنوعی استفاده می‌کنه:
    https://admingpt.ir/

تجربه تو چیه؟

نظر کلی نمی‌خوایم؛ تجربه واقعی‌ت رو بگو این موضوع را در کسب‌وکارت چطور تجربه کرده‌ای؟

جواب رسمی لازم نیست؛ تجربه، سؤال یا نگاه متفاوتت می‌تواند ادامه همین مقاله باشد.