فهرست مطالب

تبدیل مخاطب به مشتری؛ چطور نرخ تبدیل را بالا ببریم و فروش بیشتری بسازیم؟

تبدیل مخاطب به مشتری؛ چطور نرخ تبدیل را بالا ببریم و فروش بیشتری بسازیم؟ مخاطب داری. سایت بازدید می‌گیره. Reel دیده می‌شه. Direct میاد. حتی بعضی‌ها فرم پر می‌کنن و درباره قیمت سؤال می‌پرسن؛ اما آخر ماه که عدد فروش رو نگاه می‌کنی یه سؤال آزاردهنده باقی می‌مونه:

پس چرا این همه مخاطب تبدیل به مشتری نمی‌شن؟

تبدیل مخاطب به مشتری

اولین واکنش خیلی از کسب‌وکارها اینه که ورودی رو بیشتر کنن. تبلیغات بیشتری بخرن، محتوا رو زیاد کنن یا دنبال Follower تازه برن. اما اگه آدم کافی همین حالا وارد مسیر کسب‌وکار می‌شه و تعداد کمی خرید می‌کنن، شاید مسئله کمبود ورودی نباشه.

ممکنه مشکل چند قدم بعد اتفاق بیفته. مخاطب نمی‌فهمه دقیقاً چه چیزی می‌فروشی، اعتماد کافی نداره، قیمت رو با ارزشی که دریافت می‌کنه هماهنگ نمی‌بینه، پاسخ سؤالش رو پیدا نمی‌کنه، فرآیند خرید سخت شده یا درست در لحظه‌ای که آماده تصمیمه کسی پیگیریش نمی‌کنه.

پس قبل از اینکه دوباره شیر ورودی رو بازتر کنیم، بهتره ببینیم:

مشتری دقیقاً کجای مسیر از دست می‌ره؟

تبدیل مخاطب به مشتری یعنی چی؟

Conversion فقط خرید نیست. تبدیل یعنی مخاطب یه اقدام مشخص و ارزشمند انجام بده که اون رو یه قدم به رابطه تجاری نزدیک‌تر می‌کنه. در یه فروشگاه اینترنتی ممکنه خرید باشه، در کسب‌وکار خدماتی درخواست جلسه، در یه آموزشگاه ثبت‌نام برای مشاوره و در کسب‌وکار B2B درخواست Demo یا Proposal.

بنابراین نرخ تبدیل همیشه باید نسبت به یه مرحله مشخص تعریف بشه. نرخ تبدیل بازدیدکننده به Lead با نرخ تبدیل Lead به خریدار یکی نیست و اگه این مراحل رو قاطی کنیم، تشخیص مشکل سخت می‌شه.

مسیر ساده می‌تونه این باشه:

بازدیدکننده → مخاطب علاقه‌مند → Lead → گفت‌وگو → پیشنهاد → خرید → تجربه → خرید مجدد

هر کدوم از این فلش‌ها یه Conversion جداست و ممکنه گلوگاه کسب‌وکار در یکی از اون‌ها باشه.

اول معلوم کن مخاطب کجا از دست می‌ره

فرض کن هزار نفر وارد صفحه فروش می‌شن و فقط ده نفر فرم می‌فرستن. اینجا باید صفحه، پیام، پیشنهاد و کیفیت Traffic بررسی بشه.

حالا فرض کن صد Lead داری، ۶۰ نفر با تیم فروش صحبت می‌کنن ولی فقط پنج نفر خرید می‌کنن. مشکل دیگه فقط Landing Page نیست؛ باید مکالمه فروش، Offer، قیمت، اعتماد و اعتراض‌های مشتری رو ببینیم.

یا شاید فروش خوب انجام می‌شه اما مشتری هیچ‌وقت برنمی‌گرده. اینجا مسئله Conversion اولیه نیست؛ Experience و Retention مشکل دارن.

برای همین جمله «نرخ تبدیل ما پایینه» هنوز تشخیص دقیقی نیست.

باید بپرسی:

تبدیل از چی به چی پایینه؟

چرا مخاطب خرید نمی‌کنه؟

یکی از اشتباه‌های رایج اینه که نخریدن رو فوراً به قیمت نسبت بدیم. مشتری می‌گه «گرونه» و ما سریع تخفیف می‌دیم. در حالی که «گرونه» می‌تونه چند معنی متفاوت داشته باشه.

شاید ارزش رو نفهمیده. شاید تفاوت تو با گزینه ارزون‌تر روشن نیست. شاید هنوز به نتیجه اعتماد نداره. شاید الان زمان مناسبی برای خرید نیست. شاید پولش رو داره اما ریسک تصمیم براش بالاست. شاید هم واقعاً قیمت خارج از بودجه‌شه.

برای همین فروش حرفه‌ای با جواب‌دادن شروع نمی‌شه.

با سؤال‌کردن شروع می‌شه.

گاهی یه سؤال ساده مثل «بیشتر از همه درباره کدوم بخش تصمیم مطمئن نیستی؟» اطلاعاتی می‌ده که ده دقیقه توضیح درباره ویژگی‌های محصول نمی‌ده.

اعتماد؛ قبل از تکنیک فروش

اگه مخاطب به تو، پیشنهاد یا فرآیند خرید اعتماد نداشته باشه، CTA قرمزتر و Countdown بزرگ‌تر مسئله رو حل نمی‌کنه.

اعتماد هم با نوشتن «ما قابل اعتمادیم» ساخته نمی‌شه. مشتری دنبال شواهده: نمونه‌کار واقعی، تجربه مشتری قبلی، توضیح روشن درباره فرآیند، قیمت شفاف، پاسخ به محدودیت‌ها، معرفی آدم‌های پشت کسب‌وکار و اینکه اگه مشکلی پیش اومد چه اتفاقی می‌افته.

گاهی حتی گفتن اینکه محصول برای چه کسی مناسب نیست بیشتر از تعریف‌کردن اعتماد ایجاد می‌کنه.

مثلاً:

«اگه دنبال نتیجه فوری بدون اجرای هیچ کاری هستی، این دوره احتمالاً انتخاب مناسبی برات نیست.»

این جمله شاید بعضی فروش‌ها رو از بین ببره، اما کیفیت اعتماد و مشتری رو بالا می‌بره.

اعتماد یعنی مشتری احساس کنه اطلاعات کافی برای یه تصمیم آگاهانه داره.

Proof بساز؛ فقط ادعا نکن

هر کسب‌وکاری می‌تونه بگه «کیفیت بالا»، «پشتیبانی عالی» یا «نتیجه فوق‌العاده». مشکل اینه که تقریباً همه همین‌ها رو می‌گن.

Proof یعنی ادعا رو تبدیل به چیزی قابل مشاهده کنی. اگه می‌گی پشتیبانی خوبی داری، فرآیندش رو نشون بده. اگه می‌گی خروجی پروژه خوبه، Case واقعی ارائه کن. اگه می‌گی مشتری‌ها راضی‌ان، تجربه‌های واقعی و مشخص اون‌ها رو منتشر کن.

و Proof هرچه به وضعیت مشتری نزدیک‌تر باشه، معمولاً قابل‌فهم‌تره. یه Case از شرکتی میلیاردی شاید برای یه کسب‌وکار سه‌نفره جذاب باشه، ولی Case یه کسب‌وکار شبیه خودش احتمالاً کمک بیشتری به تصمیمش می‌کنه.

به‌جای اینکه فقط بگی:

«ما خوبیم.»

کمک کن مشتری ببینه:

«آدمی شبیه من قبلاً این مسیر رو رفته.»

پیشنهادت باید واضح باشه، نه فقط جذاب

خیلی از کسب‌وکارها دنبال «Offer ردنشدنی» می‌گردن. اما قبل از وسوسه‌انگیز بودن، پیشنهاد باید قابل‌فهم باشه.

مخاطب باید خیلی سریع بفهمه چه چیزی دریافت می‌کنه، برای چه کسی مناسبه، چه مسئله‌ای رو حل می‌کنه، فرآیندش چیه، قیمت یا شیوه تعیین قیمت چطوره و قدم بعدی چیست.

اگه برای فهمیدن Offer مجبور بشه سه صفحه سایت، پنج Highlight و پانزده Message رو بررسی کنه، بخشی از Conversion همین‌جا از دست می‌ره.

گاهی افزایش نرخ تبدیل از اضافه‌کردن یه هدیه جدید نمیاد.

از کم‌کردن ابهام میاد.

تخفیف همیشه راه‌حل نیست

تخفیف می‌تونه Conversion رو در بعضی شرایط بالا ببره، ولی ممکنه مسئله اصلی رو هم پنهان کنه. اگه مخاطب فقط وقتی ۳۰ درصد تخفیف می‌دی خرید می‌کنه، باید بپرسی مشکل قیمت واقعی بوده یا ارزش پیشنهاد هنوز به‌اندازه کافی روشن نیست.

Offer می‌تونه بدون کاهش قیمت هم جذاب‌تر بشه: بسته کوچک‌تر، امکان شروع مرحله‌ای، شرایط پرداخت مناسب‌تر، Demo، Trial، مشاوره اولیه، ضمانت روشن یا محصول مکمل.

گاهی مشتری نمی‌خواد ارزون‌تر بخرد.

می‌خواد ریسک کمتری بپذیره.

این دو تا یکی نیستن.

فوریت بساز؛ ولی فقط وقتی واقعی است

Deadline و Scarcity می‌تونن تصمیم رو سریع‌تر کنن، اما یه شرط مهم دارن:

باید واقعی باشن.

اگه ظرفیت واقعاً ۱۰ نفره است، بگو ۱۰ نفر. اگه ثبت‌نام واقعاً جمعه بسته می‌شه، زمانش رو اعلام کن. اما «فقط تا امشب»ی که فردا دوباره از اول شروع می‌شه، شاید یه خرید کوتاه‌مدت بسازه ولی به اعتماد برند آسیب می‌زنه.

هدف فوریت این نیست که مشتری رو بترسونیم.

هدف اینه که وقتی محدودیت واقعی وجود داره، اجازه ندیم مخاطب به خاطر تعویق بی‌دلیل اون رو نادیده بگیره.

فوریت واقعی کمک به تصمیمه؛ فوریت ساختگی دستکاری تصمیم.

اصطکاک خرید رو پیدا کن

گاهی مخاطب کاملاً آماده خریده اما خود کسب‌وکار مانعش می‌شه.

دکمه خرید پیدا نمی‌شه. فرم طولانیه. قیمت نهایی تا مرحله آخر معلوم نیست. سایت روی موبایل خوب کار نمی‌کنه. پاسخ WhatsApp دیر میاد. مشتری باید برای یه سؤال ساده تلفن بزنه یا از سه نفر اطلاعات بگیره.

اینجا مسئله قانع‌کردن نیست.

مسئله اصطکاکه.

یه تمرین ساده انجام بده: خودت مثل یه مشتری ناشناس از اولین ورود تا خرید پیش برو. چند Click لازم داری؟ کجا سؤال بدون جواب ایجاد می‌شه؟ چه اطلاعاتی رو دوباره وارد می‌کنی؟ کجا احساس می‌کنی «بعداً انجامش می‌دم»؟

البته هر اصطکاکی بد نیست. برای یه خدمت تخصصی شاید لازم باشه قبل از جلسه چند سؤال بپرسیم تا درخواست نامناسب فیلتر بشه.

هدف صفرکردن اصطکاک نیست.

هدف حذف اصطکاک غیرضروریه.

CTA باید ادامه طبیعی مسیر باشه

CTA فقط یه دکمه نیست. جواب این سؤاله:

«حالا باید چی کار کنم؟»

کسی که برای اولین بار یه مقاله رو خونده شاید آماده «خرید همین الان» نباشه. ممکنه قدم طبیعی بعدی دانلود یه راهنما، دیدن Case یا انجام یه ارزیابی باشه.

اما کسی که قیمت رو پرسیده، نمونه‌کار رو دیده و آخرین سؤالش رو جواب گرفته ممکنه کاملاً آماده خرید باشه. اگه در این لحظه بگی «برای اطلاعات بیشتر صفحه ما رو دنبال کنید»، داری مشتری آماده رو عقب می‌بری.

CTA باید با مرحله تصمیم هماهنگ باشه.

گاهی:

«این نمونه رو ببین.»

گاهی:

«سؤالت رو بپرس.»

و گاهی خیلی ساده:

«اگه آماده‌ای، از اینجا شروع کن.»

مشتری همیشه در یه وضعیت تصمیم نیست

یکی از بخش‌های مفید مدل قدیمی مقاله این بود که همه Leadها رو یه‌شکل نبینیم. اما لازم نیست این تفاوت رو با ادعاهای کوانتومی درباره ذهن توضیح بدیم.

به‌صورت عملی می‌تونیم سه وضعیت ساده ببینیم: مخاطبی که هنوز مردده، کسی که داره مقایسه می‌کنه و کسی که تقریباً آماده اقدامه.

برای فرد مردد، اطلاعات فروش بیشتر الزاماً خوب نیست. شاید Proof، پاسخ به نگرانی یا یه گفت‌وگوی کوتاه مفیدتر باشه.

فردی که در حال مقایسه است نیاز داره تفاوت‌ها رو بفهمه. اینجا Positioning، ویژگی‌های مهم، قیمت و مزیت واقعی باید واضح باشن.

اما مشتری آماده اقدام یه چیز دیگه می‌خواد:

راه ساده برای اقدام.

اگه با هر سه نفر یه Script یکسان اجرا کنی، بخشی از Conversion رو خودت خراب می‌کنی.

فروش حرفه‌ای یعنی تشخیص، نه حفظ‌کردن جمله‌های جادویی

فروشنده حرفه‌ای قرار نیست هر «نه»ای رو به «بله» تبدیل کنه. این نگاه خیلی وقت‌ها فروشنده رو به سمت فشار و Manipulation می‌بره.

کار فروشنده بهتره این باشه که بفهمه آیا بین مسئله مشتری و چیزی که ارائه می‌کنیم Fit وجود داره یا نه.

برای این کار باید محصول رو خوب بشناسه، خوب گوش بده، سؤال درست بپرسه و قبل از پیشنهاد، مسئله رو بفهمه. گاهی هم باید بتونه خیلی راحت بگه:

«فکر نمی‌کنم این محصول برای وضعیت فعلی شما بهترین انتخاب باشه.»

این «نه»گفتن ممکنه یه فروش رو از بین ببره، ولی چیزی ارزشمندتر می‌سازه:

اعتبار.

و اعتبار روی فروش‌های بعدی هم اثر می‌ذاره.

کمتر حرف بزن؛ سؤال بهتر بپرس

یه فروشنده تازه‌کار معمولاً تلاش می‌کنه همه ویژگی‌های محصول رو توضیح بده. فروشنده باتجربه‌تر می‌دونه که اطلاعات بیشتر همیشه تصمیم رو راحت‌تر نمی‌کنه.

گاهی چند سؤال خوب کافی‌اند: الان دقیقاً دنبال چه نتیجه‌ای هستی؟ قبلاً چه راهی رو امتحان کردی؟ مهم‌ترین نگرانی‌ت چیه؟ بین گزینه‌هایی که بررسی کردی چه چیزی برات مهم‌تره؟ چه چیزی ممکنه باعث بشه این تصمیم رو عقب بندازی؟

جواب این سؤال‌ها کمک می‌کنه چیزی رو پیشنهاد بدی که به وضعیت فرد مرتبطه.

مشتری برای شنیدن Presentation ما نیومده.

اومده بفهمه:

«این برای من مناسبه یا نه؟»

پیگیری؛ نه مزاحمت، نه فراموشی

همه مشتری‌ها همون لحظه خرید نمی‌کنن. بعضی‌ها باید با شریک‌شون صحبت کنن، بعضی بودجه رو بررسی می‌کنن، بعضی گزینه دیگه‌ای رو می‌سنجن و بعضی فقط در لحظه نامناسبی وارد شدن.

Follow-up خوب یعنی ادامه منطقی گفت‌وگوی قبلی.

مثلاً:

«گفتید مهم‌ترین نگرانی‌تون زمان اجراست. جدول زمان‌بندی نمونه رو فرستادم که راحت‌تر بررسی کنید.»

این با پیام:

«سلام، تصمیم گرفتید؟»

که پنج بار تکرار می‌شه فرق داره.

CRM هم دقیقاً همین‌جا ارزش پیدا می‌کنه. نه برای اینکه تعداد Message رو بیشتر کنیم؛ برای اینکه بدونیم هر Lead کیه، چه چیزی می‌خواست، آخرین گفت‌وگو چی بوده و قدم بعدی چه زمانی منطقیه.

پیگیری خوب حافظه کسب‌وکاره، نه تعقیب مشتری.

سبد خرید رهاشده هم یه نشونه است

در فروشگاه اینترنتی، کسی که محصول رو وارد Cart کرده از یه بازدیدکننده معمولی جلوتره. اگه خرید رو کامل نکرده، این رفتار ارزش بررسی داره.

شاید هزینه ارسال ناگهانی ظاهر شده. شاید درگاه مشکل داشته. شاید قیمت نهایی با تصورش فرق کرده. شاید فقط حواسش پرت شده.

Reminder می‌تونه کمک کنه، اما قبل از اینکه برای همه کد تخفیف بفرستی، ببین چرا سبدها رها می‌شن.

اگه همه‌چیز رو با Discount حل کنی، ممکنه به مشتری یاد بدی:

«سبد رو رها کن؛ احتمالاً تخفیف میاد.»

تحلیل مشتری؛ داده‌ای برای تصمیم، نه توهم شناخت

برای افزایش Conversion باید مشتری رو بهتر بفهمیم، اما Data به‌تنهایی جواب نهایی نیست.

Google Analytics می‌تونه نشون بده کاربر کجا وارد شده و کجا خارج شده. CRM می‌گه چه کسی Lead شده و چه اتفاقی برای اون افتاده. Heatmap ممکنه الگوی تعامل با صفحه رو نشون بده.

ولی عددها همیشه علت رو نمی‌گن.

مثلاً می‌بینی ۷۰ درصد کاربران صفحه قیمت خارج شدن. این یه Signalه، نه تشخیص. شاید قیمت بالاست، شاید توضیح ارزش ضعیفه، شاید صفحه کند بوده یا شاید بخش بزرگی از Traffic اصلاً مخاطب مناسب نبوده.

برای همین داده کمی رو با داده کیفی ترکیب کن: مکالمات فروش، مصاحبه مشتری، Feedback، اعتراض‌ها و دلیل نخریدن.

عدد نشونه است؛ تشخیص نیست.

چند عدد واقعاً به درد Conversion می‌خورن؟

نیازی نیست ده‌ها KPI داشته باشی. برای شروع فقط چند مرحله اصلی مسیر رو ثبت کن و ببین چه اتفاقی بین اون‌ها می‌افته.

مثلاً اگه کسب‌وکار خدماتی داری، تعداد Lead، Lead مناسب، جلسه، Proposal و Sale می‌تونه کافی باشه. اگه فروشگاه داری، Product View، Add to Cart، Checkout و Purchase شاید تصویر اولیه خوبی بده.

بعد یه سؤال ساده:

بیشترین ریزش کجاست؟

اون مرحله یکی از اولین جاهاییه که ارزش بررسی داره.

در کنار این‌ها، CAC، AOV، Repeat Purchase و CLV هم کمک می‌کنن بفهمی افزایش Conversion واقعاً به اقتصاد بهتر کسب‌وکار تبدیل شده یا نه.

چون افزایش خرید با Discount سنگین شاید نرخ تبدیل رو بالا ببره ولی سود رو پایین بیاره.

Conversion Rate به‌تنهایی هدف کسب‌وکار نیست.

مارکتینگ کوانتومی اینجا چه کاربردی داره؟

اگه از مدل مارکتینگ کوانتومی استفاده کنیم، کاربردش این نیست که بگیم ذهن مشتری در «برهم‌نهی کوانتومی» قرار گرفته یا با یه «فرکانس» خاص می‌شه اون رو به خرید رسوند.

این مفاهیم در اینجا استعاره‌ان، نه توضیح علمی فرآیند تصمیم انسان.

قسمت کاربردی مدل یه چیز ساده‌تره:

ما رفتار مشتری رو با قطعیت نمی‌دونیم.

فرضیه می‌سازیم.

آزمایش می‌کنیم.

اندازه می‌گیریم.

و از نتیجه یاد می‌گیریم.

مثلاً فکر می‌کنیم دلیل Conversion پایین، ابهام درباره قیمت‌گذاریه. به‌جای اینکه کل سایت رو بازطراحی کنیم، روی یه صفحه توضیح قیمت رو تغییر می‌دیم و نتیجه رو می‌بینیم.

یا فرض می‌کنیم مشتری قبل از خرید Proof بیشتری می‌خواد. یه Case مرتبط اضافه می‌کنیم و اثرش رو روی مرحله بعد اندازه می‌گیریم.

چرخه می‌شه:

نشانه → فرضیه → آزمایش → داده → یادگیری → اصلاح

اینجا «کوانتومی» یعنی پذیرفتن عدم‌قطعیت و یادگرفتن از رفتار واقعی بازار؛ نه ذهن‌خوانی مشتری.

داستان خوب می‌تونه Conversion بسازه؛ داستان ساختگی نه

Storytelling در فروش خیلی قدرتمنده چون یه مسئله انتزاعی رو قابل‌تصور می‌کنه.

به‌جای اینکه فقط بگی «این خدمت باعث بهبود فروش می‌شه»، می‌تونی مسیر یه مشتری واقعی رو نشون بدی: قبلش چه وضعیتی داشت، مشکل کجا بود، چه کاری انجام شد و چه چیزی تغییر کرد.

این کار هم Proof می‌سازه و هم مخاطب کمک می‌کنه خودش رو در یه موقعیت واقعی تصور کنه.

اما داستان قرار نیست جای Evidence رو بگیره.

Case ساختگی، عددهای تزئینی و نتیجه‌های انتخاب‌شده برای هیجان بیشتر ممکنه Copy رو جذاب‌تر کنن، ولی پایه اعتماد رو خراب می‌کنن.

قصه، وقتی می‌فروشه که واقعی باشه.

شخصی‌سازی یعنی مرتبط‌تر شدن، نه فقط اسم مشتری

«محمد عزیز، تخفیف ویژه برای شما» شخصی‌سازی عمیقی نیست.

شخصی‌سازی واقعی یعنی پیشنهاد یا Message به چیزی که درباره نیاز، رفتار یا مرحله تصمیم فرد می‌دونی مرتبط باشه.

کسی که یه محصول مشخص رو چند بار بررسی کرده احتمالاً پیام متفاوتی از کسی لازم داره که برای اولین بار وارد سایت شده. Leadی که مسئله‌اش رو توضیح داده نباید همون Follow-up عمومی بانک اطلاعاتی رو بگیره.

هرچه شناخت واقعی‌تر باشه، ارتباط می‌تونه مرتبط‌تر بشه.

اما مرز حریم خصوصی و اعتماد هم مهمه.

هدف این نیست که مشتری احساس کنه تحت تعقیبه.

هدف اینه که احساس کنه:

«این پیام واقعاً به مسئله من ربط داره.»

بعد از خرید Conversion تموم نمی‌شه

خیلی از کسب‌وکارها تمام انرژی رو برای لحظه پرداخت خرج می‌کنن و درست بعد از اون مشتری رو رها می‌کنن.

در حالی که اولین تجربه بعد از خرید می‌تونه تعیین کنه آیا مشتری دوباره خرید می‌کنه، Review می‌ذاره یا برند رو به کس دیگه‌ای معرفی می‌کنه.

پیام خوش‌آمد، آموزش شروع، تحویل منظم، پشتیبانی، پاسخ به سؤال و Follow-up بعد از استفاده بخشی از همین مسیره.

مشتری‌ای که یه بار خریده فقط یه Sale نیست.

اگه Experience خوب باشه می‌تونه تبدیل بشه به:

خرید مجدد + Referral + Proof برای مشتری بعدی.

اینجاست که Conversion از یه عدد کوتاه‌مدت وارد چرخه رشد می‌شه.

اگه نرخ تبدیل پایین باشه، از کجا شروع کنیم؟

قرار نیست هم‌زمان تیتر، قیمت، رنگ دکمه، فرم، تبلیغات، Script فروش و Checkout رو عوض کنی. اگه همه‌چیز رو با هم تغییر بدی و Conversion بهتر بشه، باز هم نمی‌فهمی چی جواب داده.

برای شروع این مسیر رو بررسی کن:

  1. چند نفر وارد مسیر می‌شن و چند نفرشون واقعاً مخاطب مناسبن؟
  2. بیشترین ریزش بین کدوم دو مرحله اتفاق می‌افته؟
  3. مشتری درست قبل از اون مرحله چه سؤال یا نگرانی‌ای داره؟
  4. آیا Offer و ارزش پیشنهادی کاملاً روشنه؟
  5. آیا Proof کافی برای اعتماد وجود داره؟
  6. آیا قیمت، شرایط و قدم بعدی شفافه؟
  7. آیا فرآیند خرید یا تماس اصطکاک غیرضروری داره؟
  8. آیا تیم فروش سؤال می‌پرسه یا فقط توضیح می‌ده؟
  9. آیا Leadهای مردد Follow-up معنادار دریافت می‌کنن؟
  10. چه فرضیه کوچکی رو می‌تونیم همین هفته آزمایش کنیم؟

آخرین سؤال از همه مهم‌تره.

چون CRO با یه پروژه عظیم شروع نمی‌شه.

با یه فرضیه قابل آزمایش شروع می‌شه.

جمع‌بندی؛ شاید مشتری به فشار بیشتری نیاز نداره

وقتی مخاطب خرید نمی‌کنه، راه‌حل همیشه این نیست که تخفیف رو بیشتر کنیم، Countdown بذاریم یا پیام فروش شدیدتری بفرستیم.

شاید هنوز اعتماد نکرده.

شاید پیشنهاد رو نفهمیده.

شاید تفاوت رو نمی‌بینه.

شاید سؤال مهمی بی‌جواب مونده.

شاید مسیر خرید سخت شده.

یا شاید اصلاً مخاطب مناسبی نیست.

و تا وقتی ندونیم کدوم اتفاق افتاده، هر تکنیک فروش فقط یه حدسه.

برای همین سؤال بهتر این نیست:

«چطور این آدم رو قانع کنم بخره؟»

سؤال بهتر اینه:

«چی هنوز اجازه نمی‌ده این آدم با اطمینان تصمیم بگیره؟»

وقتی اون مانع رو پیدا کنی، Conversion خیلی وقت‌ها بدون فشار بیشتر بالا می‌ره؛ چون فروش دیگه جنگ بین فروشنده و مشتری نیست.

یه مسیر تصمیمه که باید خوب طراحی بشه.

اول به کمک bgs بفهم مشتری کجای تصمیم گیر کرده؛ بعد باهوشانه همون مانع رو بردار.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی